X
تبلیغات
دیداربینی
زدیدارت نپوشیدست دیدار - ببین دیدار اگر دیدارداری
سلام ،باسپاس بسیار.نیچه وهایدگرغرب را به عصر هلنیسم دعوت کردند انها منتقد بودند نه نفی کننده غرب البته هایدگر به دنیای جز غرب نیز می اندیشید چنانکه شاگردان او به ایران رهسپارشدند(فوکو وکربن)این ماجرا ادامه داراست .اگرقراراست با عینک انها به نقد غرب بردازیم یعنی اینکه خودمان حرفی برای گفتن نداریم..واخرش میشویم  هایدگرونیچه و فرویدومارکس وفوکوو که اولا خودشان غربی بودندثانیا کلی نقدبه اندیشه های انان شده.مانیز به دوراز هر تعصب باید به شناخت حقیقت غرب همت کنیم نه اینکه حب وبغضمان را دخیل کنیم.تقابل غرب وشرق هم صرف سیاسی نیست ومانبایدبه جای فلسفیدن ایدئولوژی را معیارداوری قراربدهیم...به امید خدا اگر فرصتی بودمقالاتی را که وعده شان را دادیم قرارمی دهیم تا مشخص گردد که با نگاه فلسفی وبه دوراز هرتعصب بوده ایم مطالب فوق خوددلیلی بر این مدعا هستند(افتاب امددلیل افتاب)وامیدکه باب گفتگو همواره بازباشدبه قول نیچه:حقیقت از گفتگو عیان می شود وذات تفکر(اندیشیدن)گفتگوست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 6:42  توسط حسین پائین محلی  | 

 .۴-شعر،زبان وتفکراز نظرامام علی .۵-عرفان امام علی.۶-امام علی ونقد کاتولیک مسیحی۸-  .۱۰-بنیادگرایی ریشه درمدرنیته دارد.۱۱-.۱۲.۱۳-شعروانتظار.۱۴.۱۵-مدرنیته ایرانی.۱۶-انقلاب اسلامی وگفتمان پست مدرن(به روایت فوکو وژیژیک).۱۷-انسان،عقلانیت وتجدد.۱۸-کاردرمارکسیسم ،لیبرالیزم واسلام.۱۹-اصلاحات در مارکسیسم،لیبرالیزم واسلام.۲۰-حاکمیت ورهبری در مارکسیسم،لیبرالیزم واسلام.۲۱-معنای زندگی.۲۲-مارکوزه ونقدنظام غرب.۲۳-زبان وجنسیت.۲۴-تحلیل ماهیت تکنولوژی.۲۵-.۲.۲۸-ادبیات انقلاب اسلامی.۲۹-درامدی به خیال.۳۰-درباره حجاب.۳۱-تطوروصیرورت ادبیات ازدیروزتاامروز.۳۲-قبرنوشته ها.۳۳-خوداگاهی تاریخی درعبوراز برزخ تمدن غربی.۳۴-تاملی دراندیشه ماکیاولی.۳۵-از ..۳۹-بخش اول چگونه با پتک می توان فلسفه نوشت!؟(پاسخ های فلسفی به پرسش های نافلسفی!)۴۰-درباره نیچه.).۴۲-بخش دوم چگونه می توان با پتک فلسفه نوشت!؟(پاسخ های فلسفی به پرسش های نافلسفی)..۴۵-مدرنیته ریشه دربنیادگرایی دارد!.۴۶- ما پوزیتیویسم وپوپر!.۴۷- عاشورا،زیستجهان شیعه.۴۸-رفتار شناسی جلینی ها.۴۹-درباره جلین.۵۰- زیبایی از نظرحافظ.۵۱-

درباره فرهنگ عامه(فولکلوریک).۵۲-اسطوره شناسی حافظ .۵۳-ما،سنت ومدرنیته.۵۴-فلسفه شهادت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:52  توسط حسین پائین محلی  | 

بيش از نيم قرن از شكل گيري جنبش دانشجويي مي گذرد وبا اين وجود راههاي نپيموده بسياري فراروي اين جنبش قرار دارد كه بايد با تكيه برعقلانيت وآرمان هايي كه براي خود ترسيم نموده همين طوربا درك صحيح از شرايطي كه درآن قرار گرفته اين سنگلاخ ها را طي كند ، اگر چه درطول اين نيم قرن نيز كارنامه پرباري از خود نشان داده است ونمرات خوبي را نيز درتاريخ اين نيم قرن براي خود ثبت كرده .

جنبش دانشجويي چنانكه از نام آن پيداست جنبش است يعني حركت خودش وريشه اي كه با آگاهي شكل گرفته ومحدود به يك قطع زماني نيست بلكه يك پروسه مي باشد كه درصدد است خودرا نهادينه كند وبه عنوان بخشي از يك فرهنگ درجامعه پذيرفته شود واين جنبش توسط دانشجويان شكل مي گيرد وبالطبع رهبري آن نيز با دانشجويان است . دانشجوياني كه درد علم ودرددين ودرد عدالت جويي دارند ودرطلب آن هستند ، دانشجوياني كه براي شكل گيري اين جنبش وتحقق آن بهاي سنگيني را درگذشته واز گذشته تا امروز پرداخته اند . دانشجوياني كه دربرابر استبداد رژيم پهلوي واستعمار امپرياليزم با خون خود خيابان هايي را رنگين كردند كه تبديل به يك راه بزرگي شد كه اين نهضت دراين راه بتواند به حركت خود ادامه بدهد وبه ثمربنشيند ، چنانچه امروز درنظام مقدس جمهوري اسلامي ايران رابطه دوسويه ي منطقي ومعقولي بين جنبش دانشجويي ودانشجو وحاكميت ودولت وجوددارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:10  توسط حسین پائین محلی  | 

درگفتارروزمره عموماً معنايي كه از امنيت به ذهن متبادر مي شود ومورد نظرقرارمي گيرد ، آرامش رواني است . مثلاً فردي اينگونه اظهار مي كند كه وقتي همسرش درخانه تنهاست ، احساس امنيت نمي كند ، مبين همين ادعاست ، حال اين احساس عدم امنيت كه دراين جا مساوي ناآرامي رواني است يا به عبارتي ديگر اين عدم تعادل رواني كه مي تواند نتيجه احساس عدم امنيت باشد ، ممكن است منطقي يا غير منطقي هم باشد .

امنيت كلمه اي كلي است كه معناي متفاوتي با سطوح متفاوت درعلوم مختلف ، منظورعلومي است كه درحوزه علوم انساني قرارمي گيرد ، دارد ، به اين معني كه برداشت وتعبيري كه از مفهوم امنيت درروان شناسي وجود دارد ، بالطبع متفاوت از برداشتي خواهد بود كه امنيت درحوزه علوم سياسي يا فلسفه ، علوم اجتماعي ، جامعه شناسي و... وجود دارد . به عنوان مثال ، فردي كه از ارتباط برقراركردن با ديگران خودداري مي كند ، درنظربسياري ، فردي غير ايده آل تلقي مي شود كه از سلامت رواني برخوردارنيست (روان شناس اجتماعي) ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:1  توسط حسین پائین محلی  | 

 مقدمه :قريب به يك دهه است كه رهبري جهان اسلام حضرت آيت ا... خامنه اي ، مقارن با سال جديد به نامگذاري سال مي پردازند واين امر مهم از چند منظر قابل تأمل است :

1- باعث وحدت جهان اسلام مي شود .

2-  به جامعه اسلامي جهت مي دهد .

3-  درپايان سال با توجه به عنوان سال ، به تحليل وبررسي شرايط براخته مي شود ، مبني براينكه چقدرجامعه اسلامي توانسته دررسيدن به مقوله فوق موفق باشد واز اين راه نقاط مثبت ومنفي نيز شناخته مي شود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 10:52  توسط حسین پائین محلی  | 

 

ادب در ترک ادب

شايد چندان غريب نباشد که دانشجوی ادبيات ما ادبيات بداند ادب درس و اما اهل ادب نباشد چون تعريفی که از ادبيات در نظام آموزشی و عصر جديد می کنند در تقابل با معنی ادب و ادبياتی است که بزرگان سخن ما از آن صحبت کرده اند چنانکه عرض کرديم ادب را در فرهنگ لغت و در کلام قدما به معنی فرهنگ ، دانش ، خوی خوش و علومی که آدمی را فضيلت می دهد تعريف کردند و همينطور عرض کرديم ادب را و ادب نفس تقسيم می کردند همچنين ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 10:33  توسط حسین پائین محلی  | 

عمومي است مثل نانوايي ، مغازه ، دانشگاه  و... جوانان بسياري را مي بينم كه درگوشي هاي همراه خود تصاوير ، فيلمها وآهنگهاي مبتذل ومستهجن ريخته اندو جالب اينجاست كه از اطرافيان مي خواهند كه آنها را ببينند ونظرخودرا درمورد آنها بدهند!!!! اين مسئله به كرات درطول هفته رخ مي دهد با اين حال شدت اين عمل ضد اخلاقي درمورد SMS (يا همان پيامك خودمان) فرستادن بيشتر است ، فراگيري اين پديده وتبديل آن به مختصات فنومن ضرورت رويكرد جامعه شناختي وروان شناختي آن را طلب مي كند . متوني كه تأويل وتفسيري براعم آنها مرتبط نيست اما بالقوه وبالفعل آثارتخريبي فراواني را به ارمغان مي آورد واين از نتايج سحراست .

ظهورورشد تكنولوژي عموماً درغرب متناسب با نيازهاي جامعه است كه خودرا درآن جامعه نهادينه مي كند ونظم اجتماعي را نيز به همراه مي آورد بعبارتي زمينه فرهنگي آن وجود دارد وبستراجتماعي نيز درسايه اين هماهنگي زمينه براي رشد وتعالي جامعه فراهم مي كند اما دراين بين جوامع توسعه نيافته كه نتوانسته اند به توسعه فرهنگي بپردازند وسياستهاي فرهنگي يا برنامه ريزي براي تحقق توسعه فرهنگي ناميد !! بيشتردرسايه سياسي كاري صورت مي گيرد واز سوي خود صاحب تكنولوژي نيستند . باورود بيش از حد آن بركشورمربوطه نه تنها باعث نظم اجتماعي ورفاه عمومي نمي شوند بلكه درخانه وجودخودآشفتگي را خواهند يافت چرا كه نسبت آنها با تكنولوژي اولاً برحسب نياز نيست ثانياً چنانچه اشاره شد زمينه فرهنگي واجتماعي آن به وجود نيامده وصرف اين استفاده اثر تكنولوژي به معناي رسيدن به تجدد يا متجدد بودن نيست وهنوز تصورمي كنند از اين راه مي توانند خودرا توسعه يافته درنزد ديگران معرفي كنند !! درنتيجه تكنولوژي دركشورهاي فوق كاركردي معكوس از خود نشان مي دهد يعني باعث بي نظمي واز سويي منجر به تحقيراخلاق اجتماعي خواهد شد چرا كه وقتي كشورفوق وحاكمان از تكنولوژي روز براي رفع نيازهاي خود استفاده مي كنند اما غافلند كه اين تكنولوژي فرهنگي را كه درآن به وجود آمده يا درخدمت آن است را نيز به ديگران منتقل مي كند . جان سخن اينكه به عنوان مثال وقتي ما از ماهواره يا اينترنت استفاده مي كنيم اگر اين استفاده معقول ومنطقي هم باشد مارا تبديل به موجود مصرفي مي كند كه دست آخرمجبوربه استفاده از برنامه هاي آنان درزمينه فرهنگي مي شويم يعني آنان به ما خوراك فكري وفرهنگي مي دهند واين حاصلي جز بحران هويت يا چندگانگي شخصيتي دربرنخواهد داشت .

من قصدم تحليل اين مسائل نيست ودرآتيه به بررسي مطالب فوق خواهم پرداخت ليكن درچنين وضعيتي تكنولوژي بخصوص تكنولوژي ارتباطي رايانه اي مثل ماهواره ، اينترنت واز همه مهمتر ماهواره كه هم دردسترس است وهم قابل حمل ، باعث آشفتگي اجتماعي و تحقيراخلاق اجتماعي مي شوند . چه ثمراتي را براي ما به همراه خواهد داشت . البته بعضي ازاين كالاهاي تكنولوژيكي هم ضررندارد مثل پول همه جا نيز قابل استفاده است . حال بحث ما به موبايل ختم كرده برماهواره واينترنت وپول الكترونيك واين بانك هاي سيارو... مي توان به ليست بلند بالايي از كالاهاي تكنولوژيكي اشاره كرد كه كاري معكوس درجوامع توسعه نيافته از خود نشان مي دهند وبرجاي مي گذارند .

به بحث اصلي باز مي گرديم چرا كه موبايل امروز دردسترس ترين وعمومي ترين وسيله ارتباطي است كه بيشتر مردم همراه خوددارند . به خصوص با جوايز وامتيازهايي كه مد شده است !!! وشما هم احتمالاً سركلاس درس يا سرويس اتوبوس ديده ايد كه عده اي ترانه گوش مي دهند ويا ادا واطوارهايي از خود نشان مي دهند ونمي توانند بيكاربنشينند وهويت خودرا درآن گوشي مي يابند . با توجه به اين كه گوشي هاي همراه روز به روز مجهزترمي شود وكاركردهاي آنها از عكس وفيلم وترانه ضبط كردن گرفته تا رفتن دراينترنت ونهايتاً SMS فرستادن افزايش مي يابد كه اين امرمي تواند كاركردمنفي هم داشته باشد مثلاً تجاوزبه حريم خصوصي يا عكس گرفتن و....

