ماوجهان نیچه ای(مادرکدام جهان زندگی می کنیم؟)
نیچه در رابطه با آینده چنین می گوید: من دو صده آینده را پیش بینی می کنم:نیهیلیزم بردرمی کوبد!(البته الان وارد شده وبه حول وقوه الهی داره خودش رو هم می بلعد) نیهیلیزم یعنی بی ارزش شدن ارزش ها! نیچه برای همان نیهیلیزم دو مرحله قائل است: نیهیلیزم منفعل و فعال است . مرحله اول – قرن19- نفی تمامی ارزش های کهن ، یعنی فروکشی ارزش های اخلاقی و متافیزیک . یعنی نفی هرگونه مطلق و تفکر مطلق گرا. در این جاست که نتیجه می گوید : دیگر هیچ حقیقت واحدی وجود ندارد ! ( آیا این خودنوعی حقیقت واحدی نیست؟ ) در این مرحله – قرن20- نیهیلیزم فعال شکل می گیرد: پایه گذاری ارزش های جدید بر ویرانه های ارزش های کهن ! این مرحله آخرین مرحله از حیات فکری بشر است و نیچه از آن به عنوان بحران فلسفی یادمی کند.بالطبع با فروپاشی ارزش های جدید که خود مطلق شده بودند بشر به پایان راه خود می رسد...وشاهد ظهور ابرمرد خواهد بود...نیچه دردانش طربناک ناخرسند است واظهار تاسف می کند .او می داند انسان تا ایمان دارد می تواند زندگی آرامی داشته باشددرغیراین صورت کار یا به جنون می کشد یا خود کشی!وبا اگاهی از این وضعیت دراخرین روزهای زندگی درنامه ای به یکی از دوستانش چنین می گوید:همه جا را گشتم خدایی نبود،به دوستان بگو به فکر خود باشند!آری !میشل فوکو درست میگفت وقتی معنویت از زندگی انسان حذف شود ابزار مصونیت سازی را از دست می دهد ( و داد) چیزی که جایگزینی ندارد و تنها با آن است که زندگی آرامش می یابد متفکران دیگر نیز چون برژنسکی به این نکته اذعان دارند که مشکل بشر در عصر جدید از آن جایی آغاز شد که با مطلق که مهمترین آن خداست خداحافظی کرد ...! وقتی در زندگی انسان مطلق نباشد ، زندگی نیز معنی خود را از دست می دهد .... زندگی انسان در عصر جدید بسیار تک ساحتی است.
روز بروز شاهد افزایش آمار خودکشی طلاق ، اعتیاد ، جرم و جنایت و بزهکار ی( از هر نوعش!) و بالطبع پرشدن زندان ها و ... هستیم شک گرایی که در عصر جدید انسان به آن مبتلا شد نتیجه ای جز این نداشت : انحطاط. نیچه پیشتر گفته بود که شک گرایی پیامد انحطاط است ! با پیش آمدن چنین وضعیتی نیچه انسان غربی را به عصر دیوژنیزوسی یا یونان باستان دعوت می کند عصری که انسان ها زندگی می کردند و از زندگی لذت می برند و تفکر می نمودند نه برخلاف آنچه که امروز می گذرد و به تعبیر هایدگر انسان تبدیل به حافظه شده منظور هایدگر و فوکو از مطرح کردن بازگشت به تفکر باستان یا اخلاق باستانی نیز تصدیق گفته نیچه بود.
روزی یکی از دوستان پرسید : ما محکوم به فناییم یا بقا؟ عرض کردم که عده ای می گویند با مرگ همه چیز تمام می شود و به اصطلاح از خاک برآمدیم و بر خاک شدیم ! این دیدگاه مادیون است که غلط است ما به عنوان دین دار و مسلمان معتقدیم اهل بقاییم و محکوم به بقا. اگر چه بمیریم اما نباید از نظر دور داشت که ما را بر خدا حقی نیست : ما نبودیم و تقاضامان نبود/ لطف تو ناگفته ما می شنود
لذت هستی نمودی نیست را/ عاشق خود کرده بودی نیست را) البته عده ای دیگر هم هستند که بدلیل بحران معرفتی و تعارض فکری اعتراض می کنند و طلبکار هم می شوند:
خلقت من از اول یک وصله ناجور بود/ من به این خلقت راضی نبودم زور بود.
به هر حال محکوم هستیم و هر دو گرو این را قبول دارند یکی به فنا و دیگری به بقا!
