رهیافتی به انسان شناسی کانت، مارکس، نیچه، هایدگر و امام علی (ع)
. انسان شناسی مقوله بسیار مهمی به شمار می رود که برای هر متفکری که دستگاه فکری دارد یا پروژه ای را در عرصه اجتماعی تبیین می کند ضروری است که تعریفی از انسان و مدلی از انسان ایده آل ارائه دهد و ما در این نوشتار در حقیقت به تحلیلی تطبیقی از دو نگرش ارائه می دهیم، نگرشی که غربی است غرب به مفهوم فلسفی نه جغرافیایی یا سیاسی و در آن متفکرانی چون کانت، مارکس، فروید و نیچه قرار می گیرند در این بین حدیث هایدگر حدیث دیگری است اگر چه او هم از بازگشت جاویدان چون نیچه صحبت می کند، اما انسان شناسی او انسان شناسی غربی یا آن چه او از آن به عنوان متافیزیک یاد می کند نیست در سطور بعد به طور تفضیلی به ان اشاره می کنیم و در نگرش دیگر تفکر شرقی است شرق به مفهوم فلسفی که از انسان تعریفی چند بعدی می کند و او را تک ساحتی و یا زمینی صرف نمی بنید. شاید این سطور کمی ابهام آمیز به نظر برسد لاجرم ذکر این نکته ضروری است که جهان غرب یا تفکر غربی تفکری است که بر اصالت انسان، نفی ماوراءالطبیعه، اصالت تجربه، عقلانیت سکولار، تأکید می کند با این حال ممکن است تفاوت هایی در برداشت ها و یا در سطح شکل بگیرد چنان که به عنوان مثال پس از دوران روشن گری 3 جریان شکل می گیرد جریانی که انسان را سوژه معرفی می کند دکارت و کانت و جهان بینی لیبرالی را عرضه می نماید و جریانی که انسان ابژه می داند و صفت ذاتی او تاریخ مندی و جمع گرایی و کار بر می شمارد هگل و مارکس و جهان بینی مارکسیستی را ارئه می دهد در این بین نیچه نیز اگر چه به نقد دموکراسی و لیبرالیزم از سویی و اصالت تاریخ از دیگر سو می پردازد اما مدل او نیز متافیزیکی و غربی به شمار می رود که نقطه اوج سوژه استعلایی اصطلاحی دکارتی به شمار می رود و بالاخره جهان بینی نیچه نیز در فاشیسم یا ابر مرد جلوه می کند نهایتا میتوان به هایدگر اشاره کرد که گر چه او غربی است و از بازگشت اصیل صحبت می کند اما انسان شناسی او متفاوت از انسان شناسی غرب و متافیزیکی است چنانچه می توان او را متفکر پس فردایی یا معنوی نامید نگارنده از او به عنوان متفکر راه گشا یاد می کند.
2- حقیرچند سال پیش در کتابی خواند که الکسیس کارل کسی که دو بار جایزه نوبل را دریافت کرد و کتاب نیایش او هم به فارسی ترجمه شده در حال نوشتن کتابی درباره انسان بود و هر چه میگذشت او نیز به نوشتن در باب معمای انسان ادامه می داد که ناگهان آن نوشته را ناتمام رها کرد و کتابی تحت عنوان ((انسان موجودی ناشناخته)) نوشت که خوشبختانه به فارسی هم ترجمه شده است. بی تردید انسان پیچیده ترین و کامل ترین موجود روی زمین است که حتی امروزه با گسترش علم و دانش، بزرگترین عالمان نیز از شناخت انسان با همه ابعاد و استعدادهایی که در خود دارد و انواع انسان شناسی فلسفی، علمی، ... به طور کامل ناتوانند و به راستی که انسان همان موجودی است که خداوند پس از خلق او به خود تبریک گفت چرا که از روح خود در آن دمیده است و او را خلیفه خود بر روی زمین قرار داده. غرض از این عرایض آن است که انسان شناسی یکی از مهم ترین مسایلی است که امروز بشر به آن نیاز دارد و به دلیل مختلف از ابعاد گوناگون به آن می پردازد چرا که برای رسیدن به سعادت و خوشبختی و زندگی ایده آل باید تصویری از ایده آل انسان و چیستی او ارائه کند و به خاطر همین هم هر نظام سیاسی، فلسفی، علمی، عرفانی و خلاصه هر ایدئولوژی ای که بر زندگی بشر سایه می اندازد یا می خواهد و مدعی است که بشر را به سر منزل مقصود و مدینه فاضله