ترم 4يا5 بودم كه به پيشنهاد و رهبري آقاي محمد خواري وهمكاري آقاي حسين زنگانه وچند تن از خانم هايي كه الان حتي اسمشان را به خاطرندارم انجمن شعر وادبي را به نام انجمن ادبي آذين وابسته به دفتر فرهنگ دردانشگاه آزاد واحد گرگان تأسيس كرديم . هنوز مدتي از برگزاري جلسات هفتگي نگذشته بود كه چند آقا اشعاري را تحت عنوان شعر پست مدرن قرائت مي كردند كه سرشار از الفاظ نامناسب ومبتذل وركيك بود واين اشعار واكنش حضار محترم اعم از آقا وخانم را به همراه داشت . نمي دانم اين آقايان آيا اين اشعار را جلوي مادروخواهروپدرخود خوانده بودند كه به خود اجازه بدهند درمحفل هاي ادبي كه عمدتاً مختلط هم است بخوانند !

نگارنده تلاش زيادي را برا يقاع  نکردن  اين افراد نمود واقداماتي را نيز انجام دا . با اين تفاسير نگارنده ابتدا تصور مي كرد كه اين مسئله تنها درانجمن شعر دانشگاه رخ داده اما بعداً متوجه شد كه يك بيماري مسري فرهنگي است كه اتفاقاً از بيرون از دانشگاه به انجمن شعر سرايت كرده وبعداً دوستاني نگارنده را از عملكرد اين جريان مطلع كردند كه اين ها اتفاقي نبوده ، بلكه يك جرياني دركشوردرسال هاي اخيرشكل گرفته كه درصدد معنازدايي از شعر وادبيات است ودررسيدن به هدف شوم خود نيز از هيچ اقدامي فرو گذاري نمي كنند پس از مدتي مقالاتي درمورد مسئله فوق درروزنامه خواندم وآن زمان احساس كردم كه بايد چيزي بنويسم وننوشتم ! نمي دانم اين كوتاهي قابل اغماض هست يا نه تا اين چند قبل اگر اشتباه نكنم نوشته اي تحت عنوان روشنفكر مأبان وسوداگران فرهنگ درهمين رابطه از آقاي درزي درشماره 36 كيميا چاپ شده وبنده نيز تصميم گرفتم سلسله مقالاتي درباب ادبيات بنويسم تا توانسته باشم كوتاهي كه احتمالاً عواقبي را هم به همراه داشته تا حدودي – البته نه كاملاً جبران كنم .

درغرب مدرن كه همه چيز به صورت علم درآمده ادبيات نيز به عنوان يك رشته علمي مورد مطالعه قرارمي گيرد . دركشورما هم چنين شداما بايد بدانيم كه نظام دانشگاهي ما تقليد از غرب بود ودرتعريف ادبيات مي گويند : ادبيات به مجموعه آثارذوقي بشر اعم از نظم ونثراطلاق مي شود ! همچنين برخي از بزرگان مادرحوزه ادبيات ، ادبيات را آفرينش هنري زبان تعريف مي كنند . بنده نمي گويم اين تعريف اشتباه است بلكه معتقدم اولاً اين تعريف كامل وجامع نيست ثانياً اين تعريف يك تعريف علمي مي باشد كه درعلم ادبيات مطرح مي باشد واشاره كرديم كه ادبيات به عنوان يك علم اكتسابي درغرب مورد نظرمي باشد كه تنها به آثارذوقي بشركه بالطبع فاقد ارزش علمي واعتباردرمسائل علمي وفلسفي است چراكه تنها برخواسته از احساس وامري شخصي است اطلاق مي شود اين درحالي است كه معني ادبيات درتاريخ ما متفاوت با آن چه كه درعلم ادبيات يا ادبيات غرب تعريف شده مي باشد يعني درغرب ادبيات يك رشته علمي يا يك حوزه ازفعاليت بشركه زباني است هست درحالي كه درتاريخ ما ادبيات يعني فرهنگ ، به گفته استاد جلال ستاري فرهنگ شرق ، فرهنگي نمادين ورمزي است لذا به تعبيرهگل فيلسوف شهير آلماني جوامع با فرهنگ وداراي تمدن وپيشينه غني تاريخي چكيده دستاوردهاي فكري وعصاره ي انديشه هاي خودرا به زبان ادبيات وهنركه اوج آن البته به زعم هگل وهايدگردرشعر است بيان مي كنند پس اولين نتيجه اي كه از اين مسئله مي گيريم اين است كه ادبيات بيان گراعتقادات يك جامعه است كه حاصل هزاران سال مي باشد وادبيات كلاسيك ما نيز از اين امر مستثني نيست يعني بيان فرهنگ وآرمان هاي ماست نه اين كه با تعهد نسبتي نداشته باشد ومعناگرايي درآن جايگاهي نداشته باشد . اين مسئله را درسطوربعد به طورشفاف تري بيان مي كنيم .