مقوله بحران هویت،الیناسیون،نیهیلیزم و... درعصرجدیدمطرح شدندیعنی انسان درمواجه باپدیده های جدیددچاردگرگونی شده است که بعضی ازآنهامثبت _مثل آسایشی که مدرنیته برای اوبه ارمغان آورده_ وبعضی ازآنهامنفی استعدمآرامشیاهمان احساس تهوع که سارترازآن صحبت میکندکه حاصل روزمرگی است که به آنانسان خوکرده وبه تعبیرهایدگرتبدیل به«دازاین»غیراصیل شده یعنی انسانیک غرق درتکنولوژی استوهرروزه باخودوجودیش ومعنای ناب وجودفاصله میگیردو به ندای وجدان
پاسخ نمیگوید..._بااین تفاسیربیشتربرآنیم که دیدگاه چندتن ازبزرگترین متفکران عصرجدیدراکه انسان راتعریف ومقصوداززندگی رابیان کردندراتببین نمائیم ودرحدبضاعت به نقدآنان بپردازیم کسانیکه به تعبیرمارکس به جای تفسیرجهان به تغییرجهان پرداختند!
اشتباه درعصرجدیدازآنجایی بودکه خدامحوری رابه انسانمحوری تبدیل کردوراه رابرای انحطاط بشرباز گذاشت وهموارکردچراکه وقتی انسان معیارهمه چیزشوداین امکان وجودخواهدداشت که براساس هوی وهوس حرکت کندوچنین نیزشدوقتی انسانمحوری جوابگوی بشرنشد متفکران خودمحوری راجانشین انسان محوری کردندونهایتأانسانراهم نفی نمودندوازانسان تعریف حیوان کردندوزندگی راهم درهمانسطح تعریف نمودندوبه قول ماایرانیها: خشت اول چون نهدمعمارکج ،تاثریامیروددیوارکج!
آری شدآنچه نمیبایست میشد! دراین نوشتار، به طوراجمالی مابه دیدگاه متفکران چون نیچه،مارکس،فروید،داروین،هابزو... اشاره میکنیم که چه تعریفی ازانسان میکنندومقصودزندگی رادرچه میبینندومشاهده خواهیم کردکه تعریف آنهااز انسان نه تنهاانسانی نیست بلکه ضدانسانی است.
اریک فروم باآگاهی ازاین وضعیت پیش آمده چنین میگوید: درقرن 17 و 18 به دلیل پیشرفت بشردرعلم،خدامرد. _منظورهرگونه تفکرمطلق _ولی غمگینانه بایدگفت که درقرن 20 انسان هم مرد! چرا؟! چون فرجام جامعه ای که چنین بیاندیشد _که درسطورقبل به آن اشاره شد _چیزی جزانحطاط نخواهدبودونیچه خودچنین پیشبینی میکندبه دلیل فقدان آرامش،تمدن مابه سوی بربریت پیش میتازد!
نیچه: نیچه سه دوره فکری راطی کرده،دردومین دوره فکری تفاوتهای اندکی بین انسان وحیوان میبیندامادوره سوم،اوبه هیچ تفاوتی بین انسان وحیوان قائل نیست! وانسان راهمان حیوان میبیندکه درپس رسیدن به قدرت است واراده معطوف برقدرت دارد! و درموردزندگی وماهیت آن نیزدیدگاه ضدو نقیضی راارائه میدهدروزی زندگی رامیستایدواخلاق دین مسیحی راعامل خفه کردن زندگی میداندوکلیسارامحکوم میکند! ودرموردزندگی چنین میگوید: معنی زندگی برای مااین است که خودوآنچه راکه به آن برمیخوریم به روشنی شعله آتش مبدل سازیم امادرجای دیگرکسی راکه خودکشی میکندرامیستاید(!)ودرزندگی معنایی نمی یابد: زندگی زورق شکسته ای است که دیریازوددردریاغرق خواهد شد!
صرفنظرازدیدگاه متناقضی که نیچه درباره انسان وزندگی ارائه میکندهردودیدگاه قابل
نقداست درمورداول بایدگفت شایدقدرت طلبی یکی ازابعادوجودی انسان باشداماهمه بعداونیست ازسوی این اخلاق به زندگی جهت ومعنی میدهدوباعث مصونیت است نه محدودیت. حالااگرکلیساازدین استفاده ابزاری کرده دلیل براین نمیشودکه دین رانفی کنیم چون بازتاب اندیشه به اندیشه ربطی ندارد... درمورددوم هم بایدگفت وقتی تنهابه تفکربشری تکیه کنیم تابتوانیم چیستیهای هستی راحل نماییم ودراین راه به جایی نرسیم نهایتأبه پوچگرایی ونیهیلیزم میرسیم! تفکرات نیچه درکتاب اراده معطوف به قدرت درباب زندگی وانسان سرانجام باعث به وجودآمدن شخصیتی به نام هیتلردرتاریخ شدکه نیازی به معرفی اونیست ودیدیم که بشردرجهنمی که اوخودساخته بودهمراه مادر خود سوخت...
