رویکردی به اخلاق سیاسی دراسلام ولیبرالیزم باتکیه برسیره اجتماعی و سیاسی امام علی (ع)
قبل از ورود به بحث اصلی ذکر چند نکته ضروری است. اول هر ایدئولوژی یا جهان بینی که مدعی است می تواند بشر را به کمال برساند باید تعریفی از انسان، جامعه و تاریخ داشته باشد و متناسب با این تعریف یک الگویی هم می پردازد مثلا در مورد انسان کامل پیامبر، حضرت علی و ... یا در مورد جامعه ایده آل می توان به مدینه النبی اشاره نمود علاوه بر آن با دادن راهکارهایی از یک انسان معمولی می تواند انسان کامل بسازد و ماه رمضان نیز نمونه عینی است که هر انسان پا به عرصه عمل بگذارد و تلاش نماید تا با مجاهده به کمال انسانی خویش برسد و ما این فرصت مهم را نباید از دست بدهیم ثانیا این خودشناسی و خودسازی باید در کنار کمک به دیگران هم همراه باشد به عبارتی دوستان مؤمن فقط به خودشان نپردازند و ما را نیز از دعای خود محروم نکنند.حقیر لازم می داند اگر دوستان نقائصی را در این نوشتار دیدند که حتما چنین است از راهنمایی خویش مارابهره مند سازند. عمدتا چند نوع غرب یا شرق را می شناسیم: غرب و شرق جغرافیایی که دوران راهنمایی روی نقشه به ما یاد دادند و غرب و شرق سیاسی که سر کلاس تاریخ معاصر با آن ها آشنا شدیم که شرق به حکومت مارکسیستی که در شوروی بر پا شده بود و غرب به لیبرالیزم که توسط آمریکا رهبری می شد اطلاق می گردید. اما در نگاه دیگر فلسفی غرب و شرق فلسفی وجود دارد چنان چه مارکسیسم، لیبرالیزم و فاشیسم در زمره غرب محسوب می شوند و شرق نیز در تقابل با این غرب قرار می گیرد.
2. نظام فکری که در غرب قرار دارند اگر چه اختلافاتی در جزئیات با هم دارند اما به زعم ها یدگر مبانی هستی شناسی و معرفت شناسی آنها یکی بود یعنی در اصول یکی بودند چون تأکید بر عقل سکولار، اومانیسم، نفی ماور الطبیعه و ... به قول استاد فردید (ره)می توان آنها را دو روی یک سکه تصور کرد.
· با اینحال مارکسیسم و فاشیسم آنچه را که به عنوان تفکر غربی یاد کردیم در لیبرالیزم تمامیت یافت به عبارتی غرب را با لیبرالیزم خواهیم شناخت و مدرنیته را هم با همان معرفت لیبرالی می شناسیم- چنان چه اشاره کردیم در سطور قبل سه قرائت یا شکل از مدرنیته در غرب بوجود آمد که مبانی هر سه در حوزه معرفت شناسی و هستی شناسی یک بود با این تفاسیر در شرق (جغرافیایی) قرائتی دینی از مدرنیته نیز ارائه می شود چنانچه از بومی کردن ان صحبت می شود یعنی در صدد تغییر ماهیت مدرنیته هستند و در این مورد انقلاب اسلامی را نمونه عینی این مورد دانست چنانچه گیدنز آن را شکاف در مدرنیته غربی می پندارد و ...
پس ما شاهد دو نوع جهان بینی هستیم یکی جهان بینی غرب که به تعبیر نیچه اراده معطوف به قدرت است یعنی حرکت به سوی قدرت!!! تفکر و تمدن حاکم بر جامعه بشری نیز امروز همان تفکر غربی است چرا که تاریخ جهان و تاریخ جدید تاریخ این تفکر می باشد اما جهان بینی دیگری که در تقابل با آن قرار دارد تفکر شرق است که در آن حرکت به سوی حق است یعنی اراده معطوف به حق.
