انسان و حیوان در گذر از ساحت قدسی به فلسفه سیاسی مدرن غربی با نگاهی بر تیپولوژی شغال ها ی سیاسی
نیجه در اراده معطوف به قدرت از تغییر ماهیت انسان صحبت می کند و این که:(تا کنون انسان حیوان ناطق بوده است و زین پس ناطق حیوان)به عبارتی نطق و زبان و عقلانیت در خدمت حیوانیت قرار می گیرد و این اتفاق نامیمون زمانی رخ می دهد که"خدا"در زیست جهان اندیشه مدرن جای خود را به "انسان داروینی" می دهد و نتیجه را به این نقطه می رساند که "خدا مرده است!" و در آخرین نوشتار خود به آنان گوشزد می کند که "فکری بر حال خویش کنید!"
این نوشتار در صدد است به طور اجمال به تبیین ، تعریف و نقش انسان و حیوان و رابطه آنها از ساحت قدسی و در "بودن" کنار یکدیگر در "بهشت ازلی" و بیعت آغازین با خداوند و پس از آن صیروت پیش رو تا کنون بپردازد که چگونه انسان و حیوان در جوار حق از چه نوع نسبتی برخوردار بودند و چه شد؟لذا نوشتار کنونی تنها تذکری است به آنچه بودیم و آنچه شد و آنچه باید باشیم!چرا که وقتی خدا از زندگی اجتماعی تاریخی ما برود ما نیز دیگر "ما" نیستیم!
پیش ازازینست بیش ازین اندیشه عشاق بود _ مهرورزی تو با ما شهره در آفاق بود
پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا بر کنند _ منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد _ ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود...
وقتی کودک بودیم در برنامه های کودک از دوستی بین انسان و حیوان_موجودات غیر انسانی_خرسند می شدیم و بعدها در کتب قصص دینی و ادبیات کلاسیک و اسطوره یونانی و اسطوره شناسی آنجا که حیوانات به خصوص "پرندگان" در نقش های اسطوره ای یا عبرت انگیز ظاهر می شدند اظهار خوشحالی خود را از کسی پنهان نمی کردیم.
بی شک نسبتی که انسان _از زمان خلقت حضرت آدم(ع)_با حیوانات و دیگر موجودات در عالم و با عالم داشته، در گذر زمان_چه از زمان هبوط انسان،چه پس از قتل هابیل توسط قابیل و عبور از امت واحده_تغییر پیدا کرده،اما همه این تغییرات ذیل تفکر دینی یا بعدا اساطیری _و حتی تابویی یا فلسفی_قرار می گرفت _بنیاد اندیش_ ولی در عالم جدید و با ظهور اندیشه مدرن در غرب در عصر رنساس همه چیز ذیل خود بنیادی قرار می گیرد و ساحت عالم و انسان به نفسانیت_سوژه_ تنزل پیدا می کند چه برسد به رابطه انسان و حیوان!
جالب این جاست که در پایان این عالم غربی از حفظ محیط زیست و حقوق حیوانات نیز دفاع می شود در حالیکه نظم خلقت را همین انسان مدرن بر هم ریخته و از سوی دیگر این نحوه از مواجهه با عالم و در عالم به پایان رسیده است و چراغ آن با طوفان نیهیلیزم که زائیده و صفت ذاتی این تفکراست در حال خاموشی است و به قول معروف:خانه از پای بست ویران است،خواجه در بند نقش ایوان است!!
در قرآن کریم_کتاب آسمانی ما مسلمانان_نام برخی سوره ها را به عنوان نام برخی حیوانات میشناسیم مثل سوره بقره،نحل و.... و نام حیوانات بسیار در قرآن مجید آمده است.در قصص دینی هم از رابطه خوب و نزدیک انسان و حیوان در گذشته های دور سخن به میان آمده است چنانچه به عنوان مثال هدهد برای لشکر حضرت سلیمان خدمات قابل ملاحظه ای انجام داده است.
علاوه بر نقش پذیری و رابطه نزدیک انسان و حیوان در قصص دینی و اسطوره ها نباید این نقش را پایان یافته تلقی کرد و در ادبیات کلاسیک نیز این را شاهدیم.
