درآمدی بر معنای ادب در متون عرفانی
ابونصر سراج مردم را از جهت آداب شناسی به سه دسته تقسيم می کنند اول اهل دنيا که آداب شان فصاحت و بلاغت و حفظ علوم و معرفت صنايع است دوم اهل دين که بيشتر آداب شان در رياضت نفوذ و طهارت و اسرار و مسارعه در غير است دسته سوم خواص اهل دين که آدابشان طهارت قلوب و حفظ وقت است ... به عبارتی ديگر ابن عربی در مورد ادب و اقسام آن می گويد : گاهی مقصود از آن ، ادب شريعت است و وقتی ادب خدمت ووقتی ادب حق ... پس ادب را می توان به ادب حق ( باطن ) و ادب دين و دنيا ( ظاهر ) هم تقسيم کرد که البته ادب از بالا می آيد :
از خدا جوييم توفيق ادب/ بی ادب محروم گشت از لطف رب/ بی ادب تنها نه خود را داشت بد / بلکه آتش بر همه آفاق زد ... ناگفته نماند گاهی ادب در ترک ادب ظاهر و بی ادبی است چنانکه وقتی ادب حق ( باطن ) می آيد ادب ظاهر ( دين و دنيا ) رنگ می بازد مثلاً بيت زير از حافظ اشاره به همين مطلب دارد : هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه / کنون که مست و خرابم صلاح من بی ادبی است !
نگارنده خود مفتخر است و خدای را شاکر که اين توفيق نصيب او گشته تا به عنوان دانشجوی رشته ادبيات مشغول به تحصيل باشد و البته اميدوار است علاوه بر ادب درس – البته اين دعا را در حق ساير دانشجويان ادبيات و علاقمند به ادب و اهل ادب می کند و خود نيز يک عضو کوچک از اين خانواده است – به ادب نفس نيز بپردازد و ادب به معنی بنياد باطن آدمی ياد بگيرد و اهل ادب باطن و حق باشد نه ادب خود بنيادانگار .
جمله عالم از اختيار و هست خود / می گريزد برسر سرمست خود / تا دمی از هوشياری وارهند / ننگ خمر و بنگ بر خود می نهند / جمله دانسته که اين هستی فخ است / ذکر و فکراختيار دوزخ است / می گريزند از خودی بر بی خودی / يا به مستی، يا به شغلی ای مهتدی / نفس را از اين نيستی وا می کشی / زان که بی فرمان شد اندر بيهشی / نيستی بايد که آن از حق بود / تا که بينی اندر آن حسن احد / هست معراج فلک اين نيستی / عاشقان را مذهب و دين نيستی