این دو نوع جهان بینی از بدو آفرینش بشر بوده اند چنانچه فرزندان آدم (ع) هر یک نماد یا سمبل این دو نگرش بوده اند بر اساس تفکر فردید جهان از ادوار تاریخی تشکیل شده که هر دوره مظهر اسمی از اسماء الهی است و دوره کنونی مظهر اسم جلال الهی است که همان تفکر غربی است که البته در حال افول است و باید به این نکته اشاره کرد که غرب امروز –مدرنیته- در تکنولوژی بالفعل شده است.
این نکته بیان شد تا اختلاف بین دو نگرش شرق و غرب که هر یک در اسلام و لیبرالیزم تمامیت یافته اند که اولی بر خدا محوری و دومی بر انسان محوری تأکید می کنند مشخص شود چنان چه تئوریسن ایالت متحده ساموئل هانتیگتون که نظریه جنگ تمدن ها را ارائه داده است نیز معطوف به این قضیه می باشد که ماهیت این دو نوع تمدن آشتی ناپذیر است ... با این تفسیر مشخص می شود که اخلاق سیاسی که در هر یک از این نظام های فکری تجویز می شود نه تنها متفاوت بلکه در تقابل با یکدیگر قرار دارند.
احتمالا در گفتار روزانه و گپ های خودمانی این جملات را بعضا به کار می بریم: (سیاست داشته باش) (سیاست یعنی دروغ) و (سیاست پدر و مادر ندارد) و یا این که (هدف وسیله را توجیه می کند!) این تفکر همان تفکر غربی است که پیشتر از حاکمیت آن بر جامعه بشری و تاریخ جدید سخن گفتیم. این جملات بی شک همان دیدگاه ماکیاول فیلسوف سیاسی و سیاستمدار ایتالیایی است که روزگاری در جمهوری فلورانس منصب سیاسی داشت. ما قصد مان تبیین و تشریح و تحلیل آثار ماکیاولی در این نوشتار نیست بلکه از آن جا که ماکیاول به عنوان بنیان گذار فلسفه سیاسی غرب (مدرن) شناخته می شود که اخلاق سیاسی در غرب را ترسیم نموده و از او به عنوان نماینده تفکر غربی یاد می شود ما از او نام می بریم. ماکیاول با ارائه نظریات خود در حقیقت نگاه بشر جدید را تغییر داد و به او آموخت که در زندگی اجتماعی باید موجودی رنگارنگ بود که گاه در لباس شیر و گاه در لباس روباه باید رود!! و با این منش در حقیقت دین و اخلاق را از حوزه اجتماعی سیاسی به حاشیه راند و ان را" فردی "تلقی نمود و منافع انسان را به جای اعتقادات او جایگزین نمود که بالطبع برای رسیدن به این منافع از هیچ امر نباید فروگذاری کند!!! بر خلاف تفکر شرقی به مفهوم فلسفی در تفکر غربی به مفهموم فلسفی انسان نه تنها موجود متعالی نیست بلکه گرگ انسان تلقی می شود!!! یعنی حیوانی است چون سایر حیوانات دیگر بلکه بدتر از گرگ با این تفاوت که سیاسی است و این سیاسی بودن نیز به این جهت است که چون افراد در جهت رسیدن به منافع خود یکدیگر را می بلعند با تشکیل دولت و حکومت امنیت آنان تأمین می شود. ماکیاول نیز سرشت انسان را نه خدایی بلکه بشر می دید بر خلاف تفکر شرقی که انسان موجود متعالی است و اجتماعی بودن او نیز برگرفته شده از فطرت اوست.بسیاری این اظهار نظرهای ماکیاول را بر اساس وضعیت تاریخی اجتماعی که او در آن به سر می برد می دیدند و البته ، ذکر مسئله فوق به این معنی نیست که ماکیاول خود" ماکیاولی" عمل می نموده است.
