باتبریک به مناسبت فرارسیدن دهه مبارک فجر وامامت دوازدهمین وآخرین خورشیدولایت .مرادازمدرنیته ایرانی وضعیت تجدددرایران یا تجربه ایرانیها درمدرنیته نیست بلکه مقصود حرکتی است که ایرانیها به عنوان قوم تاریخی وملتی فرهنگی درمقابل مدرنیته با هضم ان وارایه یک الگوی بومی از مدرنیته به معنی تغییردرماهیت هستی شناسانه ومعرفتی مدرنیته انجام دادند!این نوشتاردرهفته نامه کیمیای گلستان تحت عنوان فوق چاپ شد اما بعدا حقیرباتامل دراینکه مبادا این عنوان ایجادسوءتفاهم کند-چون ما ازنقطه نظرتمدنی با غرب مواجه شدیم نه درچارچوب مدرنیته مثل ترکیه-لذا عنوان مدرنیته صحیح نیست!بنابراین عنوان "بازگشت اتلانتیس" برای این نوشتارانتخاب شد چرا که افلاطون معتقد بود درگذشته های دور شهر آسمانی وجود داشت که به زیر آب رفته ودر موعد خاصی برخواهد گشت.این شهر همان مدینه فاضله ای است که بشر درآرزوی ان بود وبا توجه به مختصات جغرافیایی که افلاطون ارایه می کند می توان به جد از ایران به عنوان آن" آرمانشهر یادکرد... انسانهاي عصر كنوني به گونه اي زندگي ميكنند كه از آن به عنوان تجدد ياد مي شود به عبارتي نگرش و شيوه حاكم بر زندگيشان را ميتوان تجدد ناميد يعني تجدد بر تمامي شئون زندگي فردي و اجتماعي انسان سايه افكنده ودرهمه روابط و نگرشها و روشهاي او ساري و جاري است . مهد اين تجدد نيز غرب است كه براي رسيدن به آن تجدد راه پر فراز نشيبي را طي كرده و به صدد چنين كوششي به آن رسيده و اين تجددرا به همه جاي زمين بسط داده تا هم جوامع ديگر به مانند آنان زندگي كنند -اعم از خوبي و بدي- پس تفكر و جهان بيني حاكم بر جامعه بشري عصر به اصطلاح مدرن تفكر وتمدن غربي است كه البته غريب به چند دهه است كه دچار بحران شده اگر چه به زعم اشپنگلر بحران ذات تمدن غربي است اما آنچه كه بديهي است آن مسئله مي باشد كه در غرب سه فهم و قرائت از مدرنيته به وجود آمده : ليبرا ليزم ، ماركسيسم و فاشيسم سومي در نيمه دوم قرن بيستم نابود شد و به تاريخ پيوست اگر چه غرب با ادعاي سروري خود به نوعي نژاد گرائي در حوزه بين الملل دامن مي زند ولي چنانكه  مي دانيد اين نژاد گرايي بر خلاف فاشيسم تنها بر يك ملت يا قوم تاكيد نمي كند بلكه كل جهان غرب را برتر از ديگران مي داند و كشتي ماركسيسم نيز پس از چند دهه رقابت با ليبراليزم كه از آن بعنوان جنگ سرد ياد مي كردند به گل نشست و ديگر ليبراليزم كه نماينده آن در غرب امريكا به شمار مي رفت در عرصه جهاني خود را بي رغيب ديد و ديگر جهان غرب دو قطبي نبود بلكه غرب به مدد تكنولوژي كه مدرنيته در آن تماميت يافته بود جهان را به دهكده اي تبديل كرده مرزها را برداشته تا درسايه چنين معجزه اي ؟!-یکسان سازی جهانی ومدیریت آن-  تنها يك فرهنگ ، زبان تمدن و جهان بيني را حاكم نمايد و شايد نظريه فوكوياما جامعه شناس ژاپني الاصل آمريكايي را شنيده باشيد كه به عنوان يك نظريه پرداز غربي گفته كه با فروپاشي ماركسيسم ما به پايان تاريخ و ايدئولوژي رسيده ايم و تنها نظام سياسي اي كه مي تواند جامعه انساني را اداره كند ليبرال دموكراسي است !! -فعلاً كار با درست و غلط بودن اين نظريه نداريم و بعداً به تحليل آن خواهيم پرداخت – پس تا اينجا چند مسئله مطرح خواهد شد : اول اينكه مهد مدرنيته در غرب است دوم اينكه قرائت هاي مختلفي از مدرنيته در غرب وجود داشت كه تنها ليبراليزم مانده سوم اينكه غرب در صدد است اين شكل زندگي – مدرنيته – و نظام سياسي حاكم بر جامعه خود – ليبرال دموكراسي – را به همه جهان تسري بدهد و در اين ميان آمريكا سهم عظيمي در اين پروژه –جهاني سازي- دارد چرا كه به زعم غربي ها ومتفكرين مدرنيزم و ليبرال ، خود را نماينده غرب و نمونه كامل مدرنيته مي داند و از اين جهت در نظام بين الملل غرب پيرو و دنباله رو آمريكاست و شايد در بعضي موارد آنان ناچار به تبعيت هم شوند .