برساند، باید تعریفی جامع و درستی از انسان، جامعه، تاریخ و انسان کامل ارائه دهد. در عصر جدید که بشر دچار علم زدگی شد و دین را به حاشیه راند، تصور کرد که می تواند با حذف معنویت از زندگی انسان و تک بعدی تعریف کردن او به نتیجه برسد، چنانچه متفکرانی چون نیچه، فروید، ماکس و ... کردند. یعنی غایت انسان را خود انسان دانستند و از دیگر سو تفسیر آنها از انسان تفصیری تک بعدی بود و به اصطلاح منطقیون دچار مغالطه من کل وجه می شوند (تحویل گری مبتنی بر حصر گرایی روش شناختی!) یعنی انسان این است و جز آن نیست و از همین جا است که بعضی ها به طنز متفکران بزرگ را متحجرین بزرگ معرفی کرده اند ....
3- توضیح و تشریح انسان شناسی، نقش و ضرورت آن در حوزه اندیشه همین طور انواع و مراتب آن فرصتی دیگر می طلبد اما با توجه به آن چه که اشاره شد و در سطور بعدی نیز مورد اشاره قرار خواهد گرفت تحلیل تطبیقی از انسان شناسی نزد متفکران فوق امیدواریم که توانسته باشیم تا حدودی انتظارات خواننده محترم را برآورده کنیم.
4- کانت: كانت را پيامبر تجدد معرفي كرده اند كسي كه مباني فلسفي مدرنيته را پي ريزي كرد متفكري كه او را بزرگترين انديشمند دوران روشنگري مي دانند و سال 2004 را در غرب به نام او نام گذاري كردند متفكري كه سر سلسله دار تفكر راست قرار دارد و كسي كه به زعم خويش در فلسفه انقلاب كپرنيكي كرد و يا تاريخ آمد تا او بيايد!!! كانت جزو 6 متفكر برجسته تاريخ انديشه غرب يا عصر جديد محسوب مي شود جز كانت مي توان به دكارت، هگل، ماركس، نيچه، هايدگر اشاره كرد كه فهم مدرنيته و جهان جديد بسته به فهم او و بررسي آثارش است و بدون او قادر به فهم مدرنيته نخواهيم بود. اما فهم انديشه هاي او نيز منوط به فهم انديشه متفكر ديگري است كه كسي جز دكارت نيست. دكارت را بنيان گذار فلسفه مدرن مي شناسند كسي كه انسان را فاعل شناسا و مابقي چيزها را فعل شناسا مي دانست و انسان را سوژه كرد. اين جمله مشهور او را احتمالا بايد شنيده باشيم كه گفته: (( من مي انديشم پس هستم)) در فلسفه اسلامي برعكس آن را مي گويند!!! به خاطر دارم اوايل دوران جواني كه با فلسفه غرب آشنا شدم اين جمله را بر زبان مكررا مي گفتم و بعد در مخالفت با آن جمله من عصيان مي كنم كامو را ورد زبانم كرده بودم غافل از اين كه اين عصيان گري ((من)) نيز خود سوژه انگاري است يعني همان من!!! من مي انديشم دكارت در حقيقت تعريفي از انسان است كه تنها موجود با شعور اين جهان تلقي مي شود كه خود به تبيين هستي و زندگي خود مي پردازد به عبارتي با همه چيز به نگاه ابژه اي مي نگرد و انسان را در ساحت سوژه استعلايي محصور مي نماياند. هايدگر منتقد اين مسئله بود كه اولا انسان به تعبير خودش از اين فراتر از سوژه استعلايي است در ثاني انسان موجودي متناهي و ميرا و محدود است نه بي نهايت و اين تعريف تعريفي متافيزيكي و اومانيستي از انسان است كه اصالت را به انسان داده در حالي كه انسان موجودي است با توانايي هاي محدود نه غير قابل تصور از سويي هايدگر ساحت سوژه استعلايي را ساحت نيست انگارانه مي ديد و نقد ديگر او بر دكارت اين بود كه او هستي را ناديده گرففته بود در حالي كه انسان يكه هستنده در هستي است نه اين كه هستي را هم به عنوان يك هستنده تنزل بدهيم و اين ها مسايلي بود كه دكارت از آن غافل شده بود و ادامه آن را مي توان در آثار و افكار كانت ديد اگر چه كانت كمي به جلو رفت اما او نيز از هستي غافل شده بود و تفكر او در متافيزيك خلاصه گرديد و تعريف او نيز از انسان مبتني بر انسان گرايي سوژه استعلايي و متافيزيك غربي بود!