الان مي خواهيم درتعريف ادبيات با توجه به مباني فرهنگ خودي ونسبت آن با فرهنگ واخلاق وجامعه بگوييم . پس ادبيات آيينه آيين مشرق زمين است وبرخلاف دوره جديد كه درآن مي توان از بي معنايي درزبان صحبت كرد درگذشته زبان امري بوده كه درآن تفكر شكل مي گرفت وماهيت زبان درسرشت هنرادبيات عموماً وشعرخصوصاً تجلي مي شده ومتبلورمي گشته است اما ما امروز به قول استاددكترداوري دچارگسست فرهنگي وگسيختگي تاريخي شده ايم ، يعني از خودي خود فاصله گرفته ايم وبه اين جهت با تفكر ديگري غرب درباب دانسته هاي خود قضاوت مي كنيم وحتي فرهنگ خودرا با معيارديگري مي سنجيم وتعريف مي كنيم واين همان غربزدگي كه پروفسورفرديداز آن به فرياد آمده بود واهل ذكروفكررابه مبارزه با آن وضرورت بيرون آمدن از آن دعوت مي كرد واين جاست كه باز جمله مشهورايشان دوباره خودنمايي مي كند كه مي فرمودند :صدرتاريخ ما ذيل تاريخ غرب است .

درتاريخ ادبيات معاصرهم خواه پذيرفته ايم كه شكل گيري شعر نو ورمان نويسي تحت تأثيرفرهنگ غرب بود ما نيز تأثيرمثبت را منكر نمي شويم وبه قول گاندي رهبر فقيد هند پنجره هاي اتاقمان را باز مي كنيم تا نسيم فرهنگ هاي ديگرهواي اتاقمان را مطبوع كند اما نبايد اجازه بدهيم كه اين نسيم تبديل به گردبادي شود كه بنيان اتاقمان را بكند واساس فرهنگمان را متزلزل سازد .

تكته اي كه مي خواهم از اين مطالب نتيجه بگيرم اين است كه درغرب از رنسانس به بعد تفكر حاكم تفكر سكولاربوده ودرقرن 20 كه مصرف زدگي برزندگي بشرغربي حاكم شد .معنا گريزي ومعنا ستيزي با همان پوچي برحوزه ادبيات راه پيدا كردوشعارياحاكميت ادبيات برادبيات – هنریرای هنر- سرداده شد . اما درفرهنگ ما ادب عين اخلاق است چنانكه پيش ترهم گفته بوديم يعني معنا ندارد كه اهل ادب باشيم اما از ادبيات سكولارصحبت كنيم ، ادبياتي كه درآن معنا جايگاهي نداشته باشد وتنها بازي زباني ولفاظي حاكم باشد !