به قول بودريار آمريكا نسخه اصلي مدرنيته غربي و بقيه زيرنويس اند از طرفي ظاهر تمدن غرب طوري است كه بسياري از شهروندان كشورهاي شرقي – به خصوص جهان سومي ها! – آرزوي رفتن به غرب را در سر مي پرورانند و خواننده محترم نيز احتمالا با حقير هم عقيده است كه اين صورت ظاهر تمدن چشم برخي را خيره كرده چنانچه اپوزسيون كشورهاي شرقي تصور مي كنند غرب مهد آزادي و مدافع تمام و كمال حقوق بشر است و آنجا بهترين كشور غرب براي زندگي است . گروهي چنين گمان مي برند كه وطن علمي شان آنجا است و انان كه به قول فوكو اهل بي بند و باري هستند نيز به نوعي ديگريعني غرب و در راس آنان آمريكا براي برخي رويا شده و با اين احوال اگر بتوانند موفق به اخذ ويزاجهت زندگي در غرب – و به خصوص آمريكا –  بشوند تمامي آرزوهاي خود را محقق شده تصور می کنند.   

                                                                   امااگر حقيقت امر را بخواهيد چنين نيست چرا    كه مطالب بيان  شده يك روي سكه است و حال با نگاه انتقادي باید ان روی سکه راهم دید

چنان كه پيش تر اشاره شد با فروپاشي ماركسيسم توازن قدرت و نظم جهاني حاصل از آن برهم خورد وليبراليزم كه پدر آن يا نماينده آن در غرب آمريكاست به عنوان تنها قدرت جهاني خودرابي رقيب ديد وميدان براي ترك تازي باز ! لذا نبود رقيب خودعامل افول قدرت آمريكا شد چرا كه اولاً ديگر بهانه اي براي انجام بسياري از اعمال آمريكا بسته بود و آمريكا بدون دشمن ورقيب دستهايش براي بسياري از كارها بسته بود البته لازم به ذكر است كه غرب از آنجا كه در بهانه تراشي استاد است دشمن فرضي را به وجود آورده كه يا نبود يا خود باعث به وجود آمدن آن مي شد – عملكرد غلطشان درباب كشورهاي جهان سومي به خصوص جهان اسلام يا پشت پرده از آنان حمايت مي كرد و باعث تقويت اين به اصطلاح بنيادگرايي مثل طالبان مي شد و بعد هم كه تاريخ مصرف اينگروه هاي تروريستي تمام مي شد براي مبارزه باآنان يا به بهانه مبارزه به كشورهاي مورد نظر حمله ميكردند اما مسئله دوم اين است كه ليبراليزم شايد در حوزه بين المللي به بهانه مبارزه باتروريسم مي توانست حمله خود رابراي بعضي از مردم توجيه كند چنانچه در فاجعه 11 سپتامبر كه كار يهودي ها بود بوش با اين جمله كه هركس با او نيست بر اوست تاحدودي توانست باتكيه برادبيات ديني بخشي از جامعه آمريكايي وغرب را به سمت خويش جلب كند چنانچه از لفظ جنگ هاي صليبي هم استفاده مي كرد و اين به تصور جنگ شرق و غرب دامن مي زد اما در جهان غرب تفكر ليبراليزم توسط پست مدرن ها به چالش كشيده شد چنانكه در دو دهه اخير بيشترين نقد را پست مدرن ها به غرب و ليبراليزم كرده اند و اين مويد پايان تفكر غربي مدرنيته سكولار يا ليبرال دموكراسي است البته بهتر آن است كه از همان واژه  تفكر غربي استفاده كنيم يا به قول هايدگر تمدن غربي ،چرا كه غرب بر خلاف آنچه كه بعضي ها مي پندارند تركيبي از خوب و بد نيست بلكه يك كلی است يعني خوبي و بدي يك جزئي از آن است كه قابل تفكيك و جداسازي نيستند

