انسان وبرزخ بی وطنی تجدد
تقدیم به سالار عزیز که دل به دریا زد...
یکی از تعاریفی که از نظم ارایه شده قرارداشتن هرچیزی سرجایش هست.(درباب عدالت هم گفته اند)درقدیم نوع رابطه ونسبت هستنده ها درهستی وباهستی تبیین شده بود به نحوی که پدیده ها وکارکردانها نه تنها برای بشرمعلوم بلکه مورد استفاده وتعامل دوسویه دریک ساحت واحدقلمداد می شد.خدا،طبیعت،اسطوره ها،حیوانات،انسان وهرچیزی حدودش مشخص بود به این معنا که خدادرراس بود وبشرعلارقم استفاده از طبیعت با ان درگفتگوبودوبه تصرف وتخریب ان دست نمی زد چراکه خودرا در-عالم تصورمی کردوبااین بینش زندگی می کرد.ماهیت چنین عالمی نه درخود بلکه دربیرون خویش انهم به سمت تعالی تعریف می شدومی توان از ان به "اراده معطوف به حق"یاد کرد.درقدیم تمامی تمدن هاعلیرقم تفاوتها باهم ارتباط فرهنگی داشتندوهمگی ذیل عالم دینی تعریف می شدند درحالی که امروز نه تنها عالم بالا برای انها معنی ندارد بلکه دیگر عالم خودشان هم برای انان تعلق نمی اوردومفاهیم خردتر-هموطن،همشهری،حتی برادری-به دلیل حاکمیت اندیشه مدرن واستیلای نیهیلیزم تکنولوژیک بیوجه قلمداد می گردد.دردنیای تجدد دیگر هیچ تمدنی خودش نیست لذا بحث از چینی بودن ُهندی بودنُ وامثالهم دیگر نه بحث هویتی بلکه بیشتر نژادی یا سیاسی است که این بازی هم درزمین غرب وبراساس قاعده های انان شکل می گیرد.درعالم مدرن علارقم وجود تکنولوژی رسانه ای وبرداشته شدن فاصله فرهنگی جان فرهنگها درفضای متکثر(پلورالستیک)گرفته شده وماهیت خویش راذیل تفکر مدرن برده اند لذادرحقیقت گفتگوو ارتباط اصیلی شکل نمی گیرد.انسان مدرن بی همه چیز است(به مفهوم فلسفی!) وبه هیچ چیز اتصال نداردجز نفسانیت واز این طریق با زیسجهانش بیگانه است وغریب(ادامه دارد)