از آثار او می توان به گفتارها و کتاب شهریار اشاره نمود که از جهت نظری گاه با تناقضهایی روبرو هستند پس تا این جا این مسئله روشن شد که در دو نظام فوق دو نگرش متفاوت از جهان و انسان و جامعه ارائه می شود که نهایتا این دو را در تقابل با یکدیگر قرار می دهد پیشتر در مقاله ای تحت عنوان در نگاهی تطبیقی به تسأهل و تسامح در اسلام و لیبرالیزم در مورد اصول هر یک از دو جهان بینی و مبانی و روش های آنان صحبت کردیم و این جا از ذکر مجدد آن ها خودداری می نمائیم در لیبرالیزم انسن موجودی آزاد از خدا و دین و اخلاق تصور می شود اگر چه در وادی امر وجود آفریدگار جهان نفی نمی شود اما این انسان است که به تبیین جهان می پردازد و بالطبع اصالت با انسان و از آن فرد است یعنی فرد در جامعه اصالت دارد و ارزش های متعالی از این طریق بر حاشیه رانده می شوند از آن جا که انسان موجودی شرور معرفی می شود.
لذا در نظام سیاسی لیبرال دموکراسی به تفکیک قوا می پردازد و با قدرت مطلقه یا "رهبری" مخالف هستند اگر چه با نگاهی به تاریخچه لیبرالیزم نقض این نظر را شاهد خواهیم بود از مؤلفه های دیگر لیبرالیزم تأکید بر عقلانیت سکولار و علم تجربی است با این تفاسیر از آن جا که در لیبرالیزم رسیدن به کمال هدف نیست بلکه به انسان به عنوان یک حیوان و به جامعه نیز به عنوان جنگل می نگرند که باید از منافع فردی دفاع شود و امنیت ایجاد شود و تنها به غرایز او توجه گردد طبیعی خواهد بود که اخلاق سیاسی که تعریف می شود متناسب با هدف خواهد بود.
یعنی هدف وسیله را توجیه می کند! برای رسیدن به هدف می توان از هر ابزاری استفاده نمود! در این نظام فکری ساحت انسانی به سوژه تقلیل پیدا می کند که به زعم بسیاری از متفکران ساحت نیست انگارانه است و به تعبیر مارکوزه این نظام به دلیل پیوند ناگسستنی با سرمایه داری نهایتا سر از توتالیتاریسم در خواهد آورد. در چنین نظامی انسان تبدیل به موجودی تک ساحتی و مصرفی خواهد شد.
دادن آزادی های فردی علاوه بر انچه که بر یک جهان بینی لیبرالی استوار است ابزار ی شمرده می شود تا جلوی آزادی های اجتماعی را بگیرد در نتیجه در این نظام ها فرصت ایجاد انقلاب به وجود نمی آید هم احتمال به ثمر نشستن اصلاحات منتفی می شود در حالی که با دادن آزادی های فردی که همان جامعه مدنی خوانده می شود جامعه به نوعی از افسار گسیختگی فرهنگی مبتلا می شود که حاصلی جز بی قیدی و پوچ گرایی و نهایتا از هم پاشیدگی نظام خانواده را به همراه خواهد آورد.