مارکس :مارکس تنهاتفاوت انسان وحیوان رادرتولیدابزارمیداندوانسان راموجودی صرفأمادی واقتصادی معرفی میکند! درحالیکه بین انسان وحیوان تفاوتهای بسیارزیادی چون عقل،فطرت،زبان،اراده،اختیارو... وجودداردازسویی مارکس باتفسیریک بعدی انسان،انسان راازعاطفه،محبت و... خالی کرده وبه اصطلاح دچارمغالطه من کل وجه شده است. جنبش کارگری درسال 1917 ´درشوروی دست به انقلاب زدکه ایدئولوژیشان تفکرات مارکس بودوباعث شکلگیری نظام مارکسیستی شدوسرانجام ازاستبدادپرولتاریایی سردرآوردو باعث کشته شدن میلیونهاانسان شد.ایدئولوژی که به تعبیرسارتر ،ایدئولوژی برترقرن20محسوب میشددردهه 90 ،سقوط کردو بشربار دیگرمتوجه شدکه تعریف متفکرانی چون مارکس ازانسان،زندگی،جامعه و... غلط بوده...
فروید: فرویدروانشناس؛تمامی شکستهاوناکامیهارادرعقده جنسی خلاصه کرده و نهایتأانسان راقاقدشعورمیپندارداونیزانسان رابه مانند مارکس ونیچه تک بعدی تعریف میکندازسویی هدف اززندگی رافقط لذت (؟!) میداند !بااینحال اذعان میکندکه دین هم میتواندانسان راسعادتمندکند... تفکرات فرویدغرب رادرمنجلابی فروبردکه هنوزهم نتوانسته است ازآن بیرون بیاید. باردیگرمتفکری برمعمای انسان وزندگی گرهی زدکه اینبارنه بادست بلکه بادندان هم نمیتوان آنراباز کرد. انسان درزمان کنونی دچار چنان حقارتی شده است که نمیتوان آن رابه تصویرکشیدوبه رشته تحریردرآوردو به قول گیدنزشخصیت خودراچون تخم مرغ گندیده ای میبیندکه به دیوارپرتاب شده و...
داروین: داروین بامطرح کردن نظریه خودمبنی براینکه موجودات در اثرزمان دچارموتاسیون یاجهش میشوندوانسان هم ازاین امرمستثنی نیست وبه میمون میرسدانسان رابه پایین ترین مقام نزول دادحتی فلاسفه الحادی باانسان چنین نکرده بودند! اگرچه باطل بودن این نظریه ثابت شدامابشربهای گزافی رابابت آن پرداخت! هابزنیزپیشترانسان راموجودشرنامیده بود: انسان گرگ انسان است! متفکرانی که انسان راتعریف یک بعدی_وضدانسانی_میکنندراه رابرای انحطاط انسان وتهی کردن زندگی ازهرمعنی بازنمودند! خداونددرانجیل میفرماید: من انسان رابه صورت خودآفریدم ودرقرآن نیزچنین میفرماید: نفخت فی روحی یعنی من ازروح خودم درانسان دمیدم،انسان مقام خلیفه الهی میگیردانسان به تعبیرشریعتی خودخداگونه ای است امام علی(ع)نیزانسان راجهان اکبرمیداندودرموردزندگی نیزمیفرمایندکه مزه زندگی مثل آب است آب بیرنگ وبی بواست امابه انسان حیات میدهدپس دیدیم که انسان ازدیدگاه ایدثولوژیهای بشری تک بعدی تعریق شده که آن تعریف هم عمدتاضدانسانی است ازسویی باچنین تعریف غلطی ازانسان زندگی هم مفهوم خودراازدست میدهد... نگارنده مایل است که دررابطه باموضوعی که درچندشماره اخیردر رابطه با آن نوشته _ انسان زندگی و... _بیشتربنویسدامابدون تردیدازحوصله خواننده خارج است لذااین نوشتارراباجمله ای ازهایدگربه پایان میرساندوامیداست درشماره های بعدی به طورمفصلتری دررابطه باآنان،زندگی وعواملیکه باعث ازخودبیگانگی انسان درعصرجدیدشدندوزندگی راازمعناتهی میکنندبپردازدهمچنین دررابطه باخودمان به معنی«من شرقی»نیزسخن خواهیم گفت هایدگربه انسان عصرجدیدمیگوید: انسان ارباب موجودات نیست بلکه شبان وجوداست ودررابطه باوضعیت انسان نیزچنین عقیده داردکه: درروزگارمدرن تعریف صحیح(دینی)ازانسان به مفهوم الهیاتیش تهی شده است .