ما صرفاً به يكي از اين ها به نام پيامك اكتفا مي كنيم والبته اشاره نيز شد كه موبايل تنها چنين نقشي را ندارد وبرفرض استفاده صحيح اگر ما به شكل افراطي عمل كنيم هم تبديل به موجود مصرفي مي شويم هم وابستگي شديد پيدا مي كنيم از سويي وقتمان را مي كشيم واز سويي ديگر هزينه سرسام آوري را هم براي خود دست وپا مي كنيم !!! براين موارد مي توان عواقب وعوارض حاصل از چنين استفاده غير منطقي را افزود كه از ذكر آنها خودداري مي كنيم !!! SMS هاي ارسالي كه جملات حكيمانه بزرگان وشعرويا تبريك وتسليت به مناسبت ها ومراسم ونهايتاً جواب بعضي از پيام هاي آمده كه كاري را طرح مي كند موارد استفاده مناسبي است كه نگارنده هم هراز گاهي دستي برآتش داشته اما برخي انگاركاري به جز استفاده نادرست از گوشي ندارند !!! واما اس ام اس ها يا پيامكهايي كه متداول است وارتباطي كه باب شده وصغيروكبيرهم نمي شناسد ، اين پيام ها يا به شعرنو يا نثربا موضوعات مختلفي مي توانند باشند مثلاً اجتماعي ، سياسي ، مذهبي يا درمورد قوميت خاصي كه حاصلي جز تحقير اخلاق اجتماعي ندارد ودرشأن كلام نيست كه حتي به ذكرنمونه بپردازيم چرا كه يقيناً خوددرترويج اين كارسهيم خواهيم شد وموجبات ناراحتي بعضي از عزيزان وكيميا گران را فراهم مي كنيم وما نيز ازاين كارمعذوريم .

البته اين پيام ها گاه به صورت صوتي يا تصويري نيز فرستاده مي شوند . دوست تحصيلكرده اي مدعي بود مابايد شاد باشيم واين با آموزه هاي ديني مغايرت ندارد وبنده بيتي از مولانا به خاطرم رسيد كه مي فرمود : حرف ذكر بكر تأويل مي كني  خويش را تأويل كن ني ذكررا

به ايشان عرض كردم كه شادبودن چيزي است وفاسد كردن خود وديگران حديثي ديگر !!! متأسفانه ما ياد گرفته ايم كه اعمال بد خودرا توجيه كنيم يا به دنبال فلسفه بافي برويم !!! تصورمي كنم آنچه را كه درباب پيام فرستادن با گوشي يا كاركردهاي گوناگون آن كه مي تواند شكل منفي هم داشته باشد را به طوراجمالي عرض كردم واميدوارم دوستان ديگردرباب مسأله فوق وتأثيرات كالاهاي تكنولوژيكي ونقش تكنولوژي درجامعه ونسبت آن با ما ونهايتاً چگونگي حل اين بحران اجتماعي به تفصيل ؛ به تحقيق بپردازند .

درخاتمه پيامكي انتخاب شده كه نقض غرض نيست ولي مفهوم آن مبين انگيزه «اپيدميك» وشمول سرايتش بوده وتأكيدي نيز برمقاومت وممانعت از خدشه برفرهنگ اين مرزوبوم .

«حركت درمسيرآب از دست ماهي مرده هم برمي آيد» .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 10:22  توسط حسین پائین محلی  | 

 

نوشتارفوق با نگرشي پسا مدرنيستي ورهيافتي پسا ساختارگرايانه نيست به علم مدرن به رشته تحرير درآمده است . لازم به ذكراست حقيربراي اولين بار تلاش نموده تا زبان نوشتاررا آميخته به طنز نمايد ، كه از ويژگي هاي زباني انديشه هاي پست مدرنيستي است واميدواركه سطورزير مقبول طبع اهل صاحب نظرشود .

آقاي معلم موضوع انشاي اين هفته من همان موضوع تكراري وجالب هميشگي است كه از سال هاي بسيار دور عنوان انشاي بسياري از بچه ها سردرس انشاست وآن نسبت بين علم وثروت است يا بهتر بگويم اين كه علم بهتر است يا ثروت !

تصورمي كنم كه درجمع حاضراين عنوان براي بعضي تكراري وپرداختن به آن كليشه اي وملالت آورباشد ومقابل براي عده اي هم جالب ودراين ميان عده اي هستند كه موضع خاصي را درمورد موضوع بيان شده دارند به اين معني كه ممكن است طرفدارعلم يا ثروت باشند يا سوداي آشتي دادن بين آن دورا درسربپرورانند ولابد منتظرند تا من هم ديدگاهم را دررابطه با موضوع فوق بيان نمايم .

من ابتدا لازم مي دانم از دسته اول به خاطرتكراري بودن نوشتارم عذر بخواهم وبتوانم نظرگروه دوم وسوم را هم برآورده سازم يا آنها را نيز سرخورده نمايم واما به راستي معماي علم وثروت چگونه حل وقابل بررسي است ؟ از آنجا كه براي تحليل وبررسي پديده ها ونسبت بين آنها بايد تعريف خاصي از آنها ارائه داد ضروري است به تعريف علم وثروت دردنياي قديم وجديد چون درعصرجديد هردوبارمعنايي خاصي را دارند ومباني هستي شناختي ومعرفت شناختي خاصي را به همراه خود به يدك مي كشند ! بپردازيم تا درنتيجه گيري دچاراشتباه نشويم . به خاطردارم كه اين ماجرا از دوران ابتدايي آغاز شد !

مديرقد كوتاه وبي مو ومهربانمان كه تنها از سردلسوزي وشفقت تركه اناري توش داده ونمك زده هميشه دردست داشت مارا درسرماي زمستان پشت دستي مي زد وسرصف صبحگاهي يا دركلاس با حالتي كه حاكي ازمؤاخذه بود از بچه ها مي پرسيد علم بهتر است يا ثروت ؟ ما كه آن زمان ها تفكركردن بلد نبوديم يا از سرترس وتركه خوردن حتي جرأت نداشتيم آب دهانمان را قورت بدهيم وشايد هم البته از سرپاكي وعلم دوستي صد البته كه بربرتري علم حكم مي داديم !

ومدير مدرسه كه توانسته بود از ما اقراربگيرد با غرورمي گفت آفرين ، آدم پولدارممكن شب بخوابد وصبح كه بلند شد ببيند همه مالش را دزديده اند اما عالم اين گونه نيست وبعد اين جمله معروف را مي گفت كه به مالت ننازكه به شبي بند است وبه هيكلت نناز كه به شبي بند است ! ماهم آن وقت ها آنقدر عقلمان قد نمي داد كه بگوييم كه مگر همه پولدارها همه ثروتشان را پول كردند ودرخانه گذاشتند كه كسي ديگر بيايد وهمه را وردارد وبا خود ببرد ؟ تكليف آن دسته ازثروتمنداني كه با كلي از ثروتشان سهام خريده اند يا نزول مي دهند يا دربانك هاي سوئيس حساب باز كرده اند چي مي شود ؟يا بعضي كه پولشان از پارو بالا مي رود ؟ يا همين زمين خرها مثلاً ممكن است شهرداري زمين برخي از شهروندهاي بي درجه را بي توجه به قانون با قيمت هاي نازل بخرند ، حالا مگرپول ها تمام شدني است ؟

آن زمانها جرأت اين كه حتي به اين مسائل فكر كنيم را به خود نمي داديم والان كه از صفحه ذهنم عبورمي دهم مي ترسم ! مي ترسم كه آخر اين زبان سرخ سرسبز دهد برباد! پس بگذريم وبه كاري كه به ما چندان مربوط نمي شود دخالت نكنيم شايد دستي از غيب برون آيد وكاري بكند احتمالاً مصلحتي است كه برخي روز به روز مثل مرغ هاي روز در مرغداري ها كه با هورمون چاق مي شوند فربه تر مي گردند ، از بحث اصلي خارج نشويم ! حال نوبت عالم ها واهل علم مي رسد آنها هم بايد زندگي كنند مگر مي شود كه با خواندن ونوشتن شعارعلم براي علم يا علم براي فضيلت شكم را سيركرد ؟

آقاي معلم ! دراين عوالم بودم كه ناگهان درخيابان چشمم به جناب آقاي پايين محلي افتادكه الهي چشم تان روز بد نبيند وگرفتارنشويد . گاهي وقت ها كه اورا به اسم آقا مي خوانيم ژستي به خود مي گيرد ومي گويد نگوييد آقا ، با اين اسامي ولقب ها آدمي را خواندن ، باعث قلب حقيقت وجودي انسان مي شويم و باز مثل هميشه داستان تكراري فلسفيدن را برايمان بازگو مي كند وما هم براي دلخوش اش ، بين خودمان باشد براي خلاص شدن از شرش سرمان را به نشانه تأثيرتكان مي دهيم .

علم بهتراست يا ثروت ، تحليل علم مدرن (قسمت دوم)

بااين تفاسيراين باركنجكاوانه مي خواست نظرايشان را درباب نسبت علم با ثروت بدانم درنتيجه درآن روز باراني وسرد با رغبت تمام به طرف ايشان رفتم واو هم كه منتظرهرفرصتي براي بيرون ريختن اطلاعات خود است با آغوش باز مرا پذيرفت وعليرغم اينكه دانشجوي رشته ادبيات است ژست فلسفي به خود گرفت وجواب داد با اين مسائل بايد به صورت پديدارشناختي برخورد كرد پرسيدم يعني چه ؟ ادامه داد يعني اينكه ابتدا بايد به تعريف علم وثروت ونقش هريك از اينها درعالم قديم وجديد بپردازيم وبالطبع نهايتاً نسبت اين دورا درعالم جديد مورد ارزيابي قراردهيم . تا اينجا حرف هاي خودم را تحويل خودم داده بود اما از اينجا به بعد كمي برايم پيچيده ودرعين حال جذاب شد با زباني مي گفت كه براي فهم آن با مشكل مواجه شدم . با اين وجود محو صحبت هاي او شدم . مي گفت با درپيش گرفتن اين سيروروش شايد بتوان به نتيجه اي رسيد اگر چه اين نتيجه حتي معقول ومقبول باشد باز نسبي است واز آن حكم علمي ويقين آوربه دست نمي آيد وموضع من هم موضع پسا ساختارگرايانه وپسا مدرنيستي است !!

انگاركمي شوكه شده بودم وكم كم داشتم خسته مي شدم از حرف هاي قلنبه سلمبه اش سرم گيج مي رفت ودرذهنم تصوركردم كه چه مي شود اگر بتوانم مشتي نثارفك گرم ايشان كنم وخودم را خلاص نمايم . اما مي بايست انشايم را كامل مي كردم وچه كسي بهتراز اوست كه خود از سرعلاقه حاضر به محبت دراين زمينه شده بود .

لذا از تصميمي كه داشت كم كم شكل عملي به خود مي گرفت صرف نظركردم وبا گوش جان به اضافات ايشان توجه كردم . او مي گفت درگذشته يا از گذشته تا حال حداقل 3 ديدگاه مهم وجود داشته است :

1-    طرفداران علم 2- طرفداران ثروت 3- كساني كه اهل تأهل بودند ودرصدد آشتي اي دو برمي آمدند وكمترهم دراين راه پيروز مي شدند . درنظرگروه اول ثروتمندان وحاكمان عليرغم دراختيار داشتن ثروت ودارا بودن قدرت وخدم وحشم بي نياز از وزيران خردمند ودانشمندان با كياست ورياست وسياست نبودند به عنوان مثال انوشيروان با آن همه عظمت خودرا محتاج مشورت حكيمان مي ديد از سويي علم درگذشته باعث فضيلت وكمال آدمي مي شد . يعني آدمي را آدم مي كرد چنانچه حافظ نيز ازعلم به عنوان كمال آدمي ياد مي كند :

حافظا علم وادب ورز كه درمجلس شاه              هركه را نيست ادب لايق صحبت نبود

درنظرگروه دوم عليرغم اين كه علما واهل علم از مقام بالايي برخورداربودند اما براي برآوردن مايحتاج زندگي وهمين طورتوليد علم كه خود به ابزارنيازمند است ونهايتاً براي حفظ وترويج آن احتياج به حمايت پادشاهان وثروت آنها وامنيتي بودند كه تنها درسايه اراده حاكمان محقق مي شد .

واما گروه سوم چنين استنباط مي نمودند كه درتاريخ بودند عده اي كه هم اهل علم محسوب مي شدند وهم از ثروت زيادي برخورداربودند وعلم وثروت اگر دركناريكديگر باشد بيشتروبهتر به دردجامعه بشري مي خورند درغير اين صورت بايد فاتحه هردوي آنها را خواند. اما چنانچه كه اشاره شد نيست هاي فوق كه دررابطه با علم وثروت بيان شد متعلق به دنياي گذشته است وعصركنوني كه عصر ارتباطات واطلاعات ودهكده جهاني ناميده مي شود ديگر درسايه انقلاب انفورماتيك وحاكميت رسانه هاي جمعي كه حوزه هاي فرهنگي را درنورديده شده است ماهيت پديده ها ونيز جوهرعلم وثروت نيز تغييركرده چون جهان جديد ما هستي مخصوص به خود را دارد كه جهان قديم به قول استاد فرديد درآن به صورت ماده درمي آيد !!!

مطالب انگارداشت براي پيچيده تر وفراترازفهم من مي شد اما براي اينكه خودم را علاقه مند به موضوع نشان بدهم ووانمود كنم به حرف هايش گوش مي دهم كه واقعاً هم اينگونه بود ، گفتم خوب يعني چه ؟ اين يعني چه گفتن ما همان ومنبررفتن دوباره حسين پايين محلي همان ، انگارتازه چانه اش گرم شده بود وفكر ما را واين هوارا نمي كرد !

واما ما بقي اين ماجرا : درنگاه حسين پايين محلي علم درقديم مقدس وبنياد انگاربود كه آدمي را به كمال رساند اما به زعم استادش فرديد فيلسوف نامدارهويت انديش معاصرايراني علم جديد خود بنياد شده وسكولارگرديده وخود را محورومعيارهمه چيز تلقي مي كند .

علم با تكيه برتكنيك عموميت پيدا كرده وامروز همه خودرا عالم مي دانند واين عرفي شدن علم خود تبديل به بلايي شده كه هركس مي تواند از آن سوء استفاده كند .

علم بهتر است يا ثروت ، تحليل علم مدرن (قسمت آخر)

با تخصصي شدن علم با همه چيز به صورت سوژه اي برخورد كردن وسطحي ديدن حقيقت پديده ها چون علم جديد به زعم هايدگرروشمند است وچنانكه اشاره شد غيرقدسي وماهيت ستيز لاجرم با حقيقت پديده ها سروكارندارد واز سويي با جهان محسوسات درارتباط است واز درك ماوراء الطبيعه نيز ناتوان ، به خاطرهمين هم هست كه ما به سراغ پديده ها مي رويم ولي از مفهوم آنها جداييم .

