قرن بیست شاهدظهورورشد جریانات مختلف فکری بود که عمدتا می توان آنهارا دردوسنت فکری فلسفی تحلیلی (انگلیسی- امریکایی)وفلسفه قاره ای (اروپایی یا آلمانی-فرانسوی)جای داد .فلسفه تحلیلی علم رادرتجربه خلاصه می کند وفلسفه قاره ای مسیری جز ان راداشت ودرداخل خود سنت فکری مارکسیسم،اگزیستانسیالیزم وپدیدارشناسی و...را به ارمغان آورد.پدیدارشناسی جریان فلسفی بود که هوسرل ان را بنا نهاد .هوسرل معتقدبودکه علوم اروپایی دچاربحران شده  وفلسفه های غربی به ایستایی وبن بست رسیده اندوباروش شناسی علمی فلسفی نمی توان واقعیات حقیقت  را درک نمودلذا پدیدارشناسی یا فنومنولوژوی رابنانهادکه درآن به ارتباط مستقیم فرد باجهان وچیزها تاکیدداردومعتقد است باید به سراغ خودچیزهارفت به دوراز الفاظ ان!این فلسفه به جنبش پرنفوذ درحوزه های مختلف فلسفی علمی ومعرفت شناسی  تبدیل شد وبرروان شناسی وجامعه شناسی  تاثیرژرفی نهاد.اگربخواهیم بگوییم  کدام مکتب غربی از همه به اموزه های شرقی نزدیکتراست بهترین نظام فکری همان فلسفه های المانی(اصالت وجود وپدیدارشناسی)می باشد.پدیدارشناسی به یک معنا مقابل اثبات گرایی است که تلاش می کندازنگاه بیرونی به مسایل بنگرد وهمه چیز رادرحسو تجربه وآزمایش  ویا ابطال گرایی خلاصه کرده واز این نظرپدیده شناسی روشش برشهود    یا نوعی ارتباط وجودی وغیرحسی .تردیدی نیست که پدیدارشناسی سوژه فعال را از محدودیت حس گرایان بیرون برد اما خود نیز دچارانشعاب شد وسرانجام به علم مبتلا شدبه این معنی که به روش ها ی مختلفی تبدیل شد چنانچه  بعدهوسرل هادگر ودیگران سنت فکری پدیدارشناسی را متحول کردند .این مکتب برروان شناسی  نیزتاثیربه سزایی داشت چنانکه  بسیاری از روان شناسان وحتی جامعه شناسان با دورشدن از روش اثبات گرایی به پدیدارشناسی نزدیک وتحت تاثیران یا با تکیه براین سنت  فکری روش خودرادرتجزیه وتحلیل رفتارانسان وشناخت انسان به  کاربستند به طوری که پدیده شناسان روان شناس معتقدند که مابایدبه آگاهی ناب انسان برسیم  وازهرنوع پیشفرض یا پیش داوری  درباب انسان یا رفتاراو  خودداری کنیم کنیم درحالی که اثبات گرایان  انسان را به عنوان سوژه منفعل وبیرونی مورد بررسی قرارمی دهند که به این امر منتهی می شود که انسان را نه موجودی فعال ومختاروبا اراده بلکه  درحدیک چیز که تحت عوامل بیرونی وبی اختیار عملی را انجام می دهد تقلیل می دهند..از این حیث پدیده شناسی توانست  کمی انسان را انگونه که هست به عبارتی واقعی تردریابداما خود پدیده شناسان غافل شدنداز اینکه همان انتقادی را که برعلوم تجربی می گرفتند بلای جان انهانیزشد(روشمندبودن)ازسویی انها همه انسانها را فیلسوف تصومی کردند واین جای تعجب است که چطوردرتحلیل عمل یک فردمعمولی اینقدربه فلسفه بافی می پردازند!؟ویااینکه چطورمادرمواجهه بایک فرد یا پدیده می توانیم تمام پیش فرضهای خود راکناربگذاریم!؟