درکل درتمام تاریخ اندیشه غربی به انسان نه به عنوان موجودی الهی بلکه درکنار سایر حیوانات یاد میکنند که البته انسان به واسطه فکری که دارد-واین فکر درخدمت غریزه اوست!-می تواند برسایر موجودات سروری کند واین شرورت ذاتی او فضای رقابتی ایجاد میکند که درصدد حذف دیگر انسانها یا درخدمت گیری انها تلاش کند وجامعه نیز درعلوم اجتماعی چیزی جز داروینیست اجتماعی نیست!یعنی برای بقا می جنگند ودراین گردونه نژاد برتر زنده می ماندواین سیر ادامه داراست! جالب اینجاست که دربحث های نظری درغرب تاکید برازادی دارند درحالی که به تعبیر مقام معظم رهبری مارابه تقلیدوتبعیت از خودوامی دارند که این با آزادی درتضاداست!اینها چنانچه خواننده گرامی هم تصدیق می فرمایند از سویی مدرنیته را سرنوشت محتوم بشر می دانند و به ما می گویند مدرنیته یعنی عقلانیت از دیگر سو خودشان بر بی بنیادی اندیشه مدرن اذعان می کنند که اصلا ماهیت عقلی نمی توان برای مدرنیته قائل بود چنانکه سخنگویان عصر جدید همانطور که اشارت رفت اصالت را نه به عقل بلکه به تاریخ،اقتصاد،تجربه،شهوت ودرکل غریزه ویا عقلانیت حیوانی یونان زده می دهند که درصدد جهانی سازی این اندیشه هستندوسبک زندگی مدرن که امروزه از غرب به اقصی نقاط ربع مسکون توسط رسانه ها صادر شده شاخصه های ان به هیچ عنوان با فطرت انسان سازگار نیست وبحثهایی چون توسعه و...هم موئید این ادعاست که آنها دنبال حیوان کردن بشر وتبدیل جهان بشری به یک باغ وحش هستند!که صد البته درندگان وخونخواران و گوشتخواران این جنگل غربی ها می باشند وغیر انها علف خوارانی محسوب می شوند که باید نیاز های انها را تامین کنند! 1- برخلاف آنچه متفکران غرب انسان را تعریف یک بعدی کردند انسان موجودی چند بعدی است یعنی نه صرفا اقتصادی است به زعم مارکس ، نه صرفا در پی قدرت است بنابر آنچه نیچه گفته و نه به قول فروید صرفا در پی لذت جنسی است !
2- حقیقت انسان و زندگی رنج است رنج ! به تعبیر قرآن : لقد خلقنا الانسان فی کبد (بلد4)
3- در عصر جدید معنی ومفهوم زندگی و انسان دستخوش تغییرات گردیده اند زندگی در حد زیستن حیوانی تعریف و انسان به گفته مار کوزه یک ساحتی شده است انسان امروز بی هویت شده و از خود وجودیش بیگانه ! در آسایش سطحی وقلابی قالبی زندگی مدرن امروز (1) به دنبال آرامشی می گردد که پیش تر داشته !
لذادرصدد هستیم نا عوامل و مولفه هایی که به زندگی و انسان معنا و جهت می دهند را برشماریم : همین طور عوامل و مولفه هایی که در عصر جدید باعث بی هویتی انسان شده اند اگر چه ذکر همه عوامل – چه عوامل و مولفه های معنی دهنده و چه معنی گیرنده – در این مقاله نمی گنجد و از حوصله خواننده گرامی نیز خارج است اما در این نوشتاربه ذکر مهم ترین مولفه هایی می پردازیم که به زندگی و انسان معنی و جهت می دهند و آرامش را برای انسان به ارمغان می آورند. مهم ترین آنها عبارتند از : دین ، اخلاق ، معنویت ، تفکر ، هنر ، طبیعت ، تاریخ و ...
