اشاره: رويارويي ما با غرب ومدرنيته دردوران معاصرهم ناآگاهانه بوده وهم ناخواسته ناآگاهانه ازاين جهت كه ما شناخت درست ودقيقي از غرب ومدرنيته نداشتيم ، متأسفانه هنوز هم نداريم البته نه اين كه نداشته باشيم بلكه عده اي با غرض وانگيزه سياسي درصددند كه غرب را آن طورتعريف كنند كه خود مي خواهند مدرنيته را چنان تعريف مي كنند كه با عينك خود ديده اند نه آن چنان كه هست وهنوز هم مي گويند غرب پاره پاره است ومدرنيته خوب وجود دارد وما مي توانيم خوب آن را ياد بگيريم وبد آن را نه وناخواسته به اين معني كه عوامل مختلفي باعث ارتباط ونهايتاً تقابل با كشورهاي غربي شد كه عمدتاً به ضررماختم پيدا كرد ، با اين حال بايد پذيرفت كه تاريخ معاصر، ذيل تاريخ غرب است (اين جمله مشهوراستاد سيد احمد فرديد است كه اغلب شنيده اند وتا حدودي آن را پذيرفته اند) پس ما بايد به شناخت غرب بپردازيم واز حقيقت آن بپرسيم چرا كه فرهنگ وتمدن غربي برزندگي فردي واجتماعي درصده اخيرتأثيربه سزايي داشته وبسياري از ساختارهاي فرهنگي وسنتي ما را دگرگون ساخته چه دربعد مثبت كه زندگي مدرن را به ما آموخت چه دربعد منفي كه بحران هويت را براي ما به ارمغان آورد ! واز ان جايي كه نفس عالم جديد ما تجدد است ومهد اين تجدد درغرب واين عالم غرب است كه برجهان سيطره دارد وحاكم است ماراملزم مي كند كه درپي شناخت آن باشيم ، پس شناخت غرب امري ضروري وغيرقابل اجتناب است واز سوي ديگر با شناخت از چيستي غرب مي توانيم تا حدودي بركيستي خود بپردازيم وآينده اي را براي خود ترسيم نماييم راقم اين اسطوره درصدد است به حول وقوه الهي وبا كمك از خوانندگان عزيز درحد بضاعت درباره غرب براجمال سخن بگويد با اميد به اين كه سلسله نوشتارهاي فوق كه دراين زمينه به رشته تحريردرمي آيد هم بتواند مارا درشناخت غرب ياري كند بي شك اظهارنظر هاي عالمانه شما مي تواند ما را درنيل به هدف مذكورياري نمايد .

مقدمه :

واژه ومفهوم شرق شناسي آشنا وقابل پذيرش درغرب وشرق است وعمدتاً به رشته اي علمي اطلاق مي شود كه عده اي از محققان يا شرق شناسان كه عمدتاً غريباني هستند كه درهمان زمان يا بعداً وقبلاً كشورشان سرزمين فوق را مستعمره خويش ساخت ، به مطالعه وتحقيق درباب فرهنگ وتمدن شرق مي پردازند چه بعد مادي آن كه جنبه سخت افزاري باشد مثلاً كاري كه باستان شناسان مي كنند چه بعد معنوي يا نرم افزاري آن باشد مثلاً كاري كه درمورد هنر، فلسفه ، تاريخ و... انجام داده اند ، براي ما شرقي ها هم نوعي آواربرداري محسوب مي شود كه درنوع خود آن را مي توان خدمت بزرگي به شرق قلمداد كرد ، اما اين عمل روش خاص خودرا دارد يعني شرق را ازآن حيث كه جانداراست مورد بررسي قرارنمي دهند . بلكه آن را مثل پديده اي بي جان ، چون يك شي ء بررسي مي كنند شايد اين مثال خوبي نباشد اما شرق شناسان را مي توانند به عنوان دكتر اجساد وكالبد شكافي تصوركرد كه بدن مرده را مي كاود ودرجستجوي آن چيزي است كه مي خواهد وبه موضوع او ربط دارد! پس شرق شناسي از موضوع بالا وبيروني صورت مي پذيرد وامكان دارد ... البته هستند كساني كه معتقدند براي شناخت فرهنگ وتمدن يك جامعه وبه اصطلاح شرق شناسي بودن يا شدن بايد آن را درك ودرآن زيست درغيراين صورت نمي توان به شرق شناسي پرداخت مثلاً جيمز موريه يك شرق شناس است كه كتاب حاجي باباي اصفهاني را نوشته او ذكر مي كند كه ايرانيها وقتي به هم مي رسند اين پرسش را مطرح مي كنند كه آيا دماغتا چاق است ؟ به نظر اواين سؤال بي معني ومسخره است چون او نمي داند كه اين سؤال كنايه است وچه مقصودي از اين پرسش درذهن ايراني ها درموقع برخورد با يكديگر وجود دارد !!! يا درجاي ديگر مي گويد ايرانيها وقتي به درمي رسند مشكل پيدا مي كنند وهمديگررا حتي هول مي دهند آنها از هنگام داخل شدن يا خارج شدن از درمي ترسند !! اين درحالي است كه اين عمل درفرهنگ ما به خاطراحترام است (ازاين مثال ها زياد ومادراثبات اين نظريه به همين دومثال بسنده مي كنيم ) البته بايد نكته اي را يادآورشد كه مطرح كردن ديدگاهها توسط نگارنده دال برتأييد يا رد آنها نيست ... ادوارد سعيد محقق مشهورفلسطيني اين ديدگاه را دارد از سوي شرق شناسي را هم عين استعمارمي داند وآن را نوعي خدمت به استعمار به حساب آورده ، بي شك نبايد انكاركرد كه عده اي از همين شرق شناسان زمينه را براي استعمار فراهم نمودند ....

اما اين را هم نمي توان به همه شرق شناسان تعميم داد به عنوان مثال : نيلكسون عمرخود را درمعرفي مولانا به غرب وحتي خود ما صرف كرد وما سينون كه به حلاج پرداخت وپروفسورپوپ كه تاريخ 7000 هزارساله هنرايران را نوشت وكم نيستند چنين بزرگاني كه از اين راه خدمت بزرگي ارائه كرده اند . 

خوب اگر كساني ار غرب برخواستند وبه شرق آمدند وبه شرق شناسي پرداختند وآن را بصورت يك علم درآوردند چرا ما چنين نكنيم ؟ اهميت شناخت غرب را هم كه پيشتر بيان كرديم ... براي غرب شناسي حتماً با سؤالاتي روبرو هستيم كه تا نتوانيم براي آنها جواب درخورپرسخني پيداكنيم نخواهيم توانست به غرب شناسي صورت عملي دهيم پس براي غرب شناسي چه بايد كرد ؟

نيچه آغاز گر خوبي است او از سويي نقد ارزش هاي حاكم برجامعه غرب ، ارزش هاي اخلاقي وديني مي پردازد ، از سويي نظام هاي فكري را نيز به چالش مي كشد همين طورآينده غرب را پيش بيني مي كند ونهايتاً به ارزشيابي غرب مي پردازد . پس از او مي توان به هايدگر اشاره كرد وشاگرد او هربرت ماركوزه پست مدرن ها نيز مي توانند به ما كمك كنند البته از فلسفه انتقادي كه باني آن هوركايمر بود نيز نبايد غافل شد از سويي غرب شناسي را بايد بيرون از غرب ديد چون جامعه وفرد تا نگاه دروني به خود دارد آن طوركه بايد وشايد نمي تواند بفهمد درچه موقعيتي است وقتي كه نگاه بيروني داشته باشد ويا از بيرون بنگرد تعصب وپيش فرض را هم كنار گذاشته است ...

اينجاست كه پاي غرب شناسان شرقي باز مي شونددرايران ما بزرگاني چون استاد سيد احمد فرديد ، كه نخست به غرب شناسي پرداختند داريم وادامه اين جريان فكري را نيز مي توان درآثاربزرگاني چون دكتر رضا داوري اردكاني وسيد مرتضي آويني دنبال كرد البته بايد به جلال آل احمد ودكتر علي شريعتي هم اشاره كرد همين اواخر كتابي دررابطه با غرب ستيزي توسط چند تن از اساتيد دانشگاه غرب تدوين شده بود كه درآن از كساني چون جلال آل احمد ، شريعتي ، سيد قطب و.... به عنوان غرب ستيز ياد كرده بودند ! پس غرب شناسي هم يك رشته است اگر چه مقبول نيافتاده چون خلاف عادت بوده وهست وعده اي از روي غرض وانگيزه وعده ديگر از سرجهالت آن را غرب ستيزي ناميده اند !!!

گفتم كه درشرق شناسي نوع نگاه از موضع بالا وبيروني است اما درغرب شناسي اين گونه نيست مثلاً بعضي ها غرب شناسي را صرفاً درترجمه آثارغربي خلاصه مي كنند اينان عمدتاً مروج ومقلد يك انديشمند غربي هستند ووقتي هم درمورد علل عقب افتادگي ها وپيشرفت غرب صحبت مي كنند تنها يك نسخه مي پيچند وآن اين است كه ما هم مثل غربي ها عمل كنيم ! از سويي دم از احياي تفكراسلامي مي زنند واز ديگر سو تفكر پوپري را ترويج مي دهند وبه ما مي آموزند كه پوپري ييانديشيم ! بعد هرنوع غرب شناسي به روش ديگر را كه بالطبع مقبول آنان واقع نمي شود را غرب ستيزي مي خوانند ونهايتاً به هروسيله اي وهربرچسبي را به مخالف خود مي زنند ....

نگارنده به غرب ستيزي معتقد نيست وغرب شناس را جداي از آن مي داند درغرب شناسي ما غرض وانگيزه نداريم وبا نگاهي فلسفي به شناخت غرب مي رويم همين ! درسطورقبل اشاره اي به پست مدرن ها كرديم لازم است نسبت آنها را با غرب بيان كنيم ، براي شناخت عالم كنوني بخصوص غرب آشنايي با انديشه پست مدرن ضروري است چرا كه پست مدرن ادامه مدنيزم است ودرواقع بيانگر بحران تفكر درغرب مدرن ، نيچه وهايدگر را مي توان از اولين متفكران پست مدرن ياد كرد كه مي توانند ما را درشناخت غرب ياري دهند اگر چه درغرب هم به اين بزرگان برچسب غرب ستيزي را هم كه بعضي آقايان به ديگران درايران مي زنند از غرب وارد كردند !! ما براي شناخت غرب وغرب شناسي به سراغ متفكراني خواهيم رفت كه تأثيرعميقي درغرب وبرغرب گذاشته اند . درشماره بعد به شرح وبررسي انديشه نيچه درباب نظام هاي فكري موجود درغرب ونهايتاً ارزيابي آن از نگاه نيچه خواهيم پرداخت .