در سطور قبل اشاره به نظريه فوكوياما كرديم كه معتقداست بايد تن به حاكميت ليبرال دموكراسي داد جالب اينجاست كه نظريه پرداز ديگر آمريكايي ديگري كه اورا خواننده گرامي مي شناسد – ساموئل هانتيگتون – با وام گيري از ديدگاه نوستر آداموس پيشگوي غربي و هنري كیسنجر ديگر آمريكايي نظريه فوكوياما را به چالش مي كشاند و 75 درصد آن را غلط مي داند به اين معني كه جهان وارد مرحله تازه ديگري شده است وكمتر از يك دهه ديگر ما شاهد جنگ تمدنی خواهيم بود پس آنگونه هم كه فوكوياما مي گويد نيست اما از نظر هانتيگتون مهمترين تمدن ها كه رقيب خطرناكي براي غرب شمرده مي شوند اسلام وتمدن كنفوسيوسي است . در اين جا لازم است كه به مرحله دوم غرب كه بازبر حوزه بين الملل بر مي گردد اشاره كرد . اشاره كرديم كه در نيمه دوم قرن 20 كه از سال 1960 تا 1990 به طول انجاميد شوروي به عنوان نماينده اروپاي غربي و نظام ليبراليستي جهان را به دو قسمت شرق و غرب تقسيم كرده بودند اما اصول آنها مبني بر غربي بودن و آنچه كه به عنوان غرب واحد – به مفهوم فلسفي نه جغرافيايي و نه سياسي- بود يكي شمرد و مي شد و آنهم نفي دين و اخلاق درحوزه سياسي و تاكيد بر عقلانيت ابزاري سكولار ، اصالت انسان، اصالت علم و اصالت تجربه بود لذا وقتي امام خميني درسال 1342 بحث ولايت فقيه يا حكومت اسلامي رامطرح كردند غرب ودو نظام برخواسته در آن در حوزه نظري به چالش كشيده شدند و اين مسئله با ظهور انقلاب اسلامي كه شعار نه شرقي و نه غربي جمهوري اسلامي راسر مي داد شدت گرفت چرا كه در شرق نظام سياسي يا پارادايم فكري جديدي شكل گرفت بود كه اولا بند اول شعار آن استقلال بود استقلالي كه وابستگي به هر نوع قدرت غربي – اعم از شرقي و يا غربي – را نفي و مردود مي شمرد . ثانياً به عنوان يك پارادايم جديد در جهان انديشه و به عنوان يك نظام سياسي مبتني بر دين كه مغاير باعالم جديد- كه عالمي سكولار بود و نظام هاي فوق شمرده مي شد.  () 

-براي جلوگيري از به حاشيه رفتن كه تخصص اصلي نگارنده است ! همين طور براي جلوگيري از سوء تفاهم كه نگارنده غرض ايدئولوژيك دارد اجازه مي خواهم بحث تاثير نظام جمهوري اسلامي در نظامبين الملل و غرب را در نوشتار ديگري تحت عنوان انقلاب اسلامي و گفتمان پست مدرنيسم دنبال كنيم –         پس تا اينجاسه مسئله اصلي براي غرب اشاره كرديم كه دومورد بر حوزه بين الملل و يك مورد به خودغرب برميگردد كه عبارتند از :

تك قطبي شدن جهان كه ثمره از سوي اعلام سروري غرب آمريكا را بدنبال داشت كه خود را بدون رقيب مشاهده مي نمود و از سوئي همين تك قطبي شدن اولا" باعت جلوگيري از انجام بسياري از اعمال توسط غرب مي شد اگر چه با وجود آمدن دشمن فرضي تروريسم توانست تاحدودي اين مسئله را حل كند

2-متفكران غير ليبرال وحتي ليبرال اعتراف كردند كه تفكر غربي دجار بحران معنا شده وبه پايان راه خود رسيده در حال حاضر متفكران پست  مدرن منتقد جدي غرب هستند و از سويي متفكران شرقي كه خود را غرب شناس معرفي مي كنند نيز به تحليل وضعيت كنوني تمدن غرب مي پردازد و علاوه بر آنهابايد به متفكران سياسي منتقد غرب و همينطور سوسياليستها اشاره كرد اگر چه نقد غرب به چند دهه اخير محدود نمي شود بلكه ريشه در سده هاي گذشته دارد چنانكه رنه گنون ، اشپنگلر هايدگر، فرويد، نيچه و ماركس نيز تمدن و تفكر غربي را با تكيه بر گفتمان فلسفي به چالش كشيده بودند .

درابتداي نوشتار نگارنده عرض كرد كه تجدد شيوه يا نگرش حاكم بر جهان كنوني است كه مهد آن در غرب است و اين تجدد بر اصولي استوار است كه متفكران غربي آن را پي ريزي كرده اند و اين اصول چندان نسبت خوبي هم با ديانت ندارد لذا ظهور يك انقلاب ديني در عالم غير ديني يا در عالمي كه تفكر غربي كه غير ديني است حاكم است اولا" مويد اين نظر است كه تفكر سكولار دچار بحران شده ثانيا حيات چنين تفكري بدون ترديد حيات تفكر غير ديني و استمرار نظام سياسي غربي ليبرال دموكراسي را با خطر مواجه مي كند كه البته نه تنها مواجه كرده بلكه به عنوان الگويي تحت مردم سالاري ديني خود را به جامعه بشري مي نماياند و از اين راه نظام فكري و سياسي غرب را به چالش مي كشاند پس در حقيقت ما دوباره شاهد دو نوع تفكردر عرصه جهاني هستيم تفكر غربي كه سكولار است ونماينده آن آمريكا مي باشد تفكر شرقي به مفهوم فلسفي يعني تفكر كه ديني است و نماينده آن جمهوري اسلامي است .

از آنجائيكه چه بايد كرد ها ؟ برچه كرده ها استوار است و اين مسئله نيز در گرو شناخت خود مبني بر كيستي ما استوار،  ضروري است كه ما اولا خود را بشناسيم يعني از سوئي فرصت ها و تهديد ها ونقاط ضعف و قوت و از طرف ديگر اينكه ما چه در انبان داريم معرفت شناسي چنانكه كانت بعنوان بنيانگذار مدرنيته به پرسشهاي: ماكيستيم ؟ چه بايد بكنيم ؟ وچه اميدي ميتوانيم داشته باشيم پاسخ داد و غرب با پيدا كردن جواب براي اين پرسشهاغرب شد يعني آني شد كه ما امروز مي بينيم -اعم از خوبي و بدي اگرچه ماقبل هم گفتيم غرب يك كلی است نه مجموعه اي از خوبي يا بدي به اين معني كه خوبيها و بدي ها جزوي از اين كلی هستند وقابل تفكيك نيستند بر فرض قبول اين ادعا مابر اساس چه ملاك و معياري خواهيم توانست خوبي را از بدي تشخيص بدهيم ثانيا" جهان كنوني كه جهان تجدد است عموما" و جهان غرب كه مهد تجدد بشمار مي رود خصوصا" نگاه كنيم و آن هم با نگاهي علمي -اگر چه علم مدرن خود دچار بحران شده و اعتباري را كه در گذشته داشت ندارد- اما مقصود ما نگاه بدون غرض و مرض است و نه با نگاهي كه شيفته و مسحورشده اين تمدن باشد يعني درتاريخ آن غوركنيم و از غرب زدگي بيرون بيائيم براي شناخت غرب يك راه اين است كه ببنيم تفكر غربي در چه مرحله اي است ومتفكران در باب غرب و وضعيت كنوني و آينده آن چه ميگويند بدون ترديد پست مدرن امكان خوبي است كه از طريق آن به غرب شناسي بپردازيم اگر چه در اين وضعيت كساني هستند كه ادعاي دفاع از آزادي تفكر را مي كنند وشعار تساهل و مدارا را سر مي دهند اما با رجوع مابه تفكر پست مدرن مخالفت ميكند وكار خود را چنين توجيه ميكنند كه ما هنوز به مدرنيته نرسيده ايم چطور مي توانيم يا چطور بايد بر انديشه هاي پست مدرن هارجوع كنيم!؟