1- دین : مهمترین پدیده در زندگی انسان دین بوده است انسان ذاتا دیندار است و از سوی دیگر دین به زتدگی و انسان معنی و جهت می دهد و دین هر گونه از خود بیگانگی را نفی می کند از آن جا که نگاه ما به دین معرفتی ، ارزشی و درونی است دین برای ما هم عدالت اجتماعی می آورد ( دیدگاه شریعتی ) هم رنج های بشر را معنی می کند ( دیدگاه ملکیان) به عبارتی دین برای زندگی فردی و اجتماعی انسان با ارائه برنامه ای جامع می تواند انسان را سعاتمند کند. در هیچ دوره ای نبوده است که انسان دیندار نباشد دین تنها پدیده ای است که جایگزین ندارد و در عصر جدید که نگاه بشر برون دینی است و سکولاریزم حاکم است متفکران اومانیست و ماتریالیست کوشیده اند که خلاء دین را با ایدئولوژی های مختلف و حتی عرفان پر کنند اما با شکست مواجه شدند تلاش آنها برای نابودی دین نیز به جایی نرسیده و به تعبیر استاد مطهری خورشید دین هرگز غروب نمی کند . در بحث رو بنا بودن وزیر بنا بودن مارکس معتقد بود اقتصاد زیربناست وایدئولوژی روبنا ، اما ماکس و بر جامعه شناس مشهور با ارائه سند تاریخی ثابت می کند که ایدئولوژی یا دین زیربناست و اقتصاد روبنا. به عنوان مثال رنسانس غرب را بنگریم که با پروتستانیزم لوتر بر ثمر نشست.(البته نظریات دیگرهم وجوددارد که موضوع ما نیست) حتی متفکران بی دین معتقدند که دین در به وجود آوردن تمدن مهم ترین نقش را داشته در واقع تمدن فرزند ناخلف دین شمرده می شود که مادر خود را پس از به دنیا آمدن می بلعد ! داریوش شایگان فیلسوف لائیک ایرانی مقیم فرلنسه در مصاحبه ای به همین نکته اشاره کرده بود که همه ی تمدن های بزرگ دینی هستند یونگ نیز در مقام یک روانشناس که به رابطه ی دین و روان آدمی می پرداخت به این نتیجه رسید که دین برای انسان آرامش می آورد و به او هویت می دهد فروید هم که ضد دین بود اذعان داشت دین می تواند رنج های بشر را معنی کند و در سعادتمند کردن انسان نقش اساسی دارد. متفکران ماتریالیسی چون فوئر باخ نیز اگر چه منشا دین را ترس و فقدان شعور انسان اولیه می دانند اما گوهر دین که همان آرامش دادن به انسان است را تایید می کنند و تاکید می کنند که دین برای حل مسائل روحی جامعه مفید است و آگوست کنت نیز که دین را متعلق به دوران کودکی بشر می داند با این حال اذعان می کند که دین در پیشرفت مادی بشر سهم به سزایی دارد در سطور قبل اشاره کردیم که از آن جایی که نگاه بشر برون دینی شد و ایدئولوژی ها سعی در نابودی دین کردند در قرن 20 شاهد کمرنگ شدن دین بودیم اما بنابرگرفته سامئول هانتیگتون یکی از تئوریسین های آمریکا – که سخنرانی را در سال 2001 در آتن کرده بود – ما در دو دهه آخر سال 2000شاهد نوزایی دین هستیم یعنی بشر امروز سر خورده از همه چیز و همه کس، دوباره به دین روی آورده و بازگشت به خویشتن داشته چرا که دین داری در ذات ادمی و فطرت آدمی است تافلر نیز در کتاب جابه جایی قدرت فصل آخر بخش گلادیاتور های قرن 21 به دین اشاره می کند و اهمیت ان را گوشزد می کند. به هر حال باید خوشحال بود از این جهت که بشر متوجه شد دین برای او سعادت می آورد و برخلاف ان چه که بیشتر می اندیشید دین محدودیت نمی آورد مصونیت می آوردومی رود تا بشر باردیگر ذیل دوره ای از تاریخ که حقیقت ان پس فردایی است قرار گیرد.
2- اخلاق و معنویت : متفکران زیادی هستند که دین دار نیستند و یا ضد دین اند اما اهمیت اخلاق را نادیده نمی گیرند به عنوان مثال فیلسوف تحلیلی مشهور معاصرمان ، راسل می گفت ما باید اخلاقی باشیم چرا که به عنوان مثال اگر میخواهید همسایه تان گاو شما را ندزدد شما نیز نباید گاو او را بدزدید – البته بر دیدگاه راسل نقد هم هست چرا که این درحالی است که زور دو طرف به یک اندازه باشد باز در اینجا نیز باید به دین برگردیم راسل به خاطر همین دیدگاه اخلاقی در جنگ جهانی با واردد شدن کشورش به جنگ مخالف بود لذا از دانشگاه اخراج شد و به او به عنوان خائن نگریسته شد چرا که جوان ها را تشویق به جنگ نکرد!هرچند او هم جاسوس بود وتفکرش درخدمت اندیشه مدرن.
معنویت نیز به مانند اخلاق در زندگی انسان مهم است و زندگی را برای انسان بهتر می کند و تحمل مصائب را راحت تر. در غرب وقتی دین از عرصه اجتماعی حذف شد و به خصوص در قرن حاضر که ایدئولوژی ها بشر را خفه کردند و خود نیز سقوط کردند متفکران بزرگ غربی چون کرکگورعارف بزرگ دانمارکی و مارسل و یاسپرس از فیلسوفان اگزیستانسیالیزم الهی به ترویج معنویت پرداختند و از نیایش امید به ایمان صحبت کردند لذا معنویت نیز به مانند اخلاق و البته نه در حد دین در آرامش دادن به انسان و زندگی نقش به سزایی را داراست .