با اين حال بيان مطالب فوق دال بر ناديده گرفتن نقش تفكر كانت نيست به زعم خود هايدگر كانت فيلسوفي است كه بر همه فيلسوفان پس از خود سايه انداخته است و در حوزه معرفت شناسي او از محدوديت هاي انسان سخن گفت كه قادر به فهم عالم ماوراءالطبيعه نيست همان نقد عقل نظري و در فلسفه اخلاق نيز بر مطلق بودن آن تأكيد كرد با اين حال او بر سنت عقلاني دكارتي رفت و بر تأكيد دكارت بر آزادي اراده صحه گذاشت و آزادي و آگاهي كه به عنوان دو صفت ذاتي در انسان تثبیت شده بودند پافشاري كرد از آن جايي كه قصد ما رساله نويسي نيست از بيان تفضيلي كه منجر به خسته شدن خواننده محترم مي شد خودداري مي كنيم.
5. انسان شناسي ماركس: شايد اين جمله مشهور ماركس را شنيده باشيم كه گفته بود: تا كنون فلاسفه جهان را تفسير مي كردند حال صحبت بر سر تغير آنهاست! اين جمله ضرورت عمل گرايي در جهان جديد را براي ما يادآوري مي كرد. اگر دكارت بنيان گذار فلسفه مدرن تلقي مي شود و كانت مهندس مدرنيته معرفي مي گردد كساني چون هگل و ماركس نيز در حوزه انديشه به پا خواسته تا در غرب و بر سنت فكري اين دو متفكر تا حدودي تاختند و برداشتي ماترياليستي از مدرنيته ارائه كردند كه اين جا موضوع مورد بحث ما نيست ماركس در كتاب سرمايه صفت ذاتي انسان را پراكسيس مي داند و در اين مورد مي گويد: آنچه انسان را از حيوان متمايز مي كند پراكسيس (كار) است چنانكه انسان موجودي ابزار ساز است به زعم ماركس انسان حاصل محيط و محيط تابع جبري تاريخي است كه از منظر ماركس انسان بالطبع اجتماعي است اما او انسان را تنها در ساحتي كه نام برده شد مي ديد و ساير وجود ديگر آدمي را كه موجب تمايز او از حيوان مي شد را ناديده مي گرفت چون اخلاقي بودن،فطرت خدايي داشتن، آزادي، اراده، هنرمند بودن و غيره .... ماركس انسان را موجودي صرف اقتصادي مي ديد و در تحليل چگونگي دگرگوني جامعه ها يا تحليل ساختار جامعه از زير بنا بودن اقتصاد و رو بنا بودن ايدئولوژي صحبت مي كرد كه اين نكته آخري به ما مربوط نمي شود فعلا! البته ماركس انتقادات شديد را به مالكيت خصوصي و نظام سرمايه داري از حوزه فلسفي و اخلاقي وارد كرد چرا كه معتقد بود عوامل فوق منجر به از خود بيگانگي انسان مي شود كه در قرآن از آن صحبت شده و شريعتي هم به تفضيل در باب مسئله فوق صحبت كرده پس با توجه به آنچكه در سطور قبل گفتيم انسان در نظر ماركس موجودي است اقتصادي كه صفت ذاتي او كار است و اين جامعه مي باشد كه سرشت او را شكل مي دهد و مگر نه اين كه جامعه از مجموعه افراد است؟! و به بعد روحاني و معنوي براي بشر قائل نيست و تنها كار را عامل سازنده انسان مي داند!!!