در نظام سیاسی لیبرلیزم شعار عدالت سیاسی داده می شود که با توجه به آنچه در سطور قبل گفتیم محقق نخواهد شد با این وجود نباید تصور کرد که همین عدالت مفهوم و تعالی در فلسفه سیاسی لیپرالیزم دارد بلکه چنانچه فیلسوف سیاسی لیبرال معاصر امریکایی راولز در کتاب خود به تعریف آن پرداخته مبتنی بر نوعی رضایت دو طرفه می باشد به عبارتی در حوزه سیاسی مقبولیت عین مشروعیت و عدالت تصور می گردد! از سویی از آن جا که انسان و فرد ملاک و معیار محسوب می شوند فرد برای رسیدن به اهداف خود از هر ابزاری استفاده می نماید پس در چنین نظامی چه در حوزه اجتماعی و چه در حوزه سیاسی کوچکتر توسط بزرگتر بلعیده می شود و این امری طبیعی و عادلانه قلمداد می گردد. حال با توجه به این که دورنمایی از لیبرالیزم و اخلاق سیاسی در آن را ترسیم نمودیم باید به اخلاق سیاسی در اسلام بپردازیم اما قبل از آن ممکن است عده ای از نسبت دین و سیاست بپرسند و این که آیا اصلا بین حکومت داری و دین نسبت هست؟!
این نکته به نظر بنده بسیار واضح است اما ممکن است که برای بعضی دوستان مبهم بنظر برسد. شاید جمله گوهربار شیخ شهید را به خاطر داشته باشیم که می گفت: ((سیاست ما دیانت ماست و دیانت ما سیاست ما!)) دلایل بسیاری در سیاسی بودن اسلام می توان ذکر کرد که بحث تفضیلی آن از این مقال بیرون است و فرصتی در خود می طلبد با این حال بد نیست تنها به ذکر این نکته بپردازیم که بسیاری از شرق شناسان و اسلام شناسان غربی تفاوت فاحش اسلام و ادیان دیگر را در اجتماعی و سیاسی بودن آن می دانند همین طور عصری بودن را می توان از شاخصه های دیگر اسلام بر شمرد.
بسیاری از لیبرالیزم ها چنین وانمود می کنند که لیبرالیزم اندیشه سیاسی است و نه ایدئولوژی لذا اهل تساهل می باشند و در خود با ترویج تساهل راه را برای گفتگو باز می کند و با تأکید بر پلورالیزم معرفتی از ایجاد خشونت جلوگیری می کند چرا که تنها ایدوئولوژی و دین هست که به دلیل داشتن اعتقادات ثابت از قبل با پیش داوری راه را برای گفتگو و نهایتا آزادی اندیشه می بندد و نمونه آن را هم مارکسیسم می دانند!! باید گفت که مارکسیسم خود تفکر غربی است و در دل غرب به وجود آمد و اگر قرار است کسی پاسخگو باشد ما نیستیم و این ربطی به ایدئولوژی دیگر ندارد از سویی مگر لیبرالیزم امروز در غرب خود تبدیل به ایدئولوژی نشده است؟! به عبارتی اگر دین به عنوان ایدئولوژی آسمانی برای بعضی ها پذیرفته شده لیبرالیزم هم برای عده ای دین دنیا تلقی می گردد و ایدئولوژی زمینی شان هست در حالی که ما علاوه بر تأکید بر عقلانیت از وحی که خدشه ناپذیر است نیز برخورداریم و ایدئولوژی گرا بودن به معنای جزم نگری و ایستایی نیست چرا که زایش در ایدئولوژی است اما رویش در زمان! از سویی دین اگر چه نسبت بسیار نزدیکی با ایدئولوژی دارد چنان که کسانی چون شریعتی از ایدئولوژیک کردن دین صحبت کردند اما نباید فراموش کرد که دین عزیزتر از ایدئولوژی است!!! با این حال هستند مدعیانی که قائل به علمی بودن سیاست وامر حکومتداری هستند و دین را در عرفان و اخلاق خلاصه می کنند اما باید بدانند که پیامبر اسلام پس از 23 سال رسالت به تشکیل حکومت پرداختند و اختلاف و مبارزه امامامن شیعه ما نیز با حاکمان جور بر سر حکومت داری بود و اصلا مگر نه اینکه حتی اختلاف بین فرق اسلامی چون شیعه و سنی بر سر ولایت است که امری سیاسی تلقی می شود؟! حتی اسلام آمریکایی به تعبیر امام و اسلام صفوی به تعبیر شریعتی با سیاست نسبت دارند چه برسد به اسلام ناب محمدی؟! اسلام به مفهوم واقعی کلمه با سیاست نسبت دارد و حکومت دارد نه این که حوزه آن از سیاست به دلیل علمی بودن جدا باشد!