3- تفکر : با توجه به گسترش رسانه های تبلیغاتی و گروهی که به تعبیر هایدگر از قدرت نامحدودی برخوردارند و ذهن و فکر فرد و جامعه را جهت می دهند انسان در عصر جدید از بی فکری رنج می برد یعنی دچار فقدان تفکر شده است و برای تفکر کردن می بایست تفکر کند که چرا چنین شده؟ امروزه اکثر انسان ها از زندگی خود ناراضی اند و این به دلیل فقدان تفکر است. تفکر در دین مبین اسلام آنقدر اهمیت دارد که یک ساعت تفکر بهتر از 70سال 8عبادت بهتر شمرده شده است چرا که تفکر می تواند راه گشای آینده باشد اما از ان جا که عقل بشر فعلی در خدمت نفسانیت اوست و عالم جدید عین نفسانیت است عقل او نیز دچار رکود شده و به تعبیر هایدگر در کتاب ( چه چیز است که تفکر خوانده می شود) : تفکر وقتی آغاز می شود که ما این حقیقت را کاملا آزموده باشیم که عقل ... خودسر سخت ترین عنصر همیستار تفکر است!!! امروزه ما اهمیت تفکر را نادیده گرفتیم البته در باب تفکر نگارنده به جای اینکه به اهمیت نقش آن بپردازد به نقد بی تاریخی و بی فکری بشر جدید پرداخت اما نباید از نظر درو داشت که ...
4- هنرو طبیعت : صرف نظر از اینکه ما ابتدا باید هنر را تعریف کینم و دیگر اینکه چه تعریفی از هنر داریم باید به اهمیت هنر در زندگی انسان اشاره کرد و آن را نادیده نگرفت انسان ها از بدو حیات به هنر علاقه مند بوده اند چرا که هنر زیبایی است البته در هنر پیام هست و موضوعیتی و صدالبته تعهد و رسالتی ! نیچه به اهمیت هنر در زندگی انسان – به خصوص انسان مدرن که بیگانه شده – پی برده بود و بر آن تاکید می ورزید و هایدگر نیز هنر را یکی از ابزارهای مهم برای برون رفت انسان امروز از روز مرگی و جهنم تکنیک می دانست . طبیعت نیز هنر معنوی دارد یا خود پدیده ای برای خودشناسی و خداشناسی و در نهایت خودسازی و به خدا رسیدن ! چه زیبایی طبیعت ، چه نظم و چه اهمیت معنوی آن ! به قول سید حسین نصر ؛ اهمیت معنوی طبیعت برای انسان متجدد کم کم شبیه اهمیت هوای تازه جلوه می کند که تنها زمانی به ارزش ان پی برده می شود که دسترسی به هوای پاک دشوار گردد.قرآن کریم برای طبیعت اهمیت خاص قائل است و با خواندن قرآن کریم می فهمیم که یکی از راه های شناخت حقیقت و رسیدن به آن طبیعت شمرده می شود خداوند در قرآن کریم انسان را دعوت به شناخت طبیعت و پی بردن به اهمیت سیر در ان می کند که از این راه هم به نشانه های الهی می رسیم و هم خداشناسی را یاد می گیریم هم خود بسیاری از سوالات را که در جستجوی جواب ان ها بودیم پیدا کنیم : قل سیروا فی الارض فنظروا کیف بدء الخلق ؛ عنکبوت20
5-تاریخ : امام علی ( ع) در اهمیت تاریخ می فرمایند : تاریخ گنجینه ی عبرت هاست و در جای دیگر : عبرت ها بسیارند و عبرت پذیر ها اندک ! قرآن تاریخ را یکی از سرچشمه های حکمت و معرفت می داند به همین دلیل چه در قرآن کریم و چه در احادیث بر اهمیت تاریخ به وفور اشاره شده است انسان اگر هویتی دارد تاریخ اوست که او را هویت مند کرده و با خواندن تاریخ می توان از اشتباهات احتمالی جلوگیری کرد. به تعبیرمارکس نقد گذشته به معنای کشف آینده است اساس مارکوسین به جبر تاریخ است اگر چه تاریخ آن گونه که مارکسیست ها می گوید نیست اما نباید از اهمیت آن غفلت ورزید که به تعبیر نیچه یکی از سودمند ترین هاست از آن جهت که در خدمت زندگی باشد و انسان را بسازد مثل آنچه قرآن کریم به بزرگان دینی می گویند نه مارکسیست ها که تاریخ را.