چنانچه مشاهده نموديم ماركس اولا انسان را تك بعدي تعريف مي كند و از ساير ويژگي هاي ديگر او غافل مي ماند كه بيشتر اشاره شد ثانيا از سويي كار عامل سازنده بشر مي داند از سويي كار در كارخانجات يعني فعاليت در نظام كاپيتاليستي كه مبني بر مالكيت خصوصي است را عامل از خود بيگانگي مي داند! پس كار تنها عامل سازنده انسان نيست يا انسان در كار خلاصه نمي شود در غير اينصورت توسط ابزار خود مسخ مي گردد از سويي سرشت انسان را بايد در جامعه جستجو كرد و اين اگر چه به طبع اجتماعي بشر اشاره مي كند اما نفي نمي كنند حوزه فردي و نيازها و اميال شخصي است از ديگر سو وجود هر نوع خصلت معنوي و روحاني را در بشر منكر مي شود و از انسان تعريفي به تمام معني، مادي ارائه مي كند حال چگونه با اين تعريف به نقد اخلاقي و ... البته فلسفي نظام سرمايه داري مي پردازد و از انسان سوسياليستي با همان ايده آل صحبت مي كند؟ و چطور در اين صورت از باب اليناسيون داد سخن سر مي دهد؟ از سويي ديگر انسان موجودي تلقي شده كه از خود هيچ اراده و آزادي ندارد حال چگونه مي تواند چنين موجودي در نظام سرمايه داري دست به انقلاب بزند و چطور مي توان از چنين موجودي انتظار داشت و تعهدي از او خواست؟
6- انسان شناسي نيچه
نيچه متفكري است كه در تاريخ انديشه از او به نامهاي مختلف ياد كردند از فيلسوف فرهنگ گرفته تا زلزله نگار غرب، خود در آثار مختلفي كه به يادگار گذاشته گاه از خويشتن به عنوان يك نيهيليست ياد مي كند و گاه خويش را به عنوان واپسين فيلسوف معرفي مي نمايد هايدگر نيز او را به آخرين متافيزيسين مي داند به هر حال به هر نامي كه او را بخوانيم بايد اين نكته را بدانيم كه روبرو شدن با او بس خطرناك خواهد بود متفكري كه به نقد بزرگترين انديشمندان مي پردازد و آنها را سخت به چالش مي كشاند از متفكراني كه خود را به آنان نزديك مي ديد چون افلاطون و سقراط تا متفكراني كه روزگاري معلمان او تلقي مي شدند و در آثار اوليه او تأثير ژرفي داشتند چون شوپنهاور، واگنر نهايتا متفكراني مدرني چون روسو و ... او پيام آور نيهيليزم و مرگ والاترين ارزشها در غرب بود همان تعبير مرگ خدا او را پيامبر كفرگو نيز ناميده اند را كه علاوه بر آن كه نظام هاي فلسفي را به دوئل دعوت كرد به جنگ با اخلاق و دين نيز پرداخت و علاوه بر آن نقد شديد علم و غرب و مدرنيته نيز مي توان به اين ليست اضافه كرد تا جايي كه بسياري بر اين باورند كه انديشه هاي قرن 20 جدا از تأثير پذيري از متفكراني چون كانت و هگل و ماركس ريشه در زمينه فكر نيچه دارد.نگارنده در دو مقاله اي تحت عنوان سيري در انديشه نيچه و و نيچه و ارزيابي غرب به طور مفصل تري در باب انديشه و آثار نيچه و اهميت آن سخن گفته است و اما انسان شناسي نيچه! او ابتدا بين انسان و حيوان تفاوتهايي را مي ديد اما بعدها انسان را همان حيواني ديد كه در پي قدرت است! هايدگر اراده معطوف به قدرت او را مهم ترين اثر نيچه قلمداد مي كند و بسياري از نيچه شناسان ديگر اين اثر خطرناك ترين اثر او مي دانند نيچه انسان را در