چنانچه در شعر فارسی اعم از موضوعات حماسی مثل شاهنامه بر نقش مهم سیمرغ،رخش،دیو و موضوع عرفانی مثل مثنوی معنوی حیوانات چون طوطی،خروس، اژدها حضور دارند و داستان را رو به جلو می برند تا آثار مثنوی در ادبیات کلاسیک چون نوشته های رمزی شیخ شهید سهروردی وکلیله و دمنه.منطق الطیر عطار هم از کتاب هایی است که در ادبیات منظوم ما می تواند مثال خوبی باشد چرا که پرندگان زیادی حضور دارند که هریک سمبل چیزی هستند.
عالم قدیم عالم حکمت بودو عبرت،عالمی که در آن تمثیل،قیاس و استعاره حضور داشت و حیوانات نقش آشنایی داشتند.چرا که زیست جهان انسان و حیوان به هم نزدیک بودو انسان ها ،حیوان ها را نیز مخلوق خدا می دانستند مانند خود و گاهی از آنان درس زندگی برای تعالی می گرفتند در حالیکه عصر جدید انسان خود بنیاد شده و ساحت خود را به دارونیسم اجتماعی تنزل داده و به حیوان چون شی مینگرد و ساحت حیوانات را به تجارت تبدیل کرده است در حالیکه در جهان قدیم بشر برای عالم ساحت قدسی قائل بود وآن را مقدس میشمرد:
چرخ با این اختران خوب و خوش و زیباستی _ صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
اومانیسم در برابر خدا شکل گرفت و سکولاریزم تحقق یافت.
سخنگویان این جهان جدید در عصر اجتماعی رنسانس انسان را نه موجود الهی بلکه یک حیوان هوشمند معرفی کردند که گاه باید حیوان باشد و گاه ترکیبی از چند حیوان و گاه درنده ترین حیوانات!!! و جهان غیر انسانی را سوژه انسان دانستند که انسان به عنوان فاعل شناسا می تواند بر هر نحوی که تصمیم می گیرد در آن دخل و تصرف کند و نظم جدیدی ایجاد کند.
به عنوان مثال ماکیاولی که از او به عنوان سرآغاز اندیشه سیاسی مدرن یاد کردند معتقداست اهل سیاست باید هم شیر باشند هم روباه. هابز انسان را چون گرگ می بیند. اسپنسر جامعه انسانی را همان جامعه جنگلی می بیند که در آن تنازع بقا وجود دارد. داروین انسان را از نسل میمون تعریف می کند و قدسی بودنش رنگ می بازد. نیچه از اراده معطوف به قدرت به جای اراده معطوف به حق یاد می کند و اینکه "خدا مرده است" و در ادامه امثال "پارتو" نیز بر چند گانگی انسان یا سیاستمدار به عنوان شیرو روباه یاد می کند!!
و اینگونه بود که ساحت وجود انسان تغییر کردو به نوعی مسخ شد و به قول شبستری:
جهان انسان شد و انسان جهانی _ نمی بینم از این بهتر مثالی
البته ذکر این نکته ضروری است که نقش های انسانی حیوانات در ادبیات کلاسیک و اسطوره ها محدود و تعریف نمی شود بلکه در ادبیات مدرن و هنر جدید وسینما هم شاهد آن هستیم.
به عنوان مثال کتاب قلعه حیوانات جورج اورول یا فیلم های هری پاتر ،مراد ما از ذکر آنچه به آن اشارت رفت وجه حکمی و عبرت گونه بود چرا که این آثار بیشتر جنبه سرگرمی دارد.
از بحث اصل دور نمی شویم به این نکته اشاره کردیم نسبت نزدیکی بود بین انسان و حیوان در قصص دینی و اسطوره ها و ادبیات کلاسیک اما در فلسفه سیاسی مدرن این نسبت از هم منقطع شد و انسان تبدیل به حیوان و حیوان تبدیل به شی شد که در فرصت مبسوط توضیح داده خواهد شد.
جالب اینجا است نقش برخی حیوانات چه در ادبیات کلاسیک چه عصر جدید همواره ثابت است.به عنوان مثال از شیر همیشه به عنوان بزرگی یاد شده است،شغال هم از جمله حیوانات است که نقش ثابتی دارد.شغال نیز در ادبیات کلاسیک به عنوان مثال در کلیله و دمنه که منثوراست یا در منظومه معنوی مولانا که در عصر جدید به عنوان حیوان زبون و بی هویت یاد شده است.