به مولفه هایی اشاره کردیم که به انسان هویت وبه اودررسیدن به سعادت و خوشبختی کمک میکنندو به زندگی نیزمعناوجهت میدهندالبته قابل ذکراست که تنهانمی توان برآن مؤلفه هااشاره کردامامولفه های یادشده _ دین اخلاق،معنویت،عرفان، ،فلسفه،تاریخ،طبیعت،هنر،فرهنگ _ مهمترین نقش راایفاءکردندو میکنندو این به آن معنانمیباشدکه مانقش مولفه های دیگررانادیده بگیریم درهرصورت بسیاری ازآن مولفه هانیزدرعصرجدیدکارکردخودراازدست داده اندوحتی برعکس گذشته شده اندبه عنوان مثال هنربی تعهدهنرطاغوتی است هنرشیطانی است هنری است که درخدمت نفسانیت است و نفس اماره راپرورش میدهدکه فقط درخدمت نظام سرمایه داری است وبسیارسطحی میباشد.طبیعت دستخوش تغییرات وتحولاتی شده که انسان باتکنیک توانسته برآن چیره شودو خودراارباب آن بداندونهایتاآلودگی محیط زیست رابه همراه خودآورده،فلسفه دچاربحران شده و... خلاصه امروزبایدازمولفه هایی صحبت کردکه ساخته دست بشروجامعه انسانی است وهدف ازبه وجودآمدن آنهانیزآسایش بوده امااول آرامش وسپس خودآسایش رانیزازانسان گرفتندمولفه هایی که انسانراازخودبیگانه نموده ونهایتادراین وضعیت است که جامعه انسانی درعالم جدید_که نقش آن تجدداست به قول بعضی ازبزرگان _ جامعه دچاراتوماسیون شده یعنی یک زندگی ماشینی به قول مرحوم شریعتی،انسان دراسارت ماشین وماشین دراسارت ماشینیسم!
دراین مقاله به طوربسیاراجمالی به ذکرعواملی میپردازیم که بشرراازخودوجودیش بیگانه نموده وبه یک شی یاابزارتنزل داده است مهم ترین عوامل عبارتنداز: 1-تمدن مدرنیته 3-علم 4- تکنیک 5-ایدثولوژیهای بشری(مثل مارکسیسم وفمنیزم ولیبرللیزم وسکشوالیزم و...)که حداقل جان چندمیلیون انسانراگرفت مثل دیدگاههایی که متفکران غرب باارائه آن انسان راپریشان کردند.
1-ژان ژاک روسو راهمه میشناسندو اهل مطالعه کتاب قرارداداجتماعی اوراخوانده اند. روسومیگویدتمدن بداست وطبیعت خوب. مردم به طبیعت یکسانندوفقط تشکیلات سازمانی وطبقاتی آنهارانامساوی میسازد. به عبارتی تمدن ازدیدگاه روسوعامل اختلاف طبقاتی ومحدودکردن بشرمیشودنیچه نیزمیگوید: به دلیل فقدان آرامش،تمدن مابه سوی بربریت پیش می تازد. یعنی تمدنی که آرامش رامیگیردآسایش راهم خواهد گرفت. یک نوع جنگ بین جامعه بشری برای برترشدن نسبت به یکدیگر؛جان کلام: جنگ تمدنها!هایدگرنیزمعتقداست که تمدن بشری حاصلال الیناسیون انسانی است یعنی چه؟یعنی یک نسبت معکوس بین فرهنگ وتمدن وجوددارد. به این معناکه هرچه ازحیث مادی پیشرفت کنیم ازمنظرمعنوی پسرفت خواهیم داشت واین دوقابل جمع نیستندنیچه هم درجای دیگرچنین گفته بودکه نقطه اوج تمدن دربرابرنقطه اوج فرهنگ قرارمیگیردبه خاطرهمین،نیچه به نقدمولفه های جدیدکه به عنوان ارزشهای مطلق وحاکم،برزندگی مدرن بشرسایه افکنده بودندپرداخت تاجایی که اورافیلسوف فرهنگ نامیدندوهایدگرنیزادامه دادن راه نیچه به نقدتمدن وتکنیک ومدرنیته پرداخت تاجایی که غرب ازاوبه عنوان مدرن ستیزیادکرد!!! مادراین نوشتاربرآن نیستیم که به نسبت بین فرهنگ وتمدن اشاره کنیم وبگوئیم آیادرتضادهستندیانه؟اگرهستندچرا، کجاوچگونه؟وچطورمیتوان بین آندوآشتی داد. بحث برسراین است که تمدن جدیددرذات خودباروح بشردرتضاداست. این جمله ای بودکه الکسیس کارل پیشترگفته بودوهنوزهستندکسانی که قادربه فهم یاقبول آن نیستند. بحث بیشتردرموردتمدن رابه فرصتی دیگرموکول میکنیم.
2- مدرنیته یکی ازارکان مهم تمدن جدید(غربی)است واصلانفس عالم وتمدن جدیدمدرنیته است. زمانی بشربرای رسیدن به آسایش به سوی تجددحرکت کرداماسرعت بیش ازحدوتکیه غیرمعقولانه اوبرمدرنیته،نهایتاباعث وابستگی اوشدوازدامنه اختیاراتش بیرون رفت. مدرنیته به قول شایگان قادربه پاسخ دادن به سئوالات اساسی انسان درزندگی نیست وازسویی مدرنیته که دربسترغرب وتمدن جدیدشکل گرفت و نیهیلیزم راباخودبه ارمغان آورده به عبارت دیگرنیهیلیزم جزءلاینفک مدرنیته است! درچنین وضعیتی انسانهاهویت سیال وچهل تکه پیدامیکنند. بشرقادر به کنترل مدرنیته نیست. چراکه به گفته جهانبگلو،مدرنیته،مدام درحال عوض شدن وپوست انداختن است وازسویی به دلیل موارداشاره شده _ که قادربه پاسخگویی نیازاساسی بشری نیست ونیهلیزم جزءلاینفک آن است و... خوددچاربحران شده وبه تعبیردکتررضا داوری اردکانی ان حال وهوای200سال پیش راندارد. به خاطر همین هم درغرب معاصر،فلسفه نقدی یاانتقادی به وجودآمدکه به نقدعقل مدرن پرداخت یعنی به نقدمدرنیته وعالم جدید _که همان غرب باشد _مؤسس آن هورکایمر بودکه به نقد عقل ابزاری پرداخت و بعد ها کسانی چون مارکوزه بیشتروتندتربه نقدشرایط فعلی غرب پرداختندوکسانی دیگرچون بنیامین،جونزوبه خصوص هابرماس به این نکته اشاره کردندکه درزندگی مدرن خلاءوجودداردومعرفت تجربی،که حاصل نگرش فلسفی غرب مدرن لیبرال بود،رابه بوته نقدکشاندندوامروزهم چهره های سرشناسی چون بودریاروفرانسوالیوتارازپایان سخن میگویندوازفرارواقعیتهامحبت میکنندپست مدرن درحقیقت آشفتگی مدرنیته رابیان میکنداگرچه حلقه جدایی ازمدرنیته نیست وادامه آن محسوب میشودبااین حال مدرنیته نیزدرعقیم کردن زندگی وخفه کردن آن نقش مهم رابرعهده داشته.چونانساندرخدمتآندرآمد. درخدمتنظامیکهمصرفگراییوتجملگراییوسرمایهداریبرآنحاکماستوازارزش هایانسانیتهیاست.....
3- علم ازدیدگاه نیچه زمانی مفیداست که درخدمت زندگی میباشدوتکنیک نیزتاحدی قابل پذیرفته شدن است که زندگی رابرایمان آنگونه که میخواهیم دربیاوردوگرنه هیچ سودی نداردامروزتکنیک انسانرا مقهورومغلوب خودساخته است وبه تعبیرهایدگرانسان راهم درحدیک انرژی وماده درآورده وازدیگرسوبه گفته نیل پستمن،فرهنگ که خودزمینه بوجود آمدن تمدن رافراهم کرده زیرچرخهای تکنیک له میشودوازآنجایی که تداوم تمدن وحیات آن منوط به حیات فرهنگ است تمدن نیزبه سوی نابودی پیش میتازد! ویل دورانت نیزباتاسف اظهارمیداردکه خانواده مهمترین رکن تمدن بوده ونظام اقتصادی آن رانیززن به عهده داردکه عصرجدیدوتمدن افسارگسیخته امروزنظام خانوادگی راازهم گسسته. انسان درعصرحاضرغافل است ازارزش وجودی خودوازهستی. به تعبیرهایدگراورابه مرگ آگاهی دعوت میکند..... اماانسان ازمرگ گریزان شده وبه زندگی بی محتوای امروزدچار. امابه تعبیرامام علی(ع)زندگی نه آنقدرشیرین است ومرگ نه آنقدروحشتناک که انسان شرافتش رابه خاطرآن ازدست بدهد....
باتوجه به آنچه که اشاره شدنتیجه میگیریم مؤلفه های جدیددرعالم جدیدکه ساخت و پرداخت خودبشراست امروزخودبرای بشرمشکل سازشده وازکنترل بشرخارج شده واوراازخویشتن بیگانه کرده به همین دلیل است که عده ای ازپایان تاریخ وبحران مدرنیته صحبت می کنند... اگربخواهیم باتفکربشری وسکولارمحبت کنیم بایداذعان کردکه امیدی نیست وبشربه پایان راه خودرسیده ونبایدآینده ای خوش راترسیم کرد! امااگرنگاهمان رابه بالا معطوف کنیم: بایدامیدوار... بود به انسان به زندگی وبه آینده. بایدتلاش کردکه ایمانمان راازدست ندهیم ودرانتظارآن منجی باشیم امااین به معنی نشستن وکاری نکردن نیست بایدباتفکرهایدگری ازاساس عالم جدیدپرسش کردودر عالم جدیدکه عین نفسانیت است تزلزل ایجادکردوبه مرگ اندیشید. به قول هولدرلین هرکجاکه خطرهست امیدرهایی نیزدرهمانجامیباشد!