ازروشنفكري تا مجاهدي بصير
| ||
|
تا كنون فلاسفه جهان را تفسير ميكردند، حال صحبت برسر تغيير آن است!» اين جمله ماركس را اهل انديشه از بر هستند جمله فوق نه تنها منجر به تغيير مسير تاريخ گرديد بلكه مبين نكته ديگري نيز بود كه از نظر بسياري مغفول ماند ماركس در اين جمله بر عملگرايي روشنفكر و تقدم عمل بر نظر اشارت داشت، به راستي نظر و عمل چيستند و چه رابطهاي با هم دارند؟ و اين مقوله در نظر روشنفكر چگونه خواهد بود؟! يقينا خواننده گرامي با حقير هم عقيده است كه نظر همان انديشه و ايدئولوژي است و عمل هم كاربردي كردن آن ميباشد. عدهاي بر ايناند که نظر و عمل رابطهاي با يكديگر ندارند. به عبارتي از روشنفكر الزاما نبايد انتظار عمل داشت و كار روشنفكر صرف توليد فكر است و اين نظريه پردازي عمل او محسوب ميشود شايد روشنفكر به عرصه عمل گام نگذارد و تنها بر ساحت تئوريك بسنده كند اما از آنجا كه انديشه صرف به خودي خود نميتواند معنا يا محور داشته باشد به زعم بعضي نيزيك رابطه مستقيم ميتوان بين نظر و عمل متصور شد يعني نظر براي عمل! يا عمل بر مبناي نظر كه اين عدهگاه بيتوجه به نظر روشنفكر عمل او را به نظر او نسبت ميدهند حتي اگر بيربط باشد يا روشنفكر منكر اين رابطه گردد! و البته اين ناشي از سياست زدگي و ايوئولوژيكي نگريستن دارد چنانچه در باب هايدگر رسالهها كه ننوشتهاند!!! گروه دوم چنين استباط ميكنند كه انديشه براي زندگي است و بايد به محك آزمون و خطا درآيد و در صورت درستي آن سبك زندگي ما را ميسازد و البته نبايد از نظر دور داشت كه گروه دوم ساحت انديشه را به عمل يا روزمرگي تنزل دادهاند! نه! مراد اين است كه نميتوان بينظر دست به كاري زد! و البته اين به معني اصالت عمل نيست! روشنفكراني كه قائل به پيوند نظر و عمل بودهاند بيشتر توانستهاند اعتماد اجتماعي را كسب كنند نمونه آن سارتر در فرانسه، چه گوارا، شريعتي و جلال آل احمد و فرديدو... در نگاه اول ميتوان به نتيجه دوگانهاي رسيد مبني بر اين كه نظر به عمل تقدم دارد چرا كه بسياري از ما براي كارهايي كه انجام ميدهيم به دنبال توجيه هستيم و در نگاهي ديگر عمل برنظر تقدم دارد زيرا به زعم آنها عمل اصالت دارد و ابتدا عمل ميكنند و بعد در صورت پرسش به دنبال توجيه ميگردند اما با كمي تامل مينگريم كه نظر ميتواند عين عمل باشد چرا كه خواص دو دستهاند دستهاي كه توليد فكر ميكنند و دستهاي كه عمل و در عرصه اجرايياند در اين جا گروه اول كارش در حوزه انديشه و حوزه تفكر تعريف ميشود و براي رسيدن به نظر بايد عينيتها را تجربه كرد چنانكه اگر سعدي گلستان و بوستان را ميسرايد 35 سال سفر كرده و شهر به شهر گشته و حكمت را با وجود خود ادراك كرده و اين سير و سياحت در بيرون به تحول در درون منجر شده و اگر حافظ اثري چنين شگرف را خلق كرده نيز اينچنين است. به عبارتي حكمت نظري و عملي بيهم كميتشان لنگ ميزند و از اين رو بود كه ارسطو حكمت را به دو قسمت كرد اما جدا و بيربط از هم در نظر نداشت به اين معني كه اگر غايت حكمت نظري شناخت خوبيها و بديهاست غايت حكمت عملي به خوبي است و از تهذيب نفس شروع ميشود تا تدبير منزل و سياست مدن. سعدي و حافظ هم به عنوان سخنگويان فرهنگ ايراني اسلامي به اين رابطه توجه دارند و بر آن تاكيد ورزيدهاند چنانكه سعدي فرموده: |