در این جا می توان اصلا بر سر تعریف علم بحث کرد به فرض قبول فریضه مدعی باز می توان در باب چهارچوب و حدود مشروعیت آن دوباره به مناقشه پرداخت. در غرب از رسانس به بعد متفکران سودای به حاشیه راندن دین را در سر پروراندند و بعد از دوران روشنگری این مسأله پررنگ تر شد باز شاهد حضور اجتماعی دین و دخالت دین داران در عرصه سیاسی بودیم اگر چه دینی پیاده نمی شد اما بی تأثیر نبود امروز نیز در غرب شاهد ظهور این دین هستیم چنانچه به عنوان مثال پیروزی جمهوری خواهان در آمریکا بر اساس تبلیغات دینی بود با شکل گیری اسرائیل مبنی بر شعار مذهبی بود حال این مسئله در مورد اسلام آن قدر شفاف است که در آن جایی برای چون و چرا ندارد! اصلا بر فرض قبول نظر مدعی مگر نه اینکه چندی پیش
هابرماس از متفکران مکتب فرانکفورت که امروز پس از نقد مدرنیته به دفاع از آن می پردازد!!
در سفری که به کشورمان داشت گفت مدرنیته حضور دین در عرصه اجتماعی سیاسی را می پذیرد به شرطی که دین نیز مرجعیت عقل ابزاری را بپذیرد؟!
حقیر با هابرماس هم رأی نیست بلکه صحبت بر سر دورانی است که دیگر مدرنیته با فکر سکولار مدعی نیست که می تواند به تمام پرسش ها و نیازها پاسخ بدهد.
نمی دانم آیا کسی پیدا شد تا به جناب آقای هابرماس بگوید اولا مدرنیته حضور دین در عرصه اجتماعی سیاسی را نمی پذیرد چرا که اگر این گونه بود از همان ابتدا دین را به حوزه فردی نمیفرستاد بلکه چه بخواهد و چه نخواهد دین خود حضور فعال دارد و این خود ناشی از شکست مدرنیته است در ثانی قبول نظرهابر ماس نیز منجر به پیروزی مدرنیته می شود چرا که مدرنیته در صدد آشتی با دین نیست بلکه از این حربه استفاد می کند تا دین را در خود هضم کند و مدیریت دین را در دست داشته باشد و از آلترناتیو شدن آن جلوگیری کند. حال که دین در غرب این سیر را داشته عده ای چون متفکران غربی دوران رسانس از سکولار شدن صحبت می کنند!!
باید عرض شود اولا دیر آمدی ای نگار سرمست!!! ثانیا نسبت اسلام با سیاست جدای از حدیث انچه که در غرب رخ داد بدان اشاره کردیم بود پیش تر گفتیم که تفکر شرق به مفهوم فلسفی همان اسلام است که ماهیتش اراده معطوف به حق می باشد بنابراین اهدافی که در این نظام سیاسی و فلسفه سیاسی بیان می شود اهدافی است که برای رساندن بشر به کمال می باشد و از انسان تعریفی ارزشی ارائه می دهد نه این که انسان را تا حد یک حیوان تنزل دهد و او را تنها به عنوان یک حیوان سیاسی بشناسد و یا ذات او را شر بداندوتنهابه نیازهای فیزیولوژیک او درگردونه داروینی-فرویدی توجه کند!
