بنيادگرايي (تروريسم) ريشه در مدرنيته دارد؟!
|
مرحوم شريعتي به نقل از ژان پل سارتر، نقل ميكرد:«ما روشنفكران جهان سوم را سالي يكبار دعوت ميكنيم و در اين مجمع به آنها ميفهمانيم كه چطور بايد بينديشند و. .. آنان در كشورهاي خويش بلندگوي ما ميشوند...» طبيعي است كه در چنين حالتي آنها بايد مقلِد باشند تا مقلَد در حالي كه در جامعه خودشان پوز روشنفكري و انتلكتوئلي سر ميدهند و ميگويند: «روشنفكري يعني نقادي! ما اهل علميم و حوزه هستها از بايدها منفك است!!!» اين عده اگر چه در داخل اداي روشن فكران را در ميآورند اما تنها مقلد محسوب ميشوند چرا كه در قبال ارزشها و فرهنگ خود موضعي انتقادي در پيش ميگيرند اما در برابر فرهنگ غربي يك مصرف كننده محسوب ميشوند كه آنهم انديشههاي دسته دوم را مصرف ميكنند روشن فكرهايي كه بدون توجه به مباني انديشههاي غربي و توجه به اين نكته كه اين انديشهها در غرب به دليل وجود زمينههاي تاريخي، فرهنگي و اجتماعي به وجود آمدند نه اين كه از سر تفنن شكل گرفته باشند؛ بيهيچ تفكري مبلغ انديشههاي غربي ميشوند و مثلا اداي پوپرو و دريدا و چه و كه را در ميآورند و ميگويند: ما قرائت نداريم قرائتها داريم و حقيقت نسبي است و ما با ويراني معنا مواجه هستيم و. .. (همان پلوراليسم جان هيك، هرمونوتيك هايدگر و ديكانستراكشن دريدا و. ..) ولي غافلند از اين كه در حوزه فلسفه و علم بر سر اين مفاهيم و نظريات بحثها شد، اما آنها خود تنها يك برداشت را به عنوان حقيقت محض پذيرفتهاند چنانچه ميگويند دموكراسي ديني و غير ديني ندارد و يا حقوق بشر ارزش جهاني است نه اين كه بگوييم ليبرالي است!! و اهل چون و چرا را به خشونت گرايي و تحجر محكوم ميكنند!! اين مقدمه را عرض كردم تا به موضوع اصلي برسيم كه همان ايدئولوژي و نسبت آن با خشونت به خصوص بحث تروريسم هست كه به مانند مفاهیم ديگر دربست پذيرفتهاند و چنان مسحور تمدن جديد شدهاند كه گويي قبله آنان محسوب ميشود و جهان ديگري نيست و به تعطيلي عقل پرداختند!!! همه ما ميدانيم كه فاشيسم امروز در ادبيات سياسي بار معنايي منفي دارد (چون ماركسيسم) اما از آن جا كه بر ملي گرايي نيز اطلاق ميشود بار معنايي منفي بيشتري دارد بر هر حال امروز به اين دليل اين 2 نظام را طرد ميكنند كه ايدئولوژي گرا بودند!! (و مگر نه اين است كه ليبراليزم خود امروز تبديل به ايدئولوژي شده؟!) و چنين استدلال ميكنند كه اينها ايدئولوژي بودند(مقدمه صغري) ايدئولوژي به خشونت كشيده ميشود چون راه را براي گفتگو ميبندد) مقدمه كبري) پس حكومت ايدئولوژي به توتاليتاريسم ميانجامد (نتيجه) بعد در رسانههاي خود بوق و كرنا ميكنند و روشن فكران ما هم دربست ميپذيرند در حالي كه اولا به قول سيد حسين نصر هر ايدئولوژي به خشونت منتهي نميشود چرا كه از سويي ايدئولوژيها فوق اومانيستي بودند نه الهي، علارقم اين بايد نكته ديگري را هم گوشزد كرد و اين كه اگر ايدئولوژي يا ايدئولوژيهايي به خشونت متوسل شوند آيا بايد در مورد همه ايدئولوژيهاي ديگر به چنين نتيجهاي رسيد و چنين حكمي داد؟! پس چنانچه ماركس گفته بود: «هر آنچه سفت و سخت است دود ميشود و به هوا ميرود» نيست!! ثانيا اين ايدئولوژيها زاييده اومانيسم و مدرنيته بودند و بنيانگذاران آن هم غربي لذا اگر قرار شود نتيجهاي بگيريم اين نفي اومانيسم و مدرنيته است كه چنين انديشه هایی بنيادگرايانه از آن متولد شدهاند و چنان فاجعهاي را در قرن 20 به وجود آوردند كه حدود 100 ميليون در دو جنگ جهاني مردند!! بگذريم از اين كه اين ايدئولوژيها در زمان خود ميليونها طرفدار داشتند و امروز نيز چنانچه اشارت رفت ليبراليسم خود تبديل به ايدئولوژي شده حال با بيان اين مقدمه دوم(!) به سراغ موضوع اصلي ميرويم كه تروريسم باشد!!! |