در فرهنگ لغت دهخدا در معرفی این حیوان چنین توضیح داده شده است:
نام حیوانی است از نوع سگ سانان و برزخ میان روباه و گرگ که خود چندین نوع است.
در فرهنگ ما ایرانیان و ضرب المثل هایی که از گذشته بر ما به ارث رسیده نیز شغال موجود زبون معرفی گردیده.چنانچه از آدم های ضعیف النفس به شغال یاد کردند و در باب آنان چنین گفتند( که فلانی خودش را به شغال مردگی زده است)(انگور خوب نصیب شغال می شود)
اگر بخواهیم توپولوژی شغال را در چند اصطلاح عنوان کنیم عبارت است از:موجودی اجتماعی اما فرد گرا،مرده خوار،آشغال خور،رفتگر طبیعت،بین روباه و گرگ این ویژگی ها که برای شغال ذکر شد به نحوی غیر قابل تصور و غیر قابل کتمان درباره شغال های سیاسی نیز هم مصداق دارد. اجتماعی هستند اما شدیدا به دنبال منافع فردی اند و در فرصتی مناسب دست بکار می شوند.همه چیز خوارند چون تنها به خوردن فکر می کنند، نه زیرکی روباه را دارند نه زرنگی گرگ را اما در بزنگاه تلاش می کنند تا انگور خوب را بدست بیاورند.
شغال ها هیچوقت سیر نمی شوند که هیچ،بلکه روباه و گرگ هم نمی شوند چون اصالت ندارند.
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد _ با طینت اصلی چه کند بر گهر افتاد
جالب اینجاست که شغال ها با وجود بی عرضگی ادعای زیادی دارند اما باید امتحانی ترتیب داد تا ذات سامری وارشان افشا شود.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان_تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
به عنوان مثال کتاب کلیله و دمنه شاهد مثال خوبی است برای اثبات این مدعا همینطور داستان شغالی که اندر خم رنگ رفته بود برای فریفتن دیگران در مثنوی معنوی که در پایان این نوشتار تقدیم دوستان میشود.
شغال های سیاسی حکم روسپیانی را دارند که هر لحظه در آغوش یک جریان سیاسی می افتند چرا که اگر جریانی منجر به نفع رسانی نشد و به راحتی خود را در آغوش دیگران می اندازد.
شغال های سیاسی حتی لباس پوشیدنشان با مشورت دیگری است چرا که خودشان نیستند که رفتار اجتماعیشان را تعریف می کنند بلکه رفتار اجتماعی آنان حقیقی نیست و نوعی نمایش است که تابع شرایط می باشد.
حتی در اندیشه سیاسی غربی نیز شغال جایگاهی ندارد چرا که شهریار و سیاستمدار به تعبیر ماکیاولی و پارتو و هابز یا باید شیر باشد و گاهی نیز روباه باشد یا گرگ.
در داستان حکایت آن شغال کاندر خم رنگ رفت به نزد شغالان دیگر ادعای طاووسی نمود مبین این است که شغال حتی به هم نوعان خود نیز دروغ می گوید.
و کلام آخر اینکه ما طلایه داران تمدن جدید قائلیم به اینکه انسان باشیم و حیوان نیز چون ما مخلوق خداست و ساحت عالم ساحت مقدس است و نباید انسان را به حیوان تنزل داد چه برسد به اینکه به شغال سیاسی تنزل پیدا کنیم.
در پایان ابیاتی از مثنوی دفتر سوم از ماجرای شغال را تقدیم می کنیم:
آن شغال رفت اندر خم رنگ_اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ
پس بر آمد پوستش رنگین شده_که منم طاووس علین شده
پشم رنگین رونق خوش یافته_آفتاب آن رنگ ها برتافته
دم خود را سبز و سرخ و فورو زرد_خویشتن را بر شغالان عرضه کرد
جمله گفتند:ای شغالک حال چیست_که تورا در سرنشاطی ملتویست
از نشاط از ما کرانه کرده ای_این تکبر از کجا آورده ای؟
یک شغالی پیش او شد کای فلان_شید کردی یا شدی از خوش دلان؟
شید کردی تا به منبر بر جهی_تا ز لاف این خلق را حسرت دهی؟
پس بگو شیری ندیدی گر همی_پس ز شید آورده ای بی شر میی
گرمی آن اولیاء و انبیاست_باز بی شرمی پناه هر دغاست
که الطاف خلق سوی خود کشند_که خوشیم و از درون بی نا خوشند...