به همین ترتیب اخلاق سیاسی نیز در راستای هدف مذکور قرار می گیرد یعنی این اخلاق سیاسی نیز معقول و مقبول و مطابق با فطرت بشر خواهد بود و از دست یازیدن به هر روش برای رسیدن به هدف خودداری نموده چرا که این عمل را مغایر با حق مداری و توحید گرایی می بیند بلکه اخلاق سیاسی باید خود بیانگر ماهیت هدف خویش باشد لذا می بینیم که امام علی (ع) در تمام طول زندگی خود برای رسیدن به هدف از ابزاری که نامشروع و نامعقول باشد استفاده نمی کند و این در حالی است که می توانستند اما عمل نکردند و در نهج البلاغه نیز به کرات به این مسئله اشاره می کنند.
با نگاه به زندگی امام می بینم که ایشان بیست و سه سال اول زندگی خویش که در جوار پیامبر بودند بر مبارزه برای رضای خدا پرداختند و همیشه اخلاق سیاسی ایشان مبنی بر انسان شناسی بود که انسان را موجودی الهی میدید حتی در جنگ ابتدا از جنگیدن ممانعت می کردند و صلح را بر جنگ ترجیح می دادند و از مناظره علمی در جنگ نیز نمی گذشتند چرا که امید به هدایت داشتند و در نبرد با دشمن نیز جوانمردانه می جنگیدند و پس از پیروزی با اسرا و خانواده های آنان برخورد انسانی داشتند و دیگران را نیز این گونه رفتار کردن دعوت می کردند. پس از رحلت پیامبر نیز برای حفظ وحدت 25 سال از حق سیاسی خود و خلافت گذشت کردند و نهایتا 5 سال حکومت ایشان نیز آئینه علمی اخلاقی سیاسی ایشان بود چرا که در نامه خویش به مالک اشتر ضرورت مهربانی با خلق و آسان گیری بر آنان و ایجاد امنیت برای بازرگانان را گوشزد می کنند. اخلاق سیاسی امام علی (ع) مبنی بر احکام دین و حقیقت اسلام که همان اراده معطوف به حق است بود. این مسئله از اولین ساعاتی که حکومت را می پذیرد خود را نشان می دهد چنانکه در اولین سخنرانی خویش یادآور می شوند که بین عرب و عجم و بین صحابه و غیره تفاوتی قائل نیست و به هر کس به یک اندازه از بیت المال می بخشد و در انتخاب کارگزاران نیز تنها در صدد کسب رضایت خداوند می باشد به این دلیل تنها به افراد شایسته و مورد اطمینان مسئولیت می دهد و بالطبع از آنها انتظار پاسخ گویی و خدمت به خلق و اطاعت از خدا را دارد.
ایشان در اولین سخنرانی خویش می فرماید که اگر از مال بیت المال غذا در دهن کودکی یا مهری در کابین زنی رفته باشد باز می گرداند این اخلاق سیاسی علی است چرا که حق را برهر امری ارجح می داند. هنگامی که برادرش به دلیل فقر شدید از او می خواهد که سهم بیشتری از بیت المال را به او اختصاص بدهد آتش جهنم را به یاد او می آورد با میله گداخته او را تهدید می کند.
اهل سیاست معتقدند که در وادی امر که قدرت را در دست می گیری برای حفظ آن و ثبات پایه های نظام سیاسی باید محافظه کارانه عمل گردد و از اقدام انقلابی پرهیز نمود در حالی که علی(ع) در همان لحظه ی اول آنچه را که بعنوان حق در نظر داشت بیان می کند و عمل می نماید حتی دو نفر ازکسانی که با او بیعت کردند و از صحابه نیز به شمار می رفتند پس از بیعت به منزل او می روند تا پستی بگیرند اما امام با شجاعت تمام از آنها می پرسد با شخص او کار دارند یا حاکم و وقتی جواب را می شنود شمع بیت المال را خاموش می کند، در حقیقت با این حرکت اخلاق سیاسی خویش را نشان می دهد که چگونه در حفظ بیت المال و حراست از آن پایدار است و اهل معامله نمی باشد هنگامی که برای اطعام فقرا سفره ای پهن کرده به او معترض می شوند که چرا یهودی را بر سر سفره نشانده و ایشان در جواب میفرمایند او انسان است و بنده خدا، حق زندگی دارد این مسأله در تمام زندگی امام علی (ع) وجود دارد و تنها یک ژست سیاسی یا تبلیغات نیست چرا که امام علی (ع) نیازی به این حرکتها نداشت چنانکه گفتیم این ژست ها برای کسب مقبولیت است که آن را نشانه مشروعیت می دانند و در لیبرالیزم شکل می گیرد و هنگامی که دشمنان امام در سرحدات مرزی خلخال را از پای زن یهودی در می آورند می فرمایند به خدارواست اگر مؤمن از این مصیبت بمیرد!