قبلاً درمعني ادب اشاره كرده بوديم كه بزرگان ما ادب را عين فضيلت مي دانستند ودرفرهنگ لغت ادب يا ادبيات به علومي اطلاق مي شود كه به آدمي فضيلت مي دهد واورا به كمال مي رساند ورسايي دركلام را به اوياد مي دهد وادب را به ادب درس ونفس تقسيم مي كردند كه اين دودرقديم يگانه بود واين طورنبود كه كسي درس دانسته باشد اما از ادب نفسي بي بهره باشد چنانكه ازلقمان پرسيدند : ادب از كه آموختي ؟ گفت : از بي ادبان ! هرچه از ايشان درنظرم ناپسند آمدي از فعل آن احترازكردمي !

ادب نفس يعني عمل كردن به ادب درس ولقمان نيز اين گونه بود وعلم اوعمل اوبود واين علم وعمل بايد يگانه باشند وهمچنين ادب را به ادب ظاهر(دين ودنيا) وادب باطن (حق) تقسيم مي كردند كه گاه رسيدن به ادب حق مستلزم ترك ادب ظاهر بود . اما ادب درعصرجديد برخلاف گذشته بنياد انگاربود به تعبيردكترفرديد خود بنيانگذارشده است وبشرباعقل كاسموسانتريك خود به ارزش زدايي پرداخته وادب را هم سكولاركرده وادبيات را مانند علم هاي ديگر از معنا تهي نموده .

متأسفانه برخي تحت تأثيرانديشه هاي وارداتي از غرب كه البته خود اين انديشه ها براساس يك تحولات اجتماعي وفرهنگي كه مختص آن جامعه است به وجود آمده وحتي مي شود گفت كه تأثيرات مثبتي دريك مقطع زماني داشته ، قرارگرفته وبه قول دكترشريعتي از خود بيگانه شده اندو خود بودن را درديگري مي يابند . نگارنده دراين شماره قصد آسيب شناسي ندارد بلكه تلاش مي كند اين نكته را تعيين كند كه اولاً ادبيات درنگاه بزرگان ما مساوي فرهنگ بوده است از سويي فرهنگ نيز ارزش هاي اجتماعي وتاريخي يك جامعه است پس ادبيات نمي تواند سكولارباشد يعني بي معنا يا بي جهت يا صرف جهت لذت بردن !

اگرچه درعصرجديد به قول دكتر داوري فرهنگ تبديل به انفورماسيون شده – غرب زدگي به فرهنگ وادبيات ما نيز سرايت كرده وادبيات ما نيز تحت تأثيراين ارزش گرايي هنري وزباني شاعران وادبيات غربي قرارگرفته تا جايي كه منكر فرهنگ خودي مي شويم وآن را زيرسؤال مي بريم ومدعي مي شويم كه نبايد چيزي يا كسي را بت كرده اما خود بعضاً چنين مي كنيم .

نگارنده نيز سعي دارد اين گسست فرهنگ وگسيختگي تاريخي را گوشزد كند وكلام بزرگان را اززيرخروارها بيرون بياورد شايد كسي گوش شنوايي داشته باشد . به قول حضرت حافظ :

نمي بينم نشاط عيش دركس              نه درمان دلي نه درد ديني

جهاني تيره شد، باشد كه از غيب         چراغي بركند خلوت نشيني

نه حافظ را حضوردرس خلوت            نه دانشمند را علم اليقيني !

با اين وجود وظيفه خود مي دانيم كه بگوييم ، خواننده محترم نيز شايد تصوركند كه اين نوشتاربيشتر به شكواييه وحاشيه پرداخته ودرست هم تصورمي كند چون نگارنده قصد ندارد براي كسي تكليف تعيين كند كه چگونه باشد ويا برعكس بلكه تنها وظيفه خود مي داند كه از فرهنگ غني خود ياد كند كه آنچه را خودداريم از بيگانه تمنا نكنيم !

اشاره كرديم كه ادبيات درپيش كساني كه هويت فرهنگي ما را ساخته اند مساوي فرهنگ بوده ودراين يگانگي حضرت فردوسي فرموده اند :

گوهري بي هنرخواروزارست وسست                به فرهنگ باشد روان تندرست

كه فرهنگ آرايش جان بود                          زگوهرسخن گفتن آسان بود

(درباب نسبت ادب با علم واخلاق همين طورمراتب وانواع آن قبلاً بحث شده واز تكرارمكررات خودداري مي كنيم )  .