قدرت تعريف مي كند به عبارتي به زعم نيچه انسان كه روزگاري حيوان ناطق بوده امروز – در دوران مدرن تبديل به ناطق حيوان شده يعني عقلانيت او در خدمت غريزه او گرديده اين درست است لذا انسان را حيوان مي ديد كه بايد به قدرت برسد و بالطبع انسان قدرتمند انسان كامل نيچه است كه حق زندگي دارد و ديگران محكوم بر مرگند! او از اين انسان برتر به ابر مرد ياد مي كرد البته نيچه در مورد انسان موضع گيري هاي متفاوتي كرده كه اين مسئله بيان شده از ساير گفته ها و ديدگاههاي او كه در آثار ديگرش آمده اند برجسته مي باشد. نيچه مخالف دموكراسي و انسان گرايي بود اما خود غافل بود كه اين ابر مرد آيا به زعم هايدگر اوج نقطه انسان گرايي محسوب نمي شد؟! به راستي قدرت چيست؟ كه نيچه انسان را تنها در آن تعريف كرده بود؟ آيا قدرت همان زور است؟ اين كه انسان به ناطق حيوان تغيير يافته درست اما آيا اين دليل مي شود كه ساحت انسان و سرشت او را در اين تعريف كند؟! نيچه نيز از تعريف انسان و ايده آل انسان چون ماركس دچار اشتباه شده بود. با اين حال متوجه اين نكته گشته بود كه تفكر غربي به دليل تكيه بر عقل سكولار، علم تجربي انسان محوري سرانجام به پايان خواهد رسيد و ارمغاني جز نيهيليزم كه ديرهنگامي بود كه به زعم نيچه وارد خانه غرب شده بود نخواهد داشت. جان سخن اين كه انسان شناسي نيچه نه فرا رفتن از سوپژكتيويته دكارت و انسان گرايي وبد بلكه شكل ديگري اما در اوج تلقي مي شد كه البته هيچ نسبتي هم با انسان نداشت!!!! (اگر چه عده اي هم اين مفاهيم را در برداشت عرفاني كرده اند).
7. انسان شناسي هايدگر
پيشتر علاوه بر هايدگر از دكارت، كانت، هگل، ماركس و نيچه به عنوان متفكران بزرگ عصر جديد ياد كرديم و گفتيم متفكرين فوق غربي هستند و به زعم هايدگر به تاريخ متافيزيك تعلق دارند و اگر چه در غرب 3 جريان را به وجود مي آورند تفكر كانت و دكارت به ليبراليزم، هگل و ماركس به ماركسيسم و نيچه به فاشيسم ختم مي شود اما در اصول و مباني كه پيشتر چند بار به آن اشاره كرديم عقل سكولار، انسان گرايي، علم گرايي و ... يكي بودند در اين بين به عنوان اسثتثنا مي توان از متفكري نام برد كه او را آموزگار طريق تفكر نام نهاده اند و به عنوان يك هستي شناس مي شناسند كه به نقد بزرگ ترين متفكران تاريخ انديشه غرب پرداخت از سقراط تا نيچه كه به زعم او واپسين فيلسوف و متافيزيسين تاريخ غرب محسوب مي شد. او كسي جز مارتين هايدگر نيست كه علاوه بر نقد بزرگان انديشه غرب به نقد بزرگترين دستاوردهاي آنان كه فرهنگ مدرن، دموكراسي، مدرنيته، تكنيك، علم تجربي، ... بود پرداخت و ارمغان آنان را كه به زعم خويش چيزي جز نيهيليسم تكنولوژيك نبود به چالش كشاند. هايدگر از اين نظر يگانه فيلسوفي است كه تاريخ غرب و جهان جديد به خود ديده است چرا كه با صراحت و جسارت كامل تاريخ انيدشه غربي 2500 سال فيلسوف غرب را تاريخ متافيزيك و فراموشي از هستي ناميد اگر چه او نيز به مانند نيچه از بازگشت اصيل صحبت مي كرد اما مخالفان هر نوع انسان گرايي غربي بود.(ادامه دارد)