ايران واسلام ، تعامل يا تقابل فرهنگي
امسال با توجه به موقعيت خاص ايران درحوزه بين الملل وشرايط پيچيده اي كه درجهان اسلام بوجود آمده ، ايشان امسال را سال اتحاد ملي وانسجام اسلامي ناميدند . نوشته فوق درصدد است تلاش كند به طوراجمالي به تبيين بين فرهنگ ايران واسلام بپردازد وبه اين پرسش احتمالي پاسخ دهد كه فرهنگ ايراني با اسلام درتقابل است ويا درگذرزمان اين دوبه يك يگانگي تبديل شده اند كه قابل كيفيت نيستند .
نويسنده كتاب تاريخ مشروطيت ، اگر چه خود يك ضد عرب وضد شيعي است ، اما اذعان مي كند كه ايرانيان وقتي اسلام را نمي شناختند ، با آن جنگيدند ووقتي شناختند براي آن جنگيدند . اين مسأله را مي توان به گونه اي چنين عنوان كرد كه اگر ايراني ها اسلام را به زورمي پذيرفتند ، چرا نسل هاي بعد از پذيرش آن سرباز نزدند ؟ يا پس چطورايراني ها باعث شكوفايي تمدن فرهنگ اسلامي شدند ؟
دكتر عبدالحسين زرين كوب دركتاب دو قرن سكوت به وحشيگري اعراب درسرزمين ما اشاره مي كند واين امر بركسي پوشيده نيست وما هم منكرآن نمي شويم ، اما آنچه مهم است ، اين نكته مي باشد كه حوزه عربيت را بايد از اسلام جدا كرد وبه حساب اسلام ننوشت ، چنانچه همين تفكردرايران به صورت يك جريان فكري شكل گرفت ، به اين معني كه درتقابل با نژاد پرستي كه اعراب داشتند ، ايراني ها تمسك به آيات الهي اين مطلب را ياد آورشدند كه ملاك برتر ، ايمان است ، نه نژاد واز اين راه نهضت شعوبيه شكل گرفت .
حكيم فردوسي طوسي كه با سرودن شاهنامه هويت ملي مارا زنده كرد وحكم شناسنامه ملي ما را دارد ، خود ايراني است وبه ايراني بودن خود مي بالد ، چنانچه سروده است :
اگر سربه سر تن به كشتن دهيم از آن به كه كشوربه دشمن دهيم
دريغ است ايران كه ويران شود كنام پلنگان و شيران شود
اما همين فردوسي طوسي به ائمه عشق مي ورزد ، مسلمان است ودرمدح ائمه شعر مي سرايد ، چنانكه مقبول طبع نمي افتد واورا به آوارگي مي كشاند ، همين فردوسي درمورد اعراب چنين سروده است :
زشير شتر خوردن وسوسمار عرب را بدان جا رسيده است كار
كه تاج كياني كند آرزو تفو بر تو اي چرخ گردون تفو
به همين طريق درزمان معاصراستاد شهيد مرتضي مطهري نيز از خدمات متقابل اسلام وايران سخن مي گويد وبه تفكيك فرهنگ عربي از اسلامي قائل مي شود .
حضرت مولوي نيز كه از اركان هويت فرهنگي ماست از هويت ملي وديني صحبت مي كند وهيچ تقابلي بين فرهنگ ايراني واسلامي نمي داند وآن دورا با هم مي آورد ودرنگاه او يگانگي يافته اند :
زين همرهان سست عناصردلم گرفت شيرخدا ورستم دستانم آرزوست
حتي يكي از نظرياتي كه درمورد شيعه بودن ايراني ها به اعتراض پرداختند وامام علي نيز به نژادپرستي ( وبه قول امروزي ها به آپارتايدسياسي ) اعتقاد نداشت ، مورد محبوبيت ايراني قرارگرفت ( البته اين مسأله ، مسأله درستي نيست ودكترداوري دركتاب فرهنگ ، خرد وآزادي به تحليل آن پرداخته ، اما آنچه كه اين نگرش باعث قوت ديدگاه ما مي شود ، اين است كه اولاً به تفكيك عملكرد اعراب با فرهنگ عرب از اسلام قائل باشيم ، ثانياً اينكه بين فرهنگ ايراني واسلامي ، تعامل وحتي يگانگي وجود دارد نه تقابل .... ) .
پس تا اينجا به اين نتيجه رسيديم كه بين فرهنگ ايراني واسلامي تقابل نيست ، بلكه تعامل وحتي يگانگي وجود دارد ، چنانچه امروز تفكيك اين دو فرهنگ از هم غيرممكن مي نمايد ( درسطوربعد به طورمشروح آن را بيان مي كنيم ) ، اما پرسشي كه احتمالاً درذهن بعضي از عزيزان ممكن است وجودداشته باشد ، اين است كه ما اول ايراني هستيم بعد مسلمان ، يا برعكس ؟ به اين پرسش از چند منظرمي توان پاسخ داد :
1) منظرفلسفي : درنگاه فلسفي مسأله فوق مصادره به مطلوب شده كه مغلطه ناميده مي شود ، يعني يك فرهنگ خاص را ابتدا فرد به عنوان هويت اصلي پذيرفته بعد صحبت برسرچگونگي هويت اصلي با فرهنگ ثانوي است !!!
2) تاريخي : بحث تقابل يا تعامل يا چگونگي نسبت اين دو فرهنگ ، درصده اخيرشكل گرفت ، يعني زماني كه با غرب وايدئولوژي هاي غربي آشنا شديم و بدون هيچ تفكري آنها را وارد كشوركرديم وبه خورد بسياري از اهل علم وفرهنگ كرديم تا اين تصورغلط درذهن بعضي ها شكل گرفت كه ما ابتدا كدام يك از اينهاييم ؟ واين يعني همان غربزدگي است ! اين مسأله كه صدرتاريخ ما ذيل صدر غرب است ! شايد مسأله كمي مبهم وپيچيده تصورشود اما اگر بخواهيم شفاف ترصحبت كنيم ، بايد به تاريخ غرب وورود انديشه ها وايدئولوژي هاي وارداتي اشاره شود .
درغرب سه ايدئولوژي جهان شمول شكل گرفت كه عبارتند از 1- فاشيسم نازيسم 2- ماركسيسم و3- ليبراليسم .
1- ليبراليسم : اين ايدئولوژي ها درغرب توانستند به قدرت سياسي برسند ونظام سياسي تشكيل دهند ودرقرن بيستم به جان يكديگرافتادند ودو ايدئولوژي اول سقوط كردند وغرب هم بهاي گزافي بابت آنها پرداخت ( دراين مقاله قصد تعريف كردن اين ايدئولوژي ها را نداريم ، بلكه صحبت برتأثيرآنها برجريانات فكري داخل كشورمان است ، چرا كه بعد از اين كه اين تفكرات درغرب تاريخ مصرفشان تمام شد به ما شرقي ها تفاله فكري خود را دادند تا ما عقب مانده باقي بمانيم ودرهمين راستا بود كه اسيوناليسم افراطي يا نژادپرستي را – همان فاشيسم ونازيسگري – به جهان اسلام تزريق كردند تا جلوي وحدت جامعه اسلامي را بگيرند .
به ايراني ها پان ايرانيسم ، به ترك ها پان تركيسم وبه عربها ، پان عربيسم را دادند وما را مشغول اين دعواهاي بچگانه كردند !!! كه اين ماجرا از كجا آب مي خورد ، پس طرح اين مسأله معلوم شد وامروز هم آنان هستند كه هويت داشتن وهرنوع ناسيوناليسم يا وطن پرستي را نفي مي كنند واز جهاني سازي وجهاني شدن ودهكده جهاني صحبت مي كنند ، يعني نگوييد من ، بگوييد ما ، نگوييد ما بگوييد نظام جهاني !! يعني جهان جهان موزائيكي خواهد شد كه ما فقط جزئي از آنيم و به خودي خود هيچيم ودرپيوستن به اين نظام سياره اي ( بخوانيد سلطه جهاني وفرهنگي وغربي ) خود مي شويم !! اگر چه نظام ليبراليزم نيز دراين برهه زماني به بن بست معرفتي وهستي شناختي رسيده وتاريخ مصرف آن تمام شدوبه قول هايدگر وفوكو ونيچه بايد درجستجوي ديگري بود .
اميدواريم توانسته باشيم به پرسش يا ابهامات ذهن خواننده محترم درباب موضوع فوق پاسخ درخوروشايسته داده باشيم .
با شعري از حافظ به نوشتار خود خاتمه مي دهيم :
سالها دل طلب حام حم از ما مي كرد
آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد
گوهري كزصدف كون ومكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد
گفتم اين جام جهان بين به تو كي داد حكيم
گفت آن روز كه اين گنبد مينا مي كرد
گفت آن ياركزو گشت سرداربلند
جرمش اين بود كه اسرارهويدا مي كرد
روح فيض القدس اربارمدد فرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي كرد