حق مداری و عدالت گری امام نباید منجر به این نتیجه شود که روش در پیش گرفته امام به ترویج یا شکل گیری خشونت میرسیم بالعکس کسی که قاتل خویش را می شناخت و کاری نمی کرد در هنگام مرگ نیز به فرزندان خود وصیت می کند که از همان غذایی که او تناول کرده به او بدهند یا اگر خواستند ببخشند که به رضای خدا نزدیکتر است یا قصاصش کنند تنها به یک ضربه اکتفا کنند همچنین کسی که معتقد بود تساهل سر سیاست است هرگز به توجیه خشونت و ترویج آن نمی پرداخت و بلکه چنانچه بیشتر گفتیم از بروز تنش و خشونت نیز خودداری می کرد چنان که از حقوق خود نیز می گذشت- ذکر این نکته مهم می نماید که خشونت فی نفسه بد نیست چنانچه قانون گذاران با تصویب قانون قوه مجریه با اجرای آن دست به خشونت می زنند چرا که لازمه قانون است و یا برای جلوگیری از خشونت بیشتر و بزرگتر ضروری است حتی پوپر که خود را اهل مدارا معرفی می کند خشونت را لازم و در بعضی موارد تجویز می کند چنانچه برای پیاده کردن دموکراسی بمب هیدروژنی را توجیه می نمود!!!
علی (ع) حتی در جنگ نیز چنانچه بیشتر گفتیم اخلاق خاصی داشت و اخلاق نظامی او در راستای اخلاق سیاسی و اسلام بود چنان چه هیچگاه شروع کننده جنگ نبود و در ابتدای جنگ طرف مقابل را دعوت به صلح و گفتگو می کرد- این مسئله در مورد 3 گروه ناکشین و مارتین و قاسطین صدق می کند چنانچه در جنگ جمل علا رقم پیروزی همسر رسول ا... را با احترام به خانه بازگرداندند و یا تا هنگامی که خوارج در حکومت ایشان و جامعه اسلامی بودند سهم آنان را چون دیگران از بیت المال می دانند و زمانی که به ایشان اعتراض شد فرمودند که آنها تا در زمانی که دست به شمشیر نبردند در حکومت او حق زندگی را دارند یا در جنگ با معاویه در جریان حکمیت علارقم این که فرد مورد نظر ایشان ابن عباس بود علارقم میل باطنی ابوموسی اشعری را که به او اجبار کرده بودند پذیرفت. اخلاق سیاسی علی (ع) می تواند موضوعی برای بسیاری از پایان نامه ها، تحقیق و ... باشد چرا که سیاست(حکومت) اندیشه سیاسی و اخلاق سیاسی در اسلام جایگاه و اهمیت کلیدی دارد و بخش اعظم نهج البلاغه نیز رنگ سیاسی دارد و پرداختن به طور تفضیلی از فرصت و توان نگارنده خارج است و جا دارد که کارهای خوبی در زمینه فوق از دیگر دوستان شاهد باشیم لذا این نوشتار را خاتمه می دهیم با امید به این که از پیروان این امام همام باشیم.