حال كه معني ادبيات ونسبت آن با فرهنگ ونگرش بزرگان درباب اين دو معلوم شد واز چگونگي تبديل آن به انفورماسيون صحبت كرديم ويا اشاره به غربزدگي نموديم كه چگونه اين غربزدگي حتي برحوزه ادبيات ما نيز واردشده ودرلايه هاي زيرين فرهنگي جاي گرفته ودرصدد نهادينه كردن خود است (كه واقعاً هم شده نه اينكه درصدد باشد) . باز كمي بايد به علت ها نيز بپردازيم وبه قول دوستی نگاه را از معلول ها فراتركنيم . از اين جا به بعد بايد به آسيب شناسي اين جريان پرداخت كه چگونه عده اي نادانسته وناخواسته وعده اي ديگر برعكس با يك غرض قبلي ومرض معلوم درپس ويران كردن بنيان هاي فرهنگي هستند ! شايد كمي غيرمنصفانه باشد كه تنها اشخاص فوق را مورد اتهام قراردهيم لذا بد نيست كمي به نقد نظام آموزشي نيز بپردازيم چنانچه پيشتراشاره شد ، نظام آموزشي ما برگرفته از نظام آموزشي غربي است درچنين نظام آموزشي همه چيز ساختاري مي شود !

قبلاً درنقد ساختارگرايي وسكولاربودن علم مدرن صحبت كرديم اما بحث مبسوط ترآن را درتحليل ماهيت علم مدرن بررسي مي كنيم واين جا از بحث تفصيل خودداري مي نماييم يعني بايد حافظ را در4 واحد ، حافظ 1و2 بخوانيم .

با جهان بيني وزندگي او به طوركاملاً انتزاعي آشنا شويم وحفظ هم مي كنيم اما بعد مي رسيم به دستورومعناي بيان ! به قول استاد شفيعي كدكني «بچه ها از بس كه ظرف خالي لغت ودستورراتحويل گرفته اند ، از هرچي ادبياتي هست ملولند . بايد مقداري انديشه ومعني وجهان بيني به آنها بدهيم بي آنكه سرشان را به ظرف خالي لغت ومباحث مجرد دستورگرم كنيم ... » .

پس يك جاي كاركه مي لنگد به نظام دانشگاهي مربوط مي شود كه اولاً با ساختارگرايي خود ادبيات را به رشته تقسيم مي كند كه اين باعث محدوديت مي شود وحقيقت يك چيز را مي پوشاند بعد اين كه درعصرجديد ادبيات مقصود غرب است كه ابتدا درآنجا اين گونه شد وسپس به ما سرايت كرد يعني همان غربزدگي !

درعصرجديد ادبيات مقصود غرب است . يعني همان غربزدگي كه درهمه حوزه ها شاهد آن هستيم از فلسفه وتفكر تا علم وهنروفرهنگ وسياست معنا زدايي مي شود واين جهت لذت بردن صرف است !

شايد شنيده باشيد مدرنيته قوه هاضمه بالايي دارد واين يعني اين كه ماهيت همه چيز وجوهره هرچيز را دگرگون مي كند وادبيات نيز ازاين مسئله مستثني نيست . بايد اين گونه بگويم كه سكولاريزم فقط به جدايي دين از سياست نمي گويند وصرف درحوزه سياسي تعريف نمي شود واين نگراني عام ترين سطح سكولاريسم است ودرغرب ابتدا درحوزه انديشه وسپس درحوزه علم وفرهنگ تفكرسكولارطرح ورشد نمود ونهايتاً درآخرين مرحله بود كه درنظام سياسي خودرا پياده كرد واين جا نيز صحبت از قدسي زدايي درفرهنگ وهنر وتغيير ماهيت آن درعصر مدرن است كه چطورجهت لذت بردن وفايده بردن ادبيات را كه ماوي فرهنگ بود تبديل به انفورماسيون يا بازي هاي زباني كردند واين مسئله نيز به ماهم سرايت كرد .

علاوه برموارد مذكورمي توان به موردهاي ديگري نيز اشاره كرد ، مثلاً اين كه درايران علوم انساني به خصوص ادبيات وفرهنگ باني ومتولي خاصي ندارد از سويي عده اي به بهانه بازي زباني ومرگ مؤلف يا مقوله هايي چون شعرپست مدرن وتكثير تأويل ها كه بيشتر تأثيرفوكو ودريدا هستند ، براساس مباني فرهنگي ديگري شعر مي سرايند وكار ادبي وهنري مي كنند كه چيزي جز معنا ستيزي وروايت گريزي نيست وتنها مي توان اين حركت را نوعي انتقا از جامعه كه دركشور ما رسم است وقتي فردي با عقده حقارت وشكست مواجه مي شود از جامعه انتقاد مي گيرد ! به شمارمي آورد كه درصدد سنت شكني وساختار شكني هستند اگر چه اين عرف شكستن ها هنر نيست بلكه تقليد از كساني است كه درفرهنگ خود اين نگرش را مغايربا ارزش هاي فرهنگي واجتماعي نمي دانند واين ها نادانسته به ورطه تقليد افتاده اند واي كاش كمي با فرهنگ ادبي خود آشنايي داشتند تا بدانند كه ملاي روم دراين مورد گفته: از مقلد تا مقلد فرق هاست              كاين چو داود است وآن ديگرصداست

       شهرراتقليدشان برباد داد                 اي دوصد لعنت براين تقليد باد !

وقتي اين مطلب را مي نويسم يادم به جمله ژان پل سارترمي افتد كه مي گويد ما عده اي از اهل فكروهنر جهان شرق را درفرانسه جمع مي كرديم وآنها را شستشوي مغزي مي داديم تا حرف ما را دركشورخود بزنند !!!!

بگذريم اما كساني كه مدعي شعرپست مدرن واين ساختارشكني هستند به اين پرسش ها پاسخ بدهند كه وقتي تمام زندگي آنها سنتي است چطورشعرپست مدرن مي گويند ؟ شعرپست مدرن متعلق به شاعر پست مدرن است وشاعرپست مدرن جهان بيني ضد مرزي دارد يعني از نظم اجتماعي خسته شده است . پس دراين شرايط جايگاه ونقش اين جهان چه مي شود . حداقل مسلمان هست وتا حدودي به ارزش هاي اخلاقي پايبند ، چيست ودركجا قرارمي گيرد ؟ چه تعريفي از هنر وشعروادبيات درنظردارد كه پسوند پست مدرن را به آن چسبانده اند ؟ اگر شعر وادبيات وهنر هيچ مسئوليت نمي پذيرد آيا اين گونه شعر گفتن يعني شعررا درخدمت عقيده خود داشتن به معني كه به بي مسئوليتي خود نوعي جهان بيني وارزش زيادي دربسترتفكرسكولاروايدئولوژي كردن آن محسوب نمي شود ؟

كلام آخر اينكه همان طوركه فلسفه ذات غرب است وغرب را با آن مي شناسند درشرق نيز ادبيات ذات آن تلقي مي گردد كه آن را ساخته حتي امروزه اگركسي درگفتارروزمره با لحني غير اخلاقي درجمع صحبت كند اورا بي فرهنگ وبي ادب به شمارمي آورند چه رسد به كسي كه خودرا اهل ادبيات وهنرمعرفي مي كند . بايد به دوستان متذكرشويم كه ادبيات ما نبايد متعهد باشد وما نمي گوييم كه بايد اين گونه باشد چون اين طورهست حوزه هست ها از بايد ها جدا نيست .

پس اگر ادبيات را حوزه بايد ها مي دانيم بيا