علم درعصر جديد كاركردسودگرايانه وفايده گرايانه پيدا نموده وبا نظام سرمايه داري گره خورده وارزش ذاتي خودرا از دست داده وآزادي خودرابه بندگي وبردگي اهل معامله وسياست فروخته است . به قول استاد مطهري عصر جديد را بايد عصربردگي علم ناميد نه حاكميت علم . وبه تعبيرسيد حسن نصرمباني فرهنگي وزيرساختهاي علم مدرن مغايرت با حقيقت قدسي دارد وبه زعم فدكو نيز علم با قدرت يكي شده ودرخدمت قدرت قرارگرفته است .

درباب ثروت نيز بايد اينگونه حكم دادكه ديگر نمي توان برتفكيك آن از علم وقعي قائل شد وآن دودرحقيقت يكي شده اند . اما اين يگانگي را نبايد آشتي اين دو به حساب آورد بلكه از سرضرورت است . ازسويي ديگرمتفكران پست مدرني دراين زمانه ظهوركردند كه اصلاً اعتباروارزش ومبنا ومعياربودن علم را به پرسش گرفته اند چنانچه ليوتاراز بي بنياد شدن پايه هاي علمي صحبت مي كنديا بودريارآن را به سخره مي گيرد واز روايت ها ومرگ روايت هاي كلان صحبت مي كند .

حقيقت را بخواهيد اگر چه كه پايين محلي موضوعي را پيش كشيده بود ودرصدد بود هنوزهم به ادامه بپردازداما از آنجا كه خوب مي دانستم او منتظرسؤال بعدي است تا به بهانه جواب دادن باز به منبربرود از طرح سؤال خودداري كردم واز او به خاطركمكي كه به من كرده بود تشكركردم . آقاي معلم ، اميدوارم از انشاي من كه البته بيشترش را آقاي پايين محلي گفته خوشتان آمده باشد ومرا 20 بدهيد تا عقده اي نشوم ودرمقابل ديدگان همكلاسي هايم ضايع نشوم وگرنه به قول معروف دچار افسردگي خواهم شد ونهايتاً دست به خودكشي خواهم زد چراكه درمقابل آقاي پايين محلي حرفي براي گفتن نخواهم داشت وروسياه مي شوم .

مي ترسم وقتي از نمره انشايم بپرسد ومن جواب قانع كننده اي به ايشان ندهم شمارا متهم كند ويا مرا زيرامواج شديد كلمات خود قراربدهد كه اصلاً به چه حقي مطالب مرا كه نسبت به آن علم نداري براي ديگران بلغورمي كني وبه حساب خودت صحبت هاي مرا تقريرمي كني ؟ مي ترسم دوباره براي من از علم الاسماء تاريخي فرديد سخن بگويد وكاررا به دوره آخر برساند كه دوره عسرت وعسرت مي خواندش وبشر را محكوم به فراموشي از حقيقت وجود مي كند واينكه بشرجوهره وگوهره حقيقي خويش را گم كرده است والبته بي ربط وبي معني هم نمي گويد چرا كه علاوه بركساني كه با تكيه برتفكرديني امروزاز دوران آخرا لازمان صحبت مي كنند متفكران نسبي گراي پست مدرن نيز از پايان فلسفه وشكسته شدن تابلوهاي ذهني انسان مدرن وتبديل شدن به جهنم سخن مي گويند .

آقاي معلم لطفاً مرا 20 بدهيد تا حداقل باعث رنجش خاطركسي نشوم . آقاي معلم درهمين بين بود كه زنگ كلاس به صدا درآمد ومن نيز ناگهان از خواب پريدم كه چه كسي دراين زمانه عسرت ودوره اي كه به تعبير استاد فرديد ما دچارغرب زدگي شده ايم وعده اي محصورومحوعلم جديد شده اند حاضرند به اين حرفها گوش بدهند ، لذا تصميم گرفتم عنوان مقاله ام را عوض كنم ودرباره نقش تلويزيون وتكنولوژي رسانه اي درزندگي وجامعه امروز صحبت كنم چرا كه دراين صورت مي توانستم اميدي به نمره 20 پيدا كنم وبچه ها را هم دررابطه با تلويزيون آگاه نمايم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 10:1  توسط حسین پائین محلی  | 

اشاره: رويارويي ما با غرب ومدرنيته دردوران معاصرهم ناآگاهانه بوده وهم ناخواسته ناآگاهانه ازاين جهت كه ما شناخت درست ودقيقي از غرب ومدرنيته نداشتيم ، متأسفانه هنوز هم نداريم البته نه اين كه نداشته باشيم بلكه عده اي با غرض وانگيزه سياسي درصددند كه غرب را آن طورتعريف كنند كه خود مي خواهند مدرنيته را چنان تعريف مي كنند كه با عينك خود ديده اند نه آن چنان كه هست وهنوز هم مي گويند غرب پاره پاره است ومدرنيته خوب وجود دارد وما مي توانيم خوب آن را ياد بگيريم وبد آن را نه وناخواسته به اين معني كه عوامل مختلفي باعث ارتباط ونهايتاً تقابل با كشورهاي غربي شد كه عمدتاً به ضررماختم پيدا كرد ، با اين حال بايد پذيرفت كه تاريخ معاصر، ذيل تاريخ غرب است (اين جمله مشهوراستاد سيد احمد فرديد است كه اغلب شنيده اند وتا حدودي آن را پذيرفته اند) پس ما بايد به شناخت غرب بپردازيم واز حقيقت آن بپرسيم چرا كه فرهنگ وتمدن غربي برزندگي فردي واجتماعي درصده اخيرتأثيربه سزايي داشته وبسياري از ساختارهاي فرهنگي وسنتي ما را دگرگون ساخته چه دربعد مثبت كه زندگي مدرن را به ما آموخت چه دربعد منفي كه بحران هويت را براي ما به ارمغان آورد ! واز ان جايي كه نفس عالم جديد ما تجدد است ومهد اين تجدد درغرب واين عالم غرب است كه برجهان سيطره دارد وحاكم است ماراملزم مي كند كه درپي شناخت آن باشيم ، پس شناخت غرب امري ضروري وغيرقابل اجتناب است واز سوي ديگر با شناخت از چيستي غرب مي توانيم تا حدودي بركيستي خود بپردازيم وآينده اي را براي خود ترسيم نماييم راقم اين اسطوره درصدد است به حول وقوه الهي وبا كمك از خوانندگان عزيز درحد بضاعت درباره غرب براجمال سخن بگويد با اميد به اين كه سلسله نوشتارهاي فوق كه دراين زمينه به رشته تحريردرمي آيد هم بتواند مارا درشناخت غرب ياري كند بي شك اظهارنظر هاي عالمانه شما مي تواند ما را درنيل به هدف مذكورياري نمايد .

مقدمه :

واژه ومفهوم شرق شناسي آشنا وقابل پذيرش درغرب وشرق است وعمدتاً به رشته اي علمي اطلاق مي شود كه عده اي از محققان يا شرق شناسان كه عمدتاً غريباني هستند كه درهمان زمان يا بعداً وقبلاً كشورشان سرزمين فوق را مستعمره خويش ساخت ، به مطالعه وتحقيق درباب فرهنگ وتمدن شرق مي پردازند چه بعد مادي آن كه جنبه سخت افزاري باشد مثلاً كاري كه باستان شناسان مي كنند چه بعد معنوي يا نرم افزاري آن باشد مثلاً كاري كه درمورد هنر، فلسفه ، تاريخ و... انجام داده اند ، براي ما شرقي ها هم نوعي آواربرداري محسوب مي شود كه درنوع خود آن را مي توان خدمت بزرگي به شرق قلمداد كرد ، اما اين عمل روش خاص خودرا دارد يعني شرق را ازآن حيث كه جانداراست مورد بررسي قرارنمي دهند . بلكه آن را مثل پديده اي بي جان ، چون يك شي ء بررسي مي كنند شايد اين مثال خوبي نباشد اما شرق شناسان را مي توانند به عنوان دكتر اجساد وكالبد شكافي تصوركرد كه بدن مرده را مي كاود ودرجستجوي آن چيزي است كه مي خواهد وبه موضوع او ربط دارد! پس شرق شناسي از موضوع بالا وبيروني صورت مي پذيرد وامكان دارد ... البته هستند كساني كه معتقدند براي شناخت فرهنگ وتمدن يك جامعه وبه اصطلاح شرق شناسي بودن يا شدن بايد آن را درك ودرآن زيست درغيراين صورت نمي توان به شرق شناسي پرداخت مثلاً جيمز موريه يك شرق شناس است كه كتاب حاجي باباي اصفهاني را نوشته او ذكر مي كند كه ايرانيها وقتي به هم مي رسند اين پرسش را مطرح مي كنند كه آيا دماغتا چاق است ؟ به نظر اواين سؤال بي معني ومسخره است چون او نمي داند كه اين سؤال كنايه است وچه مقصودي از اين پرسش درذهن ايراني ها درموقع برخورد با يكديگر وجود دارد !!! يا درجاي ديگر مي گويد ايرانيها وقتي به درمي رسند مشكل پيدا مي كنند وهمديگررا حتي هول مي دهند آنها از هنگام داخل شدن يا خارج شدن از درمي ترسند !! اين درحالي است كه اين عمل درفرهنگ ما به خاطراحترام است (ازاين مثال ها زياد ومادراثبات اين نظريه به همين دومثال بسنده مي كنيم ) البته بايد نكته اي را يادآورشد كه مطرح كردن ديدگاهها توسط نگارنده دال برتأييد يا رد آنها نيست ... ادوارد سعيد محقق مشهورفلسطيني اين ديدگاه را دارد از سوي شرق شناسي را هم عين استعمارمي داند وآن را نوعي خدمت به استعمار به حساب آورده ، بي شك نبايد انكاركرد كه عده اي از همين شرق شناسان زمينه را براي استعمار فراهم نمودند ....

اما اين را هم نمي توان به همه شرق شناسان تعميم داد به عنوان مثال : نيلكسون عمرخود را درمعرفي مولانا به غرب وحتي خود ما صرف كرد وما سينون كه به حلاج پرداخت وپروفسورپوپ كه تاريخ 7000 هزارساله هنرايران را نوشت وكم نيستند چنين بزرگاني كه از اين راه خدمت بزرگي ارائه كرده اند . 

خوب اگر كساني ار غرب برخواستند وبه شرق آمدند وبه شرق شناسي پرداختند وآن را بصورت يك علم درآوردند چرا ما چنين نكنيم ؟ اهميت شناخت غرب را هم كه پيشتر بيان كرديم ... براي غرب شناسي حتماً با سؤالاتي روبرو هستيم كه تا نتوانيم براي آنها جواب درخورپرسخني پيداكنيم نخواهيم توانست به غرب شناسي صورت عملي دهيم پس براي غرب شناسي چه بايد كرد ؟

نيچه آغاز گر خوبي است او از سويي نقد ارزش هاي حاكم برجامعه غرب ، ارزش هاي اخلاقي وديني مي پردازد ، از سويي نظام هاي فكري را نيز به چالش مي كشد همين طورآينده غرب را پيش بيني مي كند ونهايتاً به ارزشيابي غرب مي پردازد . پس از او مي توان به هايدگر اشاره كرد وشاگرد او هربرت ماركوزه پست مدرن ها نيز مي توانند به ما كمك كنند البته از فلسفه انتقادي كه باني آن هوركايمر بود نيز نبايد غافل شد از سويي غرب شناسي را بايد بيرون از غرب ديد چون جامعه وفرد تا نگاه دروني به خود دارد آن طوركه بايد وشايد نمي تواند بفهمد درچه موقعيتي است وقتي كه نگاه بيروني داشته باشد ويا از بيرون بنگرد تعصب وپيش فرض را هم كنار گذاشته است ...

اينجاست كه پاي غرب شناسان شرقي باز مي شونددرايران ما بزرگاني چون استاد سيد احمد فرديد ، كه نخست به غرب شناسي پرداختند داريم وادامه اين جريان فكري را نيز مي توان درآثاربزرگاني چون دكتر رضا داوري اردكاني وسيد مرتضي آويني دنبال كرد البته بايد به جلال آل احمد ودكتر علي شريعتي هم اشاره كرد همين اواخر كتابي دررابطه با غرب ستيزي توسط چند تن از اساتيد دانشگاه غرب تدوين شده بود كه درآن از كساني چون جلال آل احمد ، شريعتي ، سيد قطب و.... به عنوان غرب ستيز ياد كرده بودند ! پس غرب شناسي هم يك رشته است اگر چه مقبول نيافتاده چون خلاف عادت بوده وهست وعده اي از روي غرض وانگيزه وعده ديگر از سرجهالت آن را غرب ستيزي ناميده اند !!!

گفتم كه درشرق شناسي نوع نگاه از موضع بالا وبيروني است اما درغرب شناسي اين گونه نيست مثلاً بعضي ها غرب شناسي را صرفاً درترجمه آثارغربي خلاصه مي كنند اينان عمدتاً مروج ومقلد يك انديشمند غربي هستند ووقتي هم درمورد علل عقب افتادگي ها وپيشرفت غرب صحبت مي كنند تنها يك نسخه مي پيچند وآن اين است كه ما هم مثل غربي ها عمل كنيم ! از سويي دم از احياي تفكراسلامي مي زنند واز ديگر سو تفكر پوپري را ترويج مي دهند وبه ما مي آموزند كه پوپري ييانديشيم ! بعد هرنوع غرب شناسي به روش ديگر را كه بالطبع مقبول آنان واقع نمي شود را غرب ستيزي مي خوانند ونهايتاً به هروسيله اي وهربرچسبي را به مخالف خود مي زنند ....

نگارنده به غرب ستيزي معتقد نيست وغرب شناس را جداي از آن مي داند درغرب شناسي ما غرض وانگيزه نداريم وبا نگاهي فلسفي به شناخت غرب مي رويم همين ! درسطورقبل اشاره اي به پست مدرن ها كرديم لازم است نسبت آنها را با غرب بيان كنيم ، براي شناخت عالم كنوني بخصوص غرب آشنايي با انديشه پست مدرن ضروري است چرا كه پست مدرن ادامه مدنيزم است ودرواقع بيانگر بحران تفكر درغرب مدرن ، نيچه وهايدگر را مي توان از اولين متفكران پست مدرن ياد كرد كه مي توانند ما را درشناخت غرب ياري دهند اگر چه درغرب هم به اين بزرگان برچسب غرب ستيزي را هم كه بعضي آقايان به ديگران درايران مي زنند از غرب وارد كردند !! ما براي شناخت غرب وغرب شناسي به سراغ متفكراني خواهيم رفت كه تأثيرعميقي درغرب وبرغرب گذاشته اند . درشماره بعد به شرح وبررسي انديشه نيچه درباب نظام هاي فكري موجود درغرب ونهايتاً ارزيابي آن از نگاه نيچه خواهيم پرداخت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 9:59  توسط حسین پائین محلی  | 

به خاطردارم يك باراستادي به بنده فرمودند كه به جاي نوشتن درباب فلسفه كه بي فايده است ، ووقت تلف كردن درمورد مسايل ذهني وانتزاعي كه دردي از جامعه دوا نمي كند ، به مسائل اجتماعي وعيني بپرداز !

حقيرخواست اين نكته را به استاد گرامي عرض كند كه مگر همه بايد درمورد مسائل اجتماعي بنويسند ؟ واگر جواب آري است اصلاً استاد گرامي خود چه آثاري را دراين زمينه به رشته تحريردرآورده است ؟ چه كسي گفته كه فلسفه بي فايده است واصلاً فايده مند بودن يعني چه ؟ آيا فلسفه بايد فايده مند باشد ؟ تصوركردم شايد اين گونه صحبت كردن با استاد حمل بربي ادبي تلقي شود واز بيان پرسش هاي فوق امتناع كردم اگر چه درعلم رابطه مريد ومرادي وجود ندارد ! البته دراين مورد درمقاله جداگانه تحت عنوان پاسخ ما واعتراضات به تأمل پرداخته ام كه اميدوارم به زودي چاپ شود . با اين تفاسير با خود گفتم براي اينكه انديشيدن درمسائل فلسفي دال بربيكاري وشكم سيري ما تلقي نشود به يكي از مسائل بپردازم كه همه درباره آن انديشيده اند ويا حداقل با آن درطول سال چند بار برخورد مي كنند وخواسته يا ناخواسته با آن روبرو مي شوند وآن روز مادريا پدريا روزهاي ديگر درتقويم به اسم يك شخصيت يا صنف وشغل خاصي ثبت شده چون پرستار، معلم ، جانباز ، پاسدار، روز معلولين و.... هست اگر چه مدتي از آن گذشته اما بحث من از همين جا آغاز مي شود با اينكه شايد اين نوشتاربراي بعضي ها كمي بي مزه يا تكراري باشد . يعني روزمادرسمبليك است واين بدان معناست كه ما تنها درروز مادر از او به خاطرزحمات بي نهايتش قدرداني كنيم وچطورمي توانيم بلكه بايد هميشه به او احترام گذاشت وقدراورا دانست نه اينكه مثل بعضي كه والدين را روانه خانه سالمندان مي كنند وروز مادرهم به عيادتشان مي روند .

اين يعني كليشه اي برخورد كردن . اين گونه افراد بعد از روز مادرمي روند تا سال بعد البته اگر گل زندگي مادرپژمرده نشده باشد . به همين علت خواستم چيزي بعد از روز مادر بنويسم تا با آن به صورت يك نوشته مصرفي وتاريخ دار برخورد نشود بلكه آويزه گوشمان باشد چرا كه والدين ، حكم ريشه هاي مارا دارند وهر درختي بي خاك وريشه رشد نمي كند وبند نمي شود . لذا اميدواريم بيان اين مسائل را برحسب ضرورت از نوع مباحثي كه براساس موج هاي اجتماعي مطرح مي شوند درنظرنگيرند ....

درفرهنگ شرقي به خصوص فرهنگ ايراني اسلامي مادر، پدررا هم فراموش نكنيم . جايگاه رفيعي دارد چنانكه احاديث مختلف ومتعددي از بزرگان دراين باره نقل گرديده است مثل بهشت زير پاي مادران است يا مردان بزرگ از دامن زنان بزرگ به معراج رفته اند و.... حتي درمتون ديني برعاق والدين هم اشاره شده به عبارتي احاديث درباب والدين هم تبشيري هم انزاري است ؟ يعني خط وخطوط مشخص ودقيقي دارد درادب فارسي نيز اشعاروقطعات وداستانهاي زيبايي دراين باره سروده وخلق شده است مثلاً اشعاري كه مرحوم مهدي سهيلي درباب مادر وپدرجمع آوري كرده اند يا اشعارايرج ميرزا يا مطلع : گويند مرا چوزاد مادر ....

دراين رابطه مي توان به فهرست طويلي از ترانه هاي ماندگاركه توسط اهل هنر حلق شده اند هم اشاره نمود مثل ترانه بمان مادر ! البته صدا وسيماي جمهوري اسلامي نيز هرساله به اين مناسبت ها با شخصيت هاي سياسي ، هنري ، مذهبي وورزشي و... مصاحبه مي كند وگاهي چنان رفتاري دراين مصاحبه ها برخي مجريان تلويزيوني از خود نشان مي دهند كه بي هيچ گونه ترديدي درشأن يك رسانه ملي نيست .

به عنوان مثال از شخصيت هاي فوق چنين پرسش مي شود كه چه براي والدين خريده اند ؟ به زعم نگارنده اين پرسش تجاوز به حريم خصوصي به زبان عاميانه فضولي تلقي مي شود وعملي غير اخلاقي محسوب مي گردد چرا كه اولاً والدين انتظاري از فرزندان خود ندارند برفرض وجود داشتن چنين انتظاري كه من بعيد مي دانم اما معقول است چگونه مي توان به آن همه فداكاري ها ومحبت ها با يك هديه ناقابل كمال سپاسگزاري را كرد ؟ درثاني ممكن است عده اي وضع مالي خوب نداشته باشند ودرمقابل عده اي با تفاخراز هديه هاي گرانبهايي صحبت كنند كه براي مادردراين روز گرامي خريده اند آيا بيان كردن اين مسائل درجامعه از يك تريبون رسانه ملي باعث چشم هم چشمي يا شرمندگي براي كساني كه دستشان خالي است نمي شود ؟

با توجه به نقش وفراگيري رسانه هرحركتي به مثابه الگو وتيپ رفتاري توان بالقوه اي را دارا است واز اين منظرقاعده هرم اجتماع با آن مواجه مي شود وآيا اصلاً اوج ومنزلت والدين را با معيار مادي مي سنجند ؟ مگر نه اين كه فرزند صالح براي والدين كه درخدمت جامعه باشد خود بزرگترين افتخارونعمت وهديه محسوب مي شود ؟ چرا كه فرزندان درحقيقت ميوه هاي زندگي والدينشان هستند .

حال كه روز مادروپدرگذشته اميدواريم بتوانيم از اين به بعد با مادر وپدرآن گونه رفتاركنيم كه انتظارش را از فرزندانمان درآينده داريم ودرصورتي كه هركدام درقيد حيات نيستند موجبات شادي روح آنان را فراهم نموده وجاي خالي آنان را با عيادت از بزرگان اقوام وصله رحم ، همچنين ديدار از پدرومادرهايي كه از بد روزگاردرخانه سالمندان هستند پركنيم انشاء ا....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 9:40  توسط حسین پائین محلی  | 

متفكري كه درهيچ نظام فكري نمي گنجد

تمدن ما به دليل نبود آرامش به سوي بربريت مي تازد . نيچه

اشاره :درشماره قبل به طرح سؤالاتي درباب غرب شناسي پرداختيم وگفتيم كه غرب شناسي درتقابل با شرق شناسي نيست واز سويي روش غرب شناسي متفاوت از شرق شناسي است . درغرب شناسي نيز هيچ انگيزه وغرض نداريم وشناخت ما بايد فلسفي وعلمي باشد اما هستند كساني كه به غرب ستيزي پرداختند اما اين دو ، يكي نيستند . براي فهم بهترموضوع مورد نظرسؤالاتي درمورد شرق شناسي نيز مطرح شد ودرآن جا نيز گفتيم كه شرق شناسي عين استعمار نبوده ... دراين شماره به طور مختصر به معرفي يكي از متفكران بزرگ غرب ميپردازيم وديدگاه اورا درمورد غرب بيان مي كنيم .

فرد ريش وويلهلم نيچه نياز به معرفي ندارد . درمورد كمتر فيلسوفي درايران اين قدر كتاب ومقاله نوشته ويا ترجمه شده است . شايد دويا سه متفكر از اين حيث با نيچه از نظرترجمه آثار او درايران قابل مقايسه باشند . صحبت كردن درمورد متفكري كه درهيچ نظام فكري نمي گنجد وچهارچوب ها را مي شكند سخت است .... او كسي كه به نقد حاكميت ها وانديشه هاي موجود درغرب مي رود وآنها را به باد انتقاد مي گيرد وحتي مورد استهزا قرارمي دهد ! متفكري كه بسيار عميق مي انديشد وحوزه فكري او آن قدر وسيع است كه مي توان ادعا كرد برتمامي انديشمندان قرن 20 به نحوي تأثيرگذاشته وسايه انداخته وكمتركسي است كه به او مديون نباشد !! هايدگر ، فوكو ، دريدا ، گادامر، وفيلسوفان پست مدرن همگي به نحوي از نيچه تأثيرپذيرفته اند همين طورهرمنوتيك مدرن ، ساختارگرايي وروان شناسي ! ويل دورانت نويسنده كتاب تاريخ فلسفه معتقد است كه نبوغ براي كمتركسي اين قدرگران تمام شده است . نيچه خود گفته بود : بعضي ها بعد از مرگ متولد مي شوند ! تمدن جديد غرب برسه پايه استواراست يكي مسيحيت ، دوم فلسفه يونان باستان وسوم حقوق روم باستان . نيچه نيش قلم خودرا روي هرسه مورد قرار داده است . نيچه به گفته خود با نوشتن كتاب سپيده دمان ، لشكركشي خودرا عليه اخلاق آغاز مي كند . از ديدگاه او مسيحيت به زندگي نه مي گويد وباعث سستي است دركتاب تبار شناسي اخلاق نيز نگاهي تاريخي به اخلاق مسيحي دارد وآن را نه تنها والاترين نظام اخلاقي نمي داند بلكه نظامي برمي شمارد كه دركنار سايرنظام هاي ديگر دربستر تاريخي سربرآورده است .

دركتاب رجال نيز همين ديدگاه را بيان مي كند با اين تفاوت كه مسيح را مي ستايد ومي گويد تنها مسيحي واقعي همو بود كه اورا به صليب بستند ! او هرنظام ديگري را كه برآمده از مسيحيت باشد را نفي مي كند مثل دموكراسي وسوسياليزم ! حتي نيهليزم ! از ديدگاه نيچه دموكراسي حكومت گله اي است . دموكراسي حكومت دكانداران است ! كه باعث نابودي نخبگان مي شود . حتي نظام آموزشي غرب را كه درجستجوي دموكراتيك شكل گرفته به استهزاء مي گيرد از اين جهت كه به همگان اجازه آموزش مي دهد !

نيچه معتقد است كه نيهيلزم از درون مسيحيت شكل گرفته است . او اولين كسي بود كه واژه نيهيلزم را به كاربرد (نيهيلزم بردرمي كوبد) نيچه از پايان ارزش هاي كهن ومتافيزيك سخن مي گويد واين كه نيهيلزم منفعل چيزي جز نفي آنچه بشر تاكنون به آن معتقد بوده نيست ! اما نيهيليزم به اين مرحله خاتمه پيدا نمي كند بلكه نيهيليزم فعال شكل مي گيرد يعني خلق ارزش هاي جديد ! درچنين مرحله اي انسان ها دست به خودكشي مي زنند وباپايان يافتن اين مرحله نيز بشر شاهد ظهورابرمرد مي شود ودوران شكوفايي آغاز مي گردد !! نيچه شكوفايي مجدد غرب را درازبين رفتن كامل ارزش هاي موجود (بزرگترين عنصرفرهنگ حاكم درغرب) ونظام هاي فكري برخواسته از آن چون دموكراسي ونظام آموزشي حاصل از آن ، فمينيزم ، سوسياليزم ، نيهيليزم و... مي داند .

البته نيهيليزم را كه بردوسده آينده غرب سايه مي اندازد را هم دوران گذرا مي داند .... او به ماركسيست ها كه تاريخ را يكسره جبره مي دانستند گوشزد كرد كه تاريخ نيز بايد درخدمت زندگي باشد نه اين كه زندگي را درخدمت آن قرار دهيم ! نيچه حتي ناسيوناليزم ها را هم به دليل اين كه با تعصب خود ، اروپا را به نابودي مي كشانند مورد عتاب قرار مي دهد . آنجا كه انگليسي ها از انگليسي خوب صحبت مي كردند وفرانسويان از فرانسوي خوب صحبت مي كردند نيچه مي گفت محض خاطرخدا بگذاريد يك اروپايي واحد وخوب داشته باشيم . او حتي عقل گرايي وعلم پرستي را نقد كرد ومعتقد بود همه چيز بايد درخدمت زندگي باشد . اوسرسخت ترين منتقد غرب مدرن بود كه به نقد شديد تمدن جديد وعلم وتكنيك ومدرنيته پرداخت (ادامه دهنده راه نيچه درنقد تكنيك ومدرنيته دردوران ما پروفسورمارتين هايدگر پديدارشناس بزرگ آلماني است كه او نيز بشر غربي را اسير مقوله هاي فوق مي بيند) درغرب چيزي نبوده كه مورد نقد شديد وحمله نيچه قرارنگرفته باشد . گويي نيچه زلزله نگار غرب امروزي است . به هرصورت كارنيچه عبارت است از تكميل حلقه شكاكيت وبد بيني قرن نوزده اروپا ودرآوردن آن به صورتيكه نيست انگاري ! از نظرنيچه بدبيني نشانه انحطاط است . او غرب مدرن را درحال نابودي مي بيند وهرجا كه از جامعه مدرن غرب صحبت مي كند ويراني را با آن همراه مي بيند : به اعتقاد او درهرچيزي كه نشان از انسان مدرن است نشانه اي از زوال وفروريزي ديده مي شود .

جان كلام اين كه نيچه برهوت بي فكري را درغرب درحال گسترش مي بيند يعني آنچه كه غرب به آن مبتلا شده وآن همان ويراني است .

نوشتار فوق را با جمله اي از نيچه درباب آينده غرب ختم مي كنيم : اروپا جهاني روبه ويراني است ودموكراسي شكل تباه شده دولت است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 9:34  توسط حسین پائین محلی  | 

اشاره: رويارويي ما با غرب ومدرنيته دردوران معاصرهم ناآگاهانه بوده وهم ناخواسته ناآگاهانه ازاين جهت كه ما شناخت درست ودقيقي از غرب ومدرنيته نداشتيم ، متأسفانه هنوز هم نداريم البته نه اين كه نداشته باشيم بلكه عده اي با غرض وانگيزه سياسي درصددند كه غرب را آن طورتعريف كنند كه خود مي خواهند مدرنيته را چنان تعريف مي كنند كه با عينك خود ديده اند نه آن چنان كه هست وهنوز هم مي گويند غرب پاره پاره است ومدرنيته خوب وجود دارد وما مي توانيم خوب آن را ياد بگيريم وبد آن را نه وناخواسته به اين معني كه عوامل مختلفي باعث ارتباط ونهايتاً تقابل با كشورهاي غربي شد كه عمدتاً به ضررماختم پيدا كرد ، با اين حال بايد پذيرفت كه تاريخ معاصر، ذيل تاريخ غرب است (اين جمله مشهوراستاد سيد احمد فرديد است كه اغلب شنيده اند وتا حدودي آن را پذيرفته اند) پس ما بايد به شناخت غرب بپردازيم واز حقيقت آن بپرسيم چرا كه فرهنگ وتمدن غربي برزندگي فردي واجتماعي درصده اخيرتأثيربه سزايي داشته وبسياري از ساختارهاي فرهنگي وسنتي ما را دگرگون ساخته چه دربعد مثبت كه زندگي مدرن را به ما آموخت چه دربعد منفي كه بحران هويت را براي ما به ارمغان آورد ! واز ان جايي كه نفس عالم جديد ما تجدد است ومهد اين تجدد درغرب واين عالم غرب است كه برجهان سيطره دارد وحاكم است ماراملزم مي كند كه درپي شناخت آن باشيم ، پس شناخت غرب امري ضروري وغيرقابل اجتناب است واز سوي ديگر با شناخت از چيستي غرب مي توانيم تا حدودي بركيستي خود بپردازيم وآينده اي را براي خود ترسيم نماييم راقم اين اسطوره درصدد است به حول وقوه الهي وبا كمك از خوانندگان عزيز درحد بضاعت درباره غرب براجمال سخن بگويد با اميد به اين كه سلسله نوشتارهاي فوق كه دراين زمينه به رشته تحريردرمي آيد هم بتواند مارا درشناخت غرب ياري كند بي شك اظهارنظر هاي عالمانه شما مي تواند ما را درنيل به هدف مذكورياري نمايد .

مقدمه :

واژه ومفهوم شرق شناسي آشنا وقابل پذيرش درغرب وشرق است وعمدتاً به رشته اي علمي اطلاق مي شود كه عده اي از محققان يا شرق شناسان كه عمدتاً غريباني هستند كه درهمان زمان يا بعداً وقبلاً كشورشان سرزمين فوق را مستعمره خويش ساخت ، به مطالعه وتحقيق درباب فرهنگ وتمدن شرق مي پردازند چه بعد مادي آن كه جنبه سخت افزاري باشد مثلاً كاري كه باستان شناسان مي كنند چه بعد معنوي يا نرم افزاري آن باشد مثلاً كاري كه درمورد هنر، فلسفه ، تاريخ و... انجام داده اند ، براي ما شرقي ها هم نوعي آواربرداري محسوب مي شود كه درنوع خود آن را مي توان خدمت بزرگي به شرق قلمداد كرد ، اما اين عمل روش خاص خودرا دارد يعني شرق را ازآن حيث كه جانداراست مورد بررسي قرارنمي دهند . بلكه آن را مثل پديده اي بي جان ، چون يك شي ء بررسي مي كنند شايد اين مثال خوبي نباشد اما شرق شناسان را مي توانند به عنوان دكتر اجساد وكالبد شكافي تصوركرد كه بدن مرده را مي كاود ودرجستجوي آن چيزي است كه مي خواهد وبه موضوع او ربط دارد! پس شرق شناسي از موضوع بالا وبيروني صورت مي پذيرد وامكان دارد ... البته هستند كساني كه معتقدند براي شناخت فرهنگ وتمدن يك جامعه وبه اصطلاح شرق شناسي بودن يا شدن بايد آن را درك ودرآن زيست درغيراين صورت نمي توان به شرق شناسي پرداخت مثلاً جيمز موريه يك شرق شناس است كه كتاب حاجي باباي اصفهاني را نوشته او ذكر مي كند كه ايرانيها وقتي به هم مي رسند اين پرسش را مطرح مي كنند كه آيا دماغتا چاق است ؟ به نظر اواين سؤال بي معني ومسخره است چون او نمي داند كه اين سؤال كنايه است وچه مقصودي از اين پرسش درذهن ايراني ها درموقع برخورد با يكديگر وجود دارد !!! يا درجاي ديگر مي گويد ايرانيها وقتي به درمي رسند مشكل پيدا مي كنند وهمديگررا حتي هول مي دهند آنها از هنگام داخل شدن يا خارج شدن از درمي ترسند !! اين درحالي است كه اين عمل درفرهنگ ما به خاطراحترام است (ازاين مثال ها زياد ومادراثبات اين نظريه به همين دومثال بسنده مي كنيم ) البته بايد نكته اي را يادآورشد كه مطرح كردن ديدگاهها توسط نگارنده دال برتأييد يا رد آنها نيست ... ادوارد سعيد محقق مشهورفلسطيني اين ديدگاه را دارد از سوي شرق شناسي را هم عين استعمارمي داند وآن را نوعي خدمت به استعمار به حساب آورده ، بي شك نبايد انكاركرد كه عده اي از همين شرق شناسان زمينه را براي استعمار فراهم نمودند ....

اما اين را هم نمي توان به همه شرق شناسان تعميم داد به عنوان مثال : نيلكسون عمرخود را درمعرفي مولانا به غرب وحتي خود ما صرف كرد وما سينون كه به حلاج پرداخت وپروفسورپوپ كه تاريخ 7000 هزارساله هنرايران را نوشت وكم نيستند چنين بزرگاني كه از اين راه خدمت بزرگي ارائه كرده اند . 

خوب اگر كساني ار غرب برخواستند وبه شرق آمدند وبه شرق شناسي پرداختند وآن را بصورت يك علم درآوردند چرا ما چنين نكنيم ؟ اهميت شناخت غرب را هم كه پيشتر بيان كرديم ... براي غرب شناسي حتماً با سؤالاتي روبرو هستيم كه تا نتوانيم براي آنها جواب درخورپرسخني پيداكنيم نخواهيم توانست به غرب شناسي صورت عملي دهيم پس براي غرب شناسي چه بايد كرد ؟

نيچه آغاز گر خوبي است او از سويي نقد ارزش هاي حاكم برجامعه غرب ، ارزش هاي اخلاقي وديني مي پردازد ، از سويي نظام هاي فكري را نيز به چالش مي كشد همين طورآينده غرب را پيش بيني مي كند ونهايتاً به ارزشيابي غرب مي پردازد . پس از او مي توان به هايدگر اشاره كرد وشاگرد او هربرت ماركوزه پست مدرن ها نيز مي توانند به ما كمك كنند البته از فلسفه انتقادي كه باني آن هوركايمر بود نيز نبايد غافل شد از سويي غرب شناسي را بايد بيرون از غرب ديد چون جامعه وفرد تا نگاه دروني به خود دارد آن طوركه بايد وشايد نمي تواند بفهمد درچه موقعيتي است وقتي كه نگاه بيروني داشته باشد ويا از بيرون بنگرد تعصب وپيش فرض را هم كنار گذاشته است ...

اينجاست كه پاي غرب شناسان شرقي باز مي شونددرايران ما بزرگاني چون استاد سيد احمد فرديد ، كه نخست به غرب شناسي پرداختند داريم وادامه اين جريان فكري را نيز مي توان درآثاربزرگاني چون دكتر رضا داوري اردكاني وسيد مرتضي آويني دنبال كرد البته بايد به جلال آل احمد ودكتر علي شريعتي هم اشاره كرد همين اواخر كتابي دررابطه با غرب ستيزي توسط چند تن از اساتيد دانشگاه غرب تدوين شده بود كه درآن از كساني چون جلال آل احمد ، شريعتي ، سيد قطب و.... به عنوان غرب ستيز ياد كرده بودند ! پس غرب شناسي هم يك رشته است اگر چه مقبول نيافتاده چون خلاف عادت بوده وهست وعده اي از روي غرض وانگيزه وعده ديگر از سرجهالت آن را غرب ستيزي ناميده اند !!!

گفتم كه درشرق شناسي نوع نگاه از موضع بالا وبيروني است اما درغرب شناسي اين گونه نيست مثلاً بعضي ها غرب شناسي را صرفاً درترجمه آثارغربي خلاصه مي كنند اينان عمدتاً مروج ومقلد يك انديشمند غربي هستند ووقتي هم درمورد علل عقب افتادگي ها وپيشرفت غرب صحبت مي كنند تنها يك نسخه مي پيچند وآن اين است كه ما هم مثل غربي ها عمل كنيم ! از سويي دم از احياي تفكراسلامي مي زنند واز ديگر سو تفكر پوپري را ترويج مي دهند وبه ما مي آموزند كه پوپري ييانديشيم ! بعد هرنوع غرب شناسي به روش ديگر را كه بالطبع مقبول آنان واقع نمي شود را غرب ستيزي مي خوانند ونهايتاً به هروسيله اي وهربرچسبي را به مخالف خود مي زنند ....

نگارنده به غرب ستيزي معتقد نيست وغرب شناس را جداي از آن مي داند درغرب شناسي ما غرض وانگيزه نداريم وبا نگاهي فلسفي به شناخت غرب مي رويم همين ! درسطورقبل اشاره اي به پست مدرن ها كرديم لازم است نسبت آنها را با غرب بيان كنيم ، براي شناخت عالم كنوني بخصوص غرب آشنايي با انديشه پست مدرن ضروري است چرا كه پست مدرن ادامه مدنيزم است ودرواقع بيانگر بحران تفكر درغرب مدرن ، نيچه وهايدگر را مي توان از اولين متفكران پست مدرن ياد كرد كه مي توانند ما را درشناخت غرب ياري دهند اگر چه درغرب هم به اين بزرگان برچسب غرب ستيزي را هم كه بعضي آقايان به ديگران درايران مي زنند از غرب وارد كردند !! ما براي شناخت غرب وغرب شناسي به سراغ متفكراني خواهيم رفت كه تأثيرعميقي درغرب وبرغرب گذاشته اند . درشماره بعد به شرح وبررسي انديشه نيچه درباب نظام هاي فكري موجود درغرب ونهايتاً ارزيابي آن از نگاه نيچه خواهيم پرداخت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 9:32  توسط حسین پائین محلی  | 

ترم 4يا5 بودم كه به پيشنهاد و رهبري آقاي محمد خواري وهمكاري آقاي حسين زنگانه وچند تن از خانم هايي كه الان حتي اسمشان را به خاطرندارم انجمن شعر وادبي را به نام انجمن ادبي آذين وابسته به دفتر فرهنگ دردانشگاه آزاد واحد گرگان تأسيس كرديم . هنوز مدتي از برگزاري جلسات هفتگي نگذشته بود كه چند آقا اشعاري را تحت عنوان شعر پست مدرن قرائت مي كردند كه سرشار از الفاظ نامناسب ومبتذل وركيك بود واين اشعار واكنش حضار محترم اعم از آقا وخانم را به همراه داشت . نمي دانم اين آقايان آيا اين اشعار را جلوي مادروخواهروپدرخود خوانده بودند كه به خود اجازه بدهند درمحفل هاي ادبي كه عمدتاً مختلط هم است بخوانند !

نگارنده تلاش زيادي را برا يقاع  نکردن  اين افراد نمود واقداماتي را نيز انجام دا . با اين تفاسير نگارنده ابتدا تصور مي كرد كه اين مسئله تنها درانجمن شعر دانشگاه رخ داده اما بعداً متوجه شد كه يك بيماري مسري فرهنگي است كه اتفاقاً از بيرون از دانشگاه به انجمن شعر سرايت كرده وبعداً دوستاني نگارنده را از عملكرد اين جريان مطلع كردند كه اين ها اتفاقي نبوده ، بلكه يك جرياني دركشوردرسال هاي اخيرشكل گرفته كه درصدد معنازدايي از شعر وادبيات است ودررسيدن به هدف شوم خود نيز از هيچ اقدامي فرو گذاري نمي كنند پس از مدتي مقالاتي درمورد مسئله فوق درروزنامه خواندم وآن زمان احساس كردم كه بايد چيزي بنويسم وننوشتم ! نمي دانم اين كوتاهي قابل اغماض هست يا نه تا اين چند قبل اگر اشتباه نكنم نوشته اي تحت عنوان روشنفكر مأبان وسوداگران فرهنگ درهمين رابطه از آقاي درزي درشماره 36 كيميا چاپ شده وبنده نيز تصميم گرفتم سلسله مقالاتي درباب ادبيات بنويسم تا توانسته باشم كوتاهي كه احتمالاً عواقبي را هم به همراه داشته تا حدودي – البته نه كاملاً جبران كنم .

درغرب مدرن كه همه چيز به صورت علم درآمده ادبيات نيز به عنوان يك رشته علمي مورد مطالعه قرارمي گيرد . دركشورما هم چنين شداما بايد بدانيم كه نظام دانشگاهي ما تقليد از غرب بود ودرتعريف ادبيات مي گويند : ادبيات به مجموعه آثارذوقي بشر اعم از نظم ونثراطلاق مي شود ! همچنين برخي از بزرگان مادرحوزه ادبيات ، ادبيات را آفرينش هنري زبان تعريف مي كنند . بنده نمي گويم اين تعريف اشتباه است بلكه معتقدم اولاً اين تعريف كامل وجامع نيست ثانياً اين تعريف يك تعريف علمي مي باشد كه درعلم ادبيات مطرح مي باشد واشاره كرديم كه ادبيات به عنوان يك علم اكتسابي درغرب مورد نظرمي باشد كه تنها به آثارذوقي بشركه بالطبع فاقد ارزش علمي واعتباردرمسائل علمي وفلسفي است چراكه تنها برخواسته از احساس وامري شخصي است اطلاق مي شود اين درحالي است كه معني ادبيات درتاريخ ما متفاوت با آن چه كه درعلم ادبيات يا ادبيات غرب تعريف شده مي باشد يعني درغرب ادبيات يك رشته علمي يا يك حوزه ازفعاليت بشركه زباني است هست درحالي كه درتاريخ ما ادبيات يعني فرهنگ ، به گفته استاد جلال ستاري فرهنگ شرق ، فرهنگي نمادين ورمزي است لذا به تعبيرهگل فيلسوف شهير آلماني جوامع با فرهنگ وداراي تمدن وپيشينه غني تاريخي چكيده دستاوردهاي فكري وعصاره ي انديشه هاي خودرا به زبان ادبيات وهنركه اوج آن البته به زعم هگل وهايدگردرشعر است بيان مي كنند پس اولين نتيجه اي كه از اين مسئله مي گيريم اين است كه ادبيات بيان گراعتقادات يك جامعه است كه حاصل هزاران سال مي باشد وادبيات كلاسيك ما نيز از اين امر مستثني نيست يعني بيان فرهنگ وآرمان هاي ماست نه اين كه با تعهد نسبتي نداشته باشد ومعناگرايي درآن جايگاهي نداشته باشد . اين مسئله را درسطوربعد به طورشفاف تري بيان مي كنيم .

الان مي خواهيم درتعريف ادبيات با توجه به مباني فرهنگ خودي ونسبت آن با فرهنگ واخلاق وجامعه بگوييم . پس ادبيات آيينه آيين مشرق زمين است وبرخلاف دوره جديد كه درآن مي توان از بي معنايي درزبان صحبت كرد درگذشته زبان امري بوده كه درآن تفكر شكل مي گرفت وماهيت زبان درسرشت هنرادبيات عموماً وشعرخصوصاً تجلي مي شده ومتبلورمي گشته است اما ما امروز به قول استاددكترداوري دچارگسست فرهنگي وگسيختگي تاريخي شده ايم ، يعني از خودي خود فاصله گرفته ايم وبه اين جهت با تفكر ديگري غرب درباب دانسته هاي خود قضاوت مي كنيم وحتي فرهنگ خودرا با معيارديگري مي سنجيم وتعريف مي كنيم واين همان غربزدگي كه پروفسورفرديداز آن به فرياد آمده بود واهل ذكروفكررابه مبارزه با آن وضرورت بيرون آمدن از آن دعوت مي كرد واين جاست كه باز جمله مشهورايشان دوباره خودنمايي مي كند كه مي فرمودند :صدرتاريخ ما ذيل تاريخ غرب است .

درتاريخ ادبيات معاصرهم خواه پذيرفته ايم كه شكل گيري شعر نو ورمان نويسي تحت تأثيرفرهنگ غرب بود ما نيز تأثيرمثبت را منكر نمي شويم وبه قول گاندي رهبر فقيد هند پنجره هاي اتاقمان را باز مي كنيم تا نسيم فرهنگ هاي ديگرهواي اتاقمان را مطبوع كند اما نبايد اجازه بدهيم كه اين نسيم تبديل به گردبادي شود كه بنيان اتاقمان را بكند واساس فرهنگمان را متزلزل سازد .

تكته اي كه مي خواهم از اين مطالب نتيجه بگيرم اين است كه درغرب از رنسانس به بعد تفكر حاكم تفكر سكولاربوده ودرقرن 20 كه مصرف زدگي برزندگي بشرغربي حاكم شد .معنا گريزي ومعنا ستيزي با همان پوچي برحوزه ادبيات راه پيدا كردوشعارياحاكميت ادبيات برادبيات – هنریرای هنر- سرداده شد . اما درفرهنگ ما ادب عين اخلاق است چنانكه پيش ترهم گفته بوديم يعني معنا ندارد كه اهل ادب باشيم اما از ادبيات سكولارصحبت كنيم ، ادبياتي كه درآن معنا جايگاهي نداشته باشد وتنها بازي زباني ولفاظي حاكم باشد !

قبلاً درمعني ادب اشاره كرده بوديم كه بزرگان ما ادب را عين فضيلت مي دانستند ودرفرهنگ لغت ادب يا ادبيات به علومي اطلاق مي شود كه به آدمي فضيلت مي دهد واورا به كمال مي رساند ورسايي دركلام را به اوياد مي دهد وادب را به ادب درس ونفس تقسيم مي كردند كه اين دودرقديم يگانه بود واين طورنبود كه كسي درس دانسته باشد اما از ادب نفسي بي بهره باشد چنانكه ازلقمان پرسيدند : ادب از كه آموختي ؟ گفت : از بي ادبان ! هرچه از ايشان درنظرم ناپسند آمدي از فعل آن احترازكردمي !

ادب نفس يعني عمل كردن به ادب درس ولقمان نيز اين گونه بود وعلم اوعمل اوبود واين علم وعمل بايد يگانه باشند وهمچنين ادب را به ادب ظاهر(دين ودنيا) وادب باطن (حق) تقسيم مي كردند كه گاه رسيدن به ادب حق مستلزم ترك ادب ظاهر بود . اما ادب درعصرجديد برخلاف گذشته بنياد انگاربود به تعبيردكترفرديد خود بنيانگذارشده است وبشرباعقل كاسموسانتريك خود به ارزش زدايي پرداخته وادب را هم سكولاركرده وادبيات را مانند علم هاي ديگر از معنا تهي نموده .

متأسفانه برخي تحت تأثيرانديشه هاي وارداتي از غرب كه البته خود اين انديشه ها براساس يك تحولات اجتماعي وفرهنگي كه مختص آن جامعه است به وجود آمده وحتي مي شود گفت كه تأثيرات مثبتي دريك مقطع زماني داشته ، قرارگرفته وبه قول دكترشريعتي از خود بيگانه شده اندو خود بودن را درديگري مي يابند . نگارنده دراين شماره قصد آسيب شناسي ندارد بلكه تلاش مي كند اين نكته را تعيين كند كه اولاً ادبيات درنگاه بزرگان ما مساوي فرهنگ بوده است از سويي فرهنگ نيز ارزش هاي اجتماعي وتاريخي يك جامعه است پس ادبيات نمي تواند سكولارباشد يعني بي معنا يا بي جهت يا صرف جهت لذت بردن !

اگرچه درعصرجديد به قول دكتر داوري فرهنگ تبديل به انفورماسيون شده – غرب زدگي به فرهنگ وادبيات ما نيز سرايت كرده وادبيات ما نيز تحت تأثيراين ارزش گرايي هنري وزباني شاعران وادبيات غربي قرارگرفته تا جايي كه منكر فرهنگ خودي مي شويم وآن را زيرسؤال مي بريم ومدعي مي شويم كه نبايد چيزي يا كسي را بت كرده اما خود بعضاً چنين مي كنيم .

نگارنده نيز سعي دارد اين گسست فرهنگ وگسيختگي تاريخي را گوشزد كند وكلام بزرگان را اززيرخروارها بيرون بياورد شايد كسي گوش شنوايي داشته باشد . به قول حضرت حافظ :

نمي بينم نشاط عيش دركس              نه درمان دلي نه درد ديني

جهاني تيره شد، باشد كه از غيب         چراغي بركند خلوت نشيني

نه حافظ را حضوردرس خلوت            نه دانشمند را علم اليقيني !

با اين وجود وظيفه خود مي دانيم كه بگوييم ، خواننده محترم نيز شايد تصوركند كه اين نوشتاربيشتر به شكواييه وحاشيه پرداخته ودرست هم تصورمي كند چون نگارنده قصد ندارد براي كسي تكليف تعيين كند كه چگونه باشد ويا برعكس بلكه تنها وظيفه خود مي داند كه از فرهنگ غني خود ياد كند كه آنچه را خودداريم از بيگانه تمنا نكنيم !

اشاره كرديم كه ادبيات درپيش كساني كه هويت فرهنگي ما را ساخته اند مساوي فرهنگ بوده ودراين يگانگي حضرت فردوسي فرموده اند :

گوهري بي هنرخواروزارست وسست                به فرهنگ باشد روان تندرست

كه فرهنگ آرايش جان بود                          زگوهرسخن گفتن آسان بود

(درباب نسبت ادب با علم واخلاق همين طورمراتب وانواع آن قبلاً بحث شده واز تكرارمكررات خودداري مي كنيم )  .

حال كه معني ادبيات ونسبت آن با فرهنگ ونگرش بزرگان درباب اين دو معلوم شد واز چگونگي تبديل آن به انفورماسيون صحبت كرديم ويا اشاره به غربزدگي نموديم كه چگونه اين غربزدگي حتي برحوزه ادبيات ما نيز واردشده ودرلايه هاي زيرين فرهنگي جاي گرفته ودرصدد نهادينه كردن خود است (كه واقعاً هم شده نه اينكه درصدد باشد) . باز كمي بايد به علت ها نيز بپردازيم وبه قول دوستی نگاه را از معلول ها فراتركنيم . از اين جا به بعد بايد به آسيب شناسي اين جريان پرداخت كه چگونه عده اي نادانسته وناخواسته وعده اي ديگر برعكس با يك غرض قبلي ومرض معلوم درپس ويران كردن بنيان هاي فرهنگي هستند ! شايد كمي غيرمنصفانه باشد كه تنها اشخاص فوق را مورد اتهام قراردهيم لذا بد نيست كمي به نقد نظام آموزشي نيز بپردازيم چنانچه پيشتراشاره شد ، نظام آموزشي ما برگرفته از نظام آموزشي غربي است درچنين نظام آموزشي همه چيز ساختاري مي شود !

قبلاً درنقد ساختارگرايي وسكولاربودن علم مدرن صحبت كرديم اما بحث مبسوط ترآن را درتحليل ماهيت علم مدرن بررسي مي كنيم واين جا از بحث تفصيل خودداري مي نماييم يعني بايد حافظ را در4 واحد ، حافظ 1و2 بخوانيم .

با جهان بيني وزندگي او به طوركاملاً انتزاعي آشنا شويم وحفظ هم مي كنيم اما بعد مي رسيم به دستورومعناي بيان ! به قول استاد شفيعي كدكني «بچه ها از بس كه ظرف خالي لغت ودستورراتحويل گرفته اند ، از هرچي ادبياتي هست ملولند . بايد مقداري انديشه ومعني وجهان بيني به آنها بدهيم بي آنكه سرشان را به ظرف خالي لغت ومباحث مجرد دستورگرم كنيم ... » .

پس يك جاي كاركه مي لنگد به نظام دانشگاهي مربوط مي شود كه اولاً با ساختارگرايي خود ادبيات را به رشته تقسيم مي كند كه اين باعث محدوديت مي شود وحقيقت يك چيز را مي پوشاند بعد اين كه درعصرجديد ادبيات مقصود غرب است كه ابتدا درآنجا اين گونه شد وسپس به ما سرايت كرد يعني همان غربزدگي !

درعصرجديد ادبيات مقصود غرب است . يعني همان غربزدگي كه درهمه حوزه ها شاهد آن هستيم از فلسفه وتفكر تا علم وهنروفرهنگ وسياست معنا زدايي مي شود واين جهت لذت بردن صرف است !

شايد شنيده باشيد مدرنيته قوه هاضمه بالايي دارد واين يعني اين كه ماهيت همه چيز وجوهره هرچيز را دگرگون مي كند وادبيات نيز ازاين مسئله مستثني نيست . بايد اين گونه بگويم كه سكولاريزم فقط به جدايي دين از سياست نمي گويند وصرف درحوزه سياسي تعريف نمي شود واين نگراني عام ترين سطح سكولاريسم است ودرغرب ابتدا درحوزه انديشه وسپس درحوزه علم وفرهنگ تفكرسكولارطرح ورشد نمود ونهايتاً درآخرين مرحله بود كه درنظام سياسي خودرا پياده كرد واين جا نيز صحبت از قدسي زدايي درفرهنگ وهنر وتغيير ماهيت آن درعصر مدرن است كه چطورجهت لذت بردن وفايده بردن ادبيات را كه ماوي فرهنگ بود تبديل به انفورماسيون يا بازي هاي زباني كردند واين مسئله نيز به ماهم سرايت كرد .

علاوه برموارد مذكورمي توان به موردهاي ديگري نيز اشاره كرد ، مثلاً اين كه درايران علوم انساني به خصوص ادبيات وفرهنگ باني ومتولي خاصي ندارد از سويي عده اي به بهانه بازي زباني ومرگ مؤلف يا مقوله هايي چون شعرپست مدرن وتكثير تأويل ها كه بيشتر تأثيرفوكو ودريدا هستند ، براساس مباني فرهنگي ديگري شعر مي سرايند وكار ادبي وهنري مي كنند كه چيزي جز معنا ستيزي وروايت گريزي نيست وتنها مي توان اين حركت را نوعي انتقا از جامعه كه دركشور ما رسم است وقتي فردي با عقده حقارت وشكست مواجه مي شود از جامعه انتقاد مي گيرد ! به شمارمي آورد كه درصدد سنت شكني وساختار شكني هستند اگر چه اين عرف شكستن ها هنر نيست بلكه تقليد از كساني است كه درفرهنگ خود اين نگرش را مغايربا ارزش هاي فرهنگي واجتماعي نمي دانند واين ها نادانسته به ورطه تقليد افتاده اند واي كاش كمي با فرهنگ ادبي خود آشنايي داشتند تا بدانند كه ملاي روم دراين مورد گفته: از مقلد تا مقلد فرق هاست              كاين چو داود است وآن ديگرصداست

       شهرراتقليدشان برباد داد                 اي دوصد لعنت براين تقليد باد !

وقتي اين مطلب را مي نويسم يادم به جمله ژان پل سارترمي افتد كه مي گويد ما عده اي از اهل فكروهنر جهان شرق را درفرانسه جمع مي كرديم وآنها را شستشوي مغزي مي داديم تا حرف ما را دركشورخود بزنند !!!!

بگذريم اما كساني كه مدعي شعرپست مدرن واين ساختارشكني هستند به اين پرسش ها پاسخ بدهند كه وقتي تمام زندگي آنها سنتي است چطورشعرپست مدرن مي گويند ؟ شعرپست مدرن متعلق به شاعر پست مدرن است وشاعرپست مدرن جهان بيني ضد مرزي دارد يعني از نظم اجتماعي خسته شده است . پس دراين شرايط جايگاه ونقش اين جهان چه مي شود . حداقل مسلمان هست وتا حدودي به ارزش هاي اخلاقي پايبند ، چيست ودركجا قرارمي گيرد ؟ چه تعريفي از هنر وشعروادبيات درنظردارد كه پسوند پست مدرن را به آن چسبانده اند ؟ اگر شعر وادبيات وهنر هيچ مسئوليت نمي پذيرد آيا اين گونه شعر گفتن يعني شعررا درخدمت عقيده خود داشتن به معني كه به بي مسئوليتي خود نوعي جهان بيني وارزش زيادي دربسترتفكرسكولاروايدئولوژي كردن آن محسوب نمي شود ؟

كلام آخر اينكه همان طوركه فلسفه ذات غرب است وغرب را با آن مي شناسند درشرق نيز ادبيات ذات آن تلقي مي گردد كه آن را ساخته حتي امروزه اگركسي درگفتارروزمره با لحني غير اخلاقي درجمع صحبت كند اورا بي فرهنگ وبي ادب به شمارمي آورند چه رسد به كسي كه خودرا اهل ادبيات وهنرمعرفي مي كند . بايد به دوستان متذكرشويم كه ادبيات ما نبايد متعهد باشد وما نمي گوييم كه بايد اين گونه باشد چون اين طورهست حوزه هست ها از بايد ها جدا نيست .

پس اگر ادبيات را حوزه بايد ها مي دانيم بيا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 9:26  توسط حسین پائین محلی  | 

وقتي مي خواهي درباره علوم انساني به خصوص ادبيات صحبت كني كمي سردرگم مي شوي يا محتاطانه عمل مي كني واين امرمعلول چند علت است :

اول اينكه درايران علوم انساني باني ندارد وهركس به خود اجازه مي دهد درباره آن حرف بزند وخودرا صاحب نظربداند درآن به چون وجرا بپردازد واين ناشي از بحران تفكر است اگر چه اين مسئله دركشورما شدت وحدتي اين گونه دارد از سويي ديگر بسياري از آثاري كه درحوزه علوم انساني چاپ مي شود آن چه كه مربوط به غرب است وصرف ترجمه يا تقليد است وانچه كه مربوط به خودمان استوتكرارمكرراست !

دركشورهاي غربي تا آن جايي كه من مي دانم ادبيات را دركنارفلسفه وتاريخ قراردادند يعني 3 رشته اي كه بسياربه آن توجه مي شود اما دركشورما چه ؟ درغرب حتي فلسفه گاه با ادبيات چنان يگانه مي شود كه قابل تفكيك از يكديگرنيست چنانكه فيلسوفانی چون سار ترفلسفه خودرا به زبان ادبيات مي گفتند وشهرت خودرامديون ادبيات بودند . يا فيلسوفاني چون نيچه وهايدگراززبان استعاري براي فهماندن فلسفه خود بهره بردند واصلاً به قول پوپرفلسفه زباني استعاري دارد ! اما دركشورما رشته ادبيات چنان جايگاهي دارد كه اگر بدانند دانشجوي ادبيات هستي آن قدرچپ چپ نگاهت مي كنند كه ...

بگذريم خوب حق هم دارند بسياري از دانشجويان ادبيات ديپلم تجربي ورياضي دارند . گروهي هم فقط ادبيات قبول شدند وظاهراً انتظارهفتمشان بوده است عده اي هم كارمند هستند وبراساس گروه گرفتن آمده اند تنها يك مدركي بگيرند تنها عده كمي هستند كه علاقمند به ادبيات بوده اند يا دراين زمينه استعداد هم دارند وگرنه بيشترمحافل ادبي را بچه هاي غير ادبياتي مي گردانند يا شب شعرها وجشنواره هاي ادبي را بيشتردانشجويان رياضي و... تشكيل مي دهند برگزارمي نمايند ودانشجويان ادبيات حتي فرصت نمي كنند دراين مراسم شركت كنند !! ظاهراً سرشان خيلي شلوغ است كارهاي مهم تري دارند ! خوب وقتي دانشجوي ادبيات يا اساتيد گرامي از حضوردرمحفل هاي ادبي يا برپايي جلسات شعرخودداري مي كنند وبه اصطلاح خودرا كنارمي كشند – البته اين را به حساب شكسته نفسي نگذاريد چون معلوم شده شايد حرفي براي گفتن ندارند ! – چه انتظاري مي توان داشت وچه نتيجه اي خواهد داشت ؟ بسياري از دانشجويان رشته ادبيات حتي آنانكه درحال فارغ التحصيلي هستند از نوشتن يك نامه اداري يا چند سطرنوشته _ درهرموضوعي – عاجزند !

معلوم نيست چطورليسانس گرفته اندو درصورت جذب شدن درنظام آموزشي يا هرنهاد ديگري چطورمي توانند از علم خود بهره ببرند وكارآيي لازم را داشته باشند وجالب اين جاست كه حقيقتاً باورهم دارند كه ليسانس گرفته اند واين داعيه را درهرمجلسي مطرح مي كنند كه ما تحصيل كرده ايم !

ليسانسي كه حتي چند سطردررشته تخصصي خود ننوشته درحالي كه طبق قوانين يونسكو كساني كه مدرك كارشناسي را اخذ كردند جزو محققين يك جامعه محسوب مي شوند .

عليرغم چنين وضعيتي ، آنچه از دانشجويان ادبيات و... ذكرگرديد، ادبيات درفرهنگ ما جايگاه خاصي دارد وكلاً درنسبت با سايرعلوم ادبيات درجامعه ما نهادينه است به شكلي كه فلسفه درفرهنگ ما آن چنان كه بايد فرهنگ نشد ، وچوب آنرا هم خورديم چون فلسفه يعني تفكروجامعه اي كه تمرين تفكرنكند ويا با آن نسبتي نداشته باشد دچارتشويش هويت وآشفتگي فكري وپريشاني فرهنگي خواهد شد وثمره آن را هم مي بينيم . ولي ادبيات درهمه طبقات جامعه ما اعم از ضعيف تا مرفه درسنخ لايه هاي فرهنگي ما رسوخ كرده چنانكه روستايي وشهري بيسواد وباسواد اشعارفراواني ازحافظ ومولانا وفردوسي وسعدي و... برزبان دارند ودرحافظه خود جاي داده اند .

ادبيات عموماً وشعرخصوصاً درفرهنگ ما از چنان پيشينه تاريخي برخورداراست كه حذف آن يا ناديده گرفتن آن محال مي نمايد اگرچه متأسفانه ادبيات منظوم يا شعرتبعات منفي را هم درجامعه ما وبرفرهنگ ما گذاشته است كه قابل كتمان نيست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 8:58  توسط حسین پائین محلی  | 

اصلي خود فاصله گرفتند وعوامل ديگر نهايتاً باعث گرديده است كه بربسياري از ماشين هاي خود آذري بنويسند .

واما مناظره ! يكي از دوستان كه خيلي شوخ است وهروقت اورا مي بينيم يا مستربين مي افتم از مناظره ژيان وكاميون مي گفت كه ژياني روي سپرجلويش نوشته بود : ميازارموري كه دانه كش است! كاميون جلويي كه از آينه بغل آن را ديد كناركشيد تاژيان رد شود ولي هنوز چند ثانيه اي نگذشته بود كه راننده كاميون عصباني شد ودوباره گازراگرفت چرا ؟ چون روي شيشه عقب نوشته بود : فلفل نبين چه ريزه ، بشكن ببين چه تيزه !

درمورد بازي هاي زباني اين نوشته ها هم مي شود بحث كردچنانكه درادبيات ما نيز ديده شده گاهي كلمه اي را يك سره مي نويسند گاهي كمي از آن را فارسي وكمي را انگليسي يا با اعداد رياضي مي نويسند . به هرحال همه رقم هست !

منمشتعلعشقعليمچكنم ! عاحصطح ! ZOOR nazanfarsineveshtam ايحجتخدا ! /B توهرگز/ التماس 2 A !

منابع ومأخذ ادبيات جاده اي :

ممكن است بسياري از ابيات يا جمله ها از شاعران معروفي باشند اما راننده ها اين ابيات را از طريق راديو وضبط از زبان خوانندگان شنيده وبا كمي دخل وتصرف آنرا بنويسند وگاهي ابداع خود راننده است كه حديث نفس يا توصيف خودرو باشد چنانكه برادرش فوت كرده ومي نويسد : به ياد برادرم ...

غم داغ برادررا برادرمرده مي داند !

مكان نوشته ها :

1-  داخل : ممكن است كنارآينه يا روي دفترچه يادداشت روبروي راننده باشد .

2-  بيرون خودرو : بربدنه ماشين يا هرجايي كه ديد بيشتري داشته باشد نوشته مي شوند اما عمدتاً برروي سپرها (اعم ازعقب يا جلو) گل گيرها (به خصوص ماشين هاي بزرگ) برروي شيشه عقب ، بالاي اتاق كاميون ها ، بدنه وعقب خودرو ، وباك خودروهاي سنگين .

خط وزبان :

1-  خط فارسي 2- خط عربي (احاديث وآيه قرآن و..) 3- خط انگليسي (كه بسيارنادراست) 4- تركي (آذري) بعد از زبان فارسي استعمال آن زياد است .

نكته پاياني :

علاقمندان جهت مطالعه بيشتردرباب ادبيات جاده اي علاوه برمقاله نگارنده ، وكتاب معرفي شده درنوشتارحاصرادبيات جاده اي اثر جواد جليلي مي توانند به ماشين نويسه ها اثراستاددكترمحمدجعفرياحقي همچنين ماشين نويس ها ازناصرتقوايي رجوع كنند . البته تحقيقات ميداني نيز فراموش نشود . نگارنده دركلاس درس حاصل ماه ها جمع آوري اشعاررادركلاس ارائه داداستاد خوشحال شد وگفت : آقاي فلاني اين بيت هم جزو ادبيات جاده هاست فراموش نكنيد : خرنشو ، خاورنخر، من خرشدم خاورخريدم !

جنگ ادبيات جاده اي :

1-           تا كي توان سرنوشت را ازسر، نوشت .

2-           حسرت كه دمي بي حسرت نزيستم .

3-  مدعي گرنداند حال ما ، عيبش نكن – ما ميان موج درياييم واوبرساحل است .

4-  خواهي كه جهان دركف اقبال توباشد – خواهان كسي باش كه خواهان توباشد .

5-           مراگرعالم دنيا ببخشد – برابربا نگاه مادرم نيست .

6-           آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟

7-           چرا زيبا رويان بي وفايند ؟

8-           به چشمانت بياموز كه هركس ارزش ديدن ندارد !

9-           به ياد روزهاي رفته از ياد !

10- به درويشي قناعت كن كه سلطاني خطردارد . 11- گربميرددختري برقبر اورويد گلي – گربميرند دختران دنيا گلستان مي شود . 12- اي كاش حرام خوري هم مثل شراب خوري مستي داشت !13- غم مردان وجود نامردان است . 14- الهي درشب فقرم بسوزان ولي محتاج نامردان مگردان ! 15- دربيابان گرصدسال سرگردان شود – به از آن است كه دروطن محتاج نامردان شوي ! 16- اسكاتران عشق ! 17 – خير پيش ! 18 – اسيرجاده ها ! 19 الهي اول پاكم كن بعد خاكم كن ! 20 الهه ناز ! 21- سفربخير ! 22- خانه دوست كجاست ؟ 23- تومحشري ! 24- گررفيق شفيقي درست پيمان باش ! 25- رفاقت قصه تلخي است كه از نامش هراسانم ! 26- ماشاءا... 27- يا ضامن آهو ! 28- يا ثامن الائمه ! 29- يا فاطمه الزهراء ! 30- الفت شب هاي خوش راروزگاراز ما گرفت ! 31- بي همگان به سرشود بي تو به سرنمي شود ! 32- تا كه ياري يارشد بي زارشد ! 33- قسم به قلب هاي شكسته ! 34- سكوت ، مادرفريادها ! 35- به جهاني ندهم عالم درويشي را ، كه جهان غمكده اي درنظردرويش است ! 36- تا شقايق هست زنده است قدرت ، عشق را فراموش نكن ! 37- با مردان اين زمانه يك سلام ووالسلام ! 38- هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق ‹به ياد برادرم› ! 39 – رفاقت تعطيل ! 40- فرزند هنرباش نه فرزند پدر- فرزند هنرزنده كند نام پدر! 41- اي عشق همه بهانه از توست ! 42- مراسرگشته مي دارد سرزلف پريشانت ! 43- خاك اگرخنده كردوگندم داد از توبود اي بزرگ باران ساز ! 44- گفتم به نقاش ازل نقشي بكش از زندگي – ناگهان نقش خيالت برلب دريا كشيد ! 45- چه سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي – اما وقتي بهارشد يه جوري ازش جدا شي ! 46- به خاطر دل تو از همه بريدم ! 47- تو ديگه چرا ؟ توكه بي وفا نبودي ؟ 48- يا رب توچنان كن كه پريشان نشوم محتاج به بيگانه وخويشان نشوم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 8:49  توسط حسین پائین محلی  | 

ازسال های بسياردورحقيراشعاروجمله های زيبای روی گل گيرکاميون ها یا شيشه عقب تاکسی هاو... را می نوشت واين عمل واکنشی رادرانسان های اطرافم به وجودمی آورد. بعضی با تعجب وژستی کنجکاوانه ازنگارنده علت اين کاررا می پرسيدند ومنتظرتوضيح بودند وعده ای هم لبخندی ازروی تمسخرمی زدند وفکرمی کردند همه بايدبافکرآنها زندگی کنند !

سالها گذشت تا مجموعه ای از اشعاروجمله های پرمحتوادرزمينه های گوناگون جمع آوری کردم بعددوستی به من فرمودکه کتابی درزمينه ادبيات جاده ای چاپ شده است چرابرای اينکه خيالت راراحت کنی آن کتاب را نمی خری ؟ کمی تأمل کردم وچند مسئله ای مربوط به موضوعی که دوستم بامن صحبت کرده بودذهن مرابه خود مشغول کرد .

نخست اينکه به اين شعرها وجمله ها ادبيات جاده ای يا ماشين نويس ها اطلاق شده خيلی جالب است از جهت ديگرمن توانسته ام مجموعه ای تهيه کنم وآنرابه صورت کتاب چاپ کنم ودراختيارعلاقه مندان قراردهم ، ازسويی به راستی چرا اينقدرادبيات عموماً وادبيات منظوم(شعر)خصوصاً درفرهنگ ما ايرانی ها نهادينه شده وسراين درچه چيز نهفته است وتصميم داشتم قبل از اينکه به تأمل درادبيات جاده ای بپردازم واين مطالب رابه رشته تحريردرآورم مقدمه ای هم دررابطه با اين موضوع بنويسم اماازآن جايی که مقدمه نوشته های من بيشترومفصل ترازخودموضوع می شودواين مسئله انتقادبرخی ازبزرگان رابه همراه داشته ، که انتقادی است پذيرفتنی که چرانگارنده زيادبه حاشيه می رود نوشته فوق هم البته مقدمه است برای ورودبه بحث اصلی !! ازترس تصميم گرفتم آنرابه صورت نوشتاری مستقل با عنوانی ديگردرشماره های بعد انشاءا... به خوانندگان خوب  تقديم کنيم .

برگرديم به اصل بحثمان ، نمی دانم دوستان بزرگواردرضمن رانندگی ياوقتی سوارتاکسی هستندودرشهرحرکت می کنند آيا تابه حال شعرها وجمله های شيشه عقب ماشين جلويی ذهن آنهارامتوجه خودساخته ؟ ويا هنگامی که برای مسافرت ازشهربيرون می آيند برايشان اتفاق نيافتاده که دريک روزبارانی از روی کنجکاوی تصميم به خواندن نوشته روی گل گيرکاميون جلويی را داشته باشيد اما تلنگرپی درپی قطره های باران برشيشه ماشين يا سبقت وسرعت گرفتن کاميون فوق وشايد هم کمی کثيف بودن گل گيروهرعامل ديگر... شماراازخواندن آن بازدارد؟

ازتمسخردوستان درماشين که بگذريم ! به هرحال شما علاقمند به ادبيات جاده ای شده ايد که شايد نقشی جزسرگرم کردنتان نداشته باشد وبه دليل همين نقش راهنمايی ورانندگی رانندگان محترم راازنوشتن برنقاط مختلف ماشين برحذرداشته وبعضاً جريمه هم می کنند . چون اينگونه تحليل می نمايد که اگرچه ادبيات جاده ای بيانگرحديث نفس صاحبان ماشين است اما حواس بسياری ازرانندگان رادرروزهای بارانی و... يادرشب به خودمشغول وخدای ناکرده منجربه تصادف می شود !! که البته اين تصادف هم نوعی ازادبيات محسوب می شود تراژدی !! نمی دانم ذکراين نکته ضروری است يانه که تولد ادبيات جاده ای وربط آن محصول مدرنيته است يعنی اگرجاده های امروزی نبود، به طبع آن وسايل نقليه مدرنی هم وجودنداشت که اين اشعاروجمله هابرآن خودنمايی کنند وادبيات جاده ای راشکل دهند !

اگرچه اين اشعاردرقالب کلاسيک هستندنه شعرهای به اصطلاح مدرن ؟ وخوشبختانه عرصه شعردراين حوزه ازنفوذکسانيکه نمی توانند شعرخوب بگويندولذابرحرف های خودعنوان پست مدرن می گذارنددرامان مانده وخدارابه خاطراين موهبت بايدشکرکرد. بازانگاردارم به جاده خاکی می زنم ...

وقتی به مجموعه ای ازاين اشعاروجمله هاـ ادبيات جاده ای ـ نگاه می کنيم با موضوعات متفاوت ومتنوع درعين حال بسيارزيبا وصفادارمواجه می شويم که ريشه درفرهنگ ايرانی داردوبس مثلاً اشعاری که درمورد امام علی آمده ونشان ازاين امرداردکه علی (ع) صرف نظرازعظمتی که دارندواحترامی که درجهان اسلام برای ايشان قائل هستند درايران شخصيتی اسطوره ای دارند چنانکه علاوه برادبيات جاده ای درعرفان نيزاين جايگاه وجودداردمثلاً ديدگاه مولانادرباب اميرالمؤمنين درمثنوی معنوی مبين اين مدعاست يا اشعاری که درباب امام حسين است نشان دهنده اوج علاقه جامعه ايرانی به امام بزرگواراست که عشق اوراباسرشت ايرانی آميخته اندوالبته همين طورمادروسايرائمه ...

اما موضوعات ديگری هم يافت می شود که می توان آنهارافراترازيک فرهنگ دانست وجنبه جهانی دارداما نگارنده بی اطلاع است ازاين که آيادرکشورهای ديگرنيز ادبيات جاده ای وجوددارديا نه اگرچه اين امررابعيدمی داندچراکه چنانچه اشاره شدادبيات درشرق وبه خصوص درايران اين قدرپيچيده است وهرروزبه شکل جديدی خودرامی نماياندوحضورخودرابه همه اعلام می کند

۱- مناسبات كاري :

 راننده هميشه درسفراست درجاده حركت مي كند وطعم غربت ودوري را مي چشد واي بسا كه خطرهميشه دركمين اوباشد .

گرهمسفرعشق شدي مردسفرباش                           هم منتظرحادثه هم فكرخطرباش

2- برچشم حسودلعنت :

 ممكن است روي گل گيرراست نوشته باشد برچشم خوب رحمت وبرگل گيرسمت چپ : برچشم بد لعنت ويا به گونه اي ديگرمثلاً : چشم حسود كور، يا خودتي .

3-  مادر:

 شعاروجملات بسيارزيبا واحساسي وپرمعني كه شايد يك دليلش به نقش فرهنگي وجايگاه ها درفرهنگ اسلامي وايراني برگردد چنانكه معتقدند بهشت زيرپاي مادران است اين نوع نگاه درادبيات قبرستان نيز خيلي جلوه گري دارد واشعارفراواني دراين زمينه سروده شده است . اگر پدرتاج سراست مادرسلطان قلبهاست . مادرمحتاج دعايم . رفيق بي كلك مادر. دوست بي همتا مادر . تنها آرزويم داشتن مادربود افسوس .

4-  دوستي بزرگان ديني ومذهبي :

چنانكه قبلاً هم اشاره كرديم جامعه ايراني جامعه اسلامي است واسلام يكي از فرهنگ هايي است كه هويت ما را ساخته وايرانيان نسبت به بزرگان دينشان علاقه واحترام خاصي دارند ودين اسلام نيز درتحولات ايران نقش اساسي داشته چنانكه انقلاب اسلامي براساس مذهب شكل گرفت وبه ثمرنشست . ازبين ائمه وبزرگان ديني مي توان از حضرت محمد (ص) ، امام علي (ع) ، وفاطمه زهرا (س) ، رقيه (س) ، وديگربزرگان ياد كرد كه دراين بين حضرت علي (ع) درفرهنگ اسلامي وايراني اسطوره شده است : هركس به كسي نازد ، ماهم به علي نازيم . منمشتعلعشقعليمچكنم ؟ دنيا به علي نازد ، مولا به ابوالفضل . عالم صدف است وفاطمه گوهراو ! يا ابوالفضل – يا بي بي زينب . يا ضامن آهو . سفردرپناه امام هشتم . علي ولي الله . يا قمربني هاشم . يا مهدي . علي اي هماي رحمت !

عشق يعني طاق ابروي حسين / يا رب اگر علي مولا نبود ، هيچ كس لايق زهرا نبود .

5- تسليم :

درحقيقت مالك اصلي خداست . اين امانت بهرروزي نزد ماست .

گشتم نبود ، نگردنيست ! هرلحظه خدارا شكر .

چرا خوبان زود مي ميرند ؟ كاش معشوق زعاشق طلب جان مي كرد    تاكه هربي سروپايي نشود ياركسي .

6-   توصيف خودرو :

شبگرد تنها – ستاره شب – رخش صحرا – عقاب آسمان – تندر – آشيانه باد – طوفان – سالاردهكده – پاشنه طلا .

7-   تعريف عشق :

ممكن است برخي از اين تعريف ها ازشاعران بزرگ وبرخي از خوانندگان طاغوتي كه شعرهايشان ماندگارشده است باشد :

عشق گذشتن از مرزوجوده ! عشق من عاشقم باش . از صداي سخن عشق نديدم خوشتر.

عشق كه گنه نيست چه روز وچه شب ، بوسه مگر چيست فشار دولب !

8-     علاقه به زادگاه :

استانم گلستان !    شهرم جلين !

9-   تعريف زندگي :

زندگي زيباست اي زيبا پسند ! زندگي ام برخلاف آرزوهايم گذشت ! تا شقايق هست زندگي بايد كرد!

10-     دوست :

تاوقتي هستم نداني كه كيستم ، روزي سراغ من آيي كه نيستم . من از بيگانگان هرگز ننالم ، كه با من هرچه كرد آن آشنا كرد . دشمن دانا بلندت مي كند ، مي زندت برزمين نادان دوست . رفيق بي وفا را كمتر از دشمن نمي دانم ، سرم قربان آن دشمن كه بويي از وفا دارد .

11-     دنيا :

چون مي گذرد غمي نيست ! دنيا غروب آرزوهاست ! سرفتنه دارد دگرروزگار ! به آنچه دل نداره دل نبند !

12-   رندانه ها :

حيف است كه ارباب وفا را نشناسي ! فرزند هنرباش نه فرزند پدر، فرزند هنرزنده كند نام پدر!

13- محبت وطلب آن :

از محبت سركه ها مل مي شود ، از محبت خارها گل مي شود ! محبت كه گناه نيست ! به اوبگوييد دوستش دارم ! امشبي را ه درآنيم غنيمت شمريم ، شايد اي دل نرسيديم به فرداي دگر !

دراين جا لازم مي دانم نكته اي را به خوانندگان عزيزيادآورشوم واين كه اگر توضيح درباب موضوعات فوق به اين دليل خودداري شده ، كه موجب خستگي خواننده گرامی نشود وبه حاشيه نرويم وبه تطويل كلام بپردازيم وتنها از موضوع اصلي دورنشويم واميدواريم نوشتارحاضردردوستان اين انگيزه را ايجاد كند كه به مطالعه دراين باب بپردازند وتحقيقات بيشتري دراين زمينه بنمايند والبته حاصل كارخودرا هم براي ما ارسال كنند تا دوستان ديگر نيز از حاصل كار آنان استفاده كنند .

سبك وشيوه بيان درادبيات جاده اي :

سادگي ، گيرايي ، آزاد انديش وگستردگي پيام ، استواري ، ايجاز ، موسيقي ، همچنين زبان مردمي (عاميانه) را مي توان از ويژگيهاي اين ادبيات جاده اي برشمرد . برخي از اين اشعاروجمله ها چنانكه قبلاً گفتيم برگرفته از ترانه هاي مشهوريا فيلم ها وسريال هايي است كه بين مردم جايي پيدا كردند چنانكه با پايان يافتن فيلم مي بينيم كه بربعضي ماشين ها ثبت خواهد شد :

به توچه بلا ؟ توعزيردلمي ! به اوبگوييد دوستش دارم ! التماس نكن ! غريب آشنا ! شقايق واي شقايق ! نرگس تمام شد ! معرفت درگراني است به هركس ندهندش ، پرطاووس قشنگ است به كركس ندهندش !

خالي از لطف نيست كه اشاره اي هم به مناظرماشين ها همينطورآن قسم از نوشته هايي كه به زبان آذري هستند نيز بشود ، نگارنده متأسفانه به هيچ وجه از زبان آذري چيزي نمي داند اما مطالبي را كه نقل مي كند برگرفته شده ازكتاب ادبيات جاده اي اثرجواد جليلي است كه درنوشتن اين مقاله بسياربه حقيركمك نموده والبته دوستان را به خواندن آن توصيه مي نماييم :

زبان آذري شيرين ومعصومي است كه اززبان هاي غني كشورمان نيز محسوب مي شود وبسياري از هم ميهنان خوب آذري زبان ما نيز كه مهاجرت كردند از وطن (ادامه دارد!)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 8:40  توسط حسین پائین محلی  | 

 

عموماً درگذشته رسم بر اين بود كه وقتي دختروپسرجواني كه با هم عروسي كردند صاحب اولين فرزند مي شوند درنامگذاري فرزند با بزرگترها مشورت مي كردند وحتي بعضي از زوج هاي جوان به احترام بزرگترها از نام گذاري فرزندان خودداري مي كردند وآن را به عهده بزرگتر خانواده مي گذاشتند – الان هم درخيلي جاها رسم هست البته به به شكل قديمي اش وما دراينجا با خوب وبد بودن اين رسم كار نداريم ولي آنچه مورد قبول همگي ماست احترام به بزرگترها مي باشد كه درفرهنگ ايراني بسيار مورد توجه هست – بزرگترها هم درنام گذاري فرزندجديد خانواده حساسيت خاصي از خود نشان مي دادند چون اسم را عين شخصيت ووجود فرد كه هويت او باشد تلقي مي كردند به هرطريق نام فرزند عمدتاً توسط بزرگان به اين شكل انتخاب مي شد كه اگر يكي از افراد خانواده پدريا مادر درگذشته بود براي زنده نگه داشتن نام او يا احترام گذاشتن به خانواده اش نام او را روي فرزند مي گذاشتند .

اما آنچه كه قابل تأمل است اين نكته مي باشد كه درانتخاب اسم وسواس خاصي از خود نشان مي دادند چون همان طور كه اشاره شد نام فرد را عين فرد تلقي مي كردند ، حتي امروزه هم درنگاه بