حکایت تماشاکنندگان بستان دانایی

نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت فصل درباب خواندن ونوشتن،بخش مگسان بازار میگو‌ید: برهوت درحال گسترش است!هیدگر درسخنرانی زرتشت نیچه کیست این برهوت را بیفکری میخواند ودر کتاب مهم خود باعنوان تفکر مارابه چه چیز دعوت میکند میگوید:پرسش برانگیز ترین چیز دراین زمانه پرسش برانگیز این است که ماهنوز نمی اندیشیم نه اینکه دیگر نیاندیشیم.هیدگر درمصاحبه تاریخی خود بااشپیگل نیز میگوید جهان به سمت عصر سایبرنتیک می رود.عصر پردازش داده ها.عصر امریکاییزه شدن جهان

متفکران فرانکفورتی و برخی نئومارکسیستهای ایتالیایی نیز از تبدیل فرهنگ به صنعت توسط سرمایه داری گفتند.این مقدمه عنوان شد تا یاداوری شود که درچه عصری زندگی میکنیم

شناخت مقوله ای است که عمدتا ان رابه چند نوع تعریف کردند.شناخت عقلی،تجربی وشهودی.

من سالهاست که آقای رایجی مسئول کتابخانه فرهنگ روستای بالاجاده را میشناسم.شناختی عقلی.وهم به اقتضای شغل وهم ازسر توفیقی که خداوند عنایت کرده ایشان را درمحافل فرهنگی وعلمی زیارت میکردم وباهم گفتگو میکردیم.آنچه عجیب بود اینجاست که باوجود انکه بازنشسته فرهنگی است وبه تعبیر ابن عربی صاحب نفس،باز سکوت میکردند وبیشتر دوستدار شنیدن هستند تا اینکه متکلم وحده باشند.

سعادت شد وپس از تقریبا ۳سال امروز به روستای بالاجاده رفتیم تا دیداری باایشان داشته باشیم و از کتابخانه ایشان بازدید کنیم

در راه به شکل ناخود اگاه ابیات مولوی وحافظ از ذهنم عبور میکرد.سعی کردم احساسم راکنترل کنم.در حین عبور از جاده یادم به کوره راه های جنگلی هیدگر افتاد.دوطرف جاده باغ وافق جنگل.وارد روستاشدیم با خانه هایی که سنتی بودند واحیاشده بود.مجددا یادم به روستای مسکیرش هیدگر افتاد.و نگارش کتاب "وجود وزمان"هیدگر در کلبه جنگلی.

ماشین راسرخیابان پارک کردیم وبه سمت کوچه ای که باریک تر میشد پیاده رفتیم.نهر آبی دیدم.در وجودم قلیانی شد وباز اشعار حافظ از در ودیوار وجود چون روزنه های نور پرتوافشانی میکرد.

 

بنشبن برلب جوی وگذر عمر بببن

کاین اشارت زجهان گذران ما رابس

 

کنار آب وپای بید وطبع  شعر ویاری خوش

معاشر دلبری شیرین وساقی گلعذاری خوش

 

دویار زیرک واز باده کهن دومنی

فراغتی وکتابی وگوشه چمنی!

 

به دیوار ساختمان کتابخانه مستقل فرهنگ آقای رایجی رسیدم.کنار کوچه ای باریک با فضایی سنتی.ناخوداگاه یادم به کوچه های آشتی کنان یزد افتاد.انتهای روستا......درچوبی....با دوراه پله....ساختمان چوبی وگلی.....

 

اینبار دیگر شعر مولوی ابیات حافظ نیست که پرتوافشانی کند بلکه سونامی وار تو راغرق خود میکند.دراین لحظه بود که شناختم از آقای رایجی شهودی شد

 

صبح شد ای صبح را صبح و پناه

عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه

عذرخواه عقل کل و جان توی

جان جان و تابش مرجان توی

تافت نور صبح و ما از نور تو

در صبوحی با می منصور تو

دادهٔ تو چون چنین دارد مرا

باده کی بود کو طرب آرد مرا

باده در جوشش گدای جوش ماست

چرخ در گردش گدای هوش ماست

باده از ما مست شد نه ما ازو

قالب از ما هست شد نه ما ازو

ما چو زنبوریم و قالبها چو موم

خانه خانه کرده قالب را چو موم

 

این حال چیزی بود که گویی معطل حادثه یا منتظر رویدادی این چنین بود تابار دیگر دراین وانفسای روزگار ساحات وجودی مولوی را مرور کنیم وحداقل از در همزبانی با آن درآییم

آقای رایجی در کتابخانه راباز کرد وبخشهای مختلف کتابخانه رابه ما معرفی کرد.بخش نشریات.بخش پرونده های مختص نویسندگان.بخش کتابها.بخش مرجع.بخش گلستان شناسی.بخش ارشیو  نوارهای ضبط شده فرهنگی از رادیو وتلوزیون.بخش برخی اثار صنایع دستی.

چنان به وجد آمده بودم که دراین سالها کمتر به یادداشتم.گویی بامردی از دیار غزنین وشمسی مواجه گشته بودم همراهان من نیز چنین بودند.به همراهان جمله استاد چگناواریان را گفتم:آنان نیز ناخوداگاه همزمان بامن گفتند این چیزی جز عشق ودلدادگی ودیوانگی نیست!

 

ای ز تو ویران دکان و منزلم

چون ننالم چون بیفشاری دلم

چون گریزم زانک بی تو زنده نیست

بی خداوندیت بود بنده نیست

جان من بستان تو ای جان را اصول

زانک بی‌تو گشته‌ام از جان ملول

عاشقم من بر فن دیوانگی

سیرم از فرهنگی و فرزانگی

چون بدرد شرم گویم راز فاش

چند ازین صبر و زحیر و ارتعاش

زین ضرورت گیج و دیوانه شدم

لیک در باطن همانم که بدم

عقل من گنجست و من ویرانه‌ام

گنج اگر پیدا کنم دیوانه‌ام

 

اوست دیوانه که دیوانه نشد

این عسس را دید و در خانه نش

گرچه عقلت سوی بالا می‌پرد

مرغ تقلیدت بپستی می‌چرد

علم تقلیدی وبال جان ماست

عاریه‌ست و ما نشسته کان ماست

زین خرد جاهل همی باید شدن

دست در دیوانگی باید زدن

هرچه بینی سود خود زان می‌گریز

زهر نوش و آب حیوان را بریز

هر که بستاید ترا دشنام ده

سود و سرمایه به مفلس وام ده

ایمنی بگذار و جای خوف باش

بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد ازین دیوانه سازم خویش را

هیدگر گفته بود درشعر هولدرلین بمب نیتروژنی منفجر شده وبه همین علت او را شاعران شاعران نامیده بود.ما آقای رایجی رابه گونه ای دیدیم که گویی در وجود او انفجار بیگ بنگ رخ داده لذا چون حضرت حافظ او را شاه شوریده سر دیدیم.با وجد وصف ناشدنی از فعالیتهای فرهنگی خودشان گفتند.از سالها جمع اوری کتاب ونشریه.از نیم قرن گفتگو بانویسندگان استانی وکشوری.ازحضور در نمایشگاه های کتاب و جشنواره ها و همایشها.از نوشتن درباب بزرگان.منزل پدری آقای رایجی صرف کتابخانه نبود.قرار گاه فرهنگی تاریخی است.پاتوق فرهنگی است.جبهه فرهنگی است.ایشان یک جهاد گر فرهنگی است:

 

شاه شوریده سران خوان من بی سامان را/زانکه در کم خردی ازهمه عالم بیشم

ماه رمضان هست وطبیعتا نتوانستیم در کنار آقای رایجی چایی بنوشیم اما رزق ما وروزی ما وجان ما تازه شد و مائده معنوی تناول کردیم:

جان ریخته شد باتو ،آمیخته شد باتو/چون بوی تو دارد جان،جان راهله بنوازم

برای اینکه روزه مان نشکند مجبور به چشیدن طعم فراق از آقای رایجی شدیم.به ایشان عرض کردم یقینا بعداز ماه مبارک اگر عمری باشد وسعادت شد مجددا خدمت ایشان خواهیم آمد.ابن عربی تعبیری دارد در باب مجانین خردمند.من این تعبیر را درایشان یافتم.در راه بازگشت دوهمراهم ازسر شوق به بنده گفتند چون خودت یافتی.گفتی بله وبزرگتر.

چون چنین بایکدگر همسایه ایم/توچوخورشیدی وماهم  سایه ایم

در راه باز گشت خوشحال بودم که درعصر غربزدگی ومکر لیل النهار و فروبستگی وعصرت وعثرت باچنین پدیده ای روبرو شدیم وشاهد آن بودیم.در آخر آنچه از ایشان دیدم را در قالب غزل حافظ وشعری از سعدی دیدم که به مخاطبین عزیز به عنوان حسن خطام تقدیم میشود:

 

هرگلی نوکه در جهان آید

ما به عشقش هزار دستانیم

تنگ چشمان نظر به میوه کنند

ما تماشا کنان بستانیم

توبه سیمای شخص می نگری

ما در آثار صنع حیرانیم

هرچه گفتم جزحکایت دوست

در همه عمر از آن پشیمانیم

سعدیا بی وجود صحبت یار

همه عالم به هیچ نستانیم

ترک جان عزیز بتوان گفت

ترک حال عزیز نتوانیم.                   

 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت/گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم/یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس/گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا/سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی/جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود/از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم/یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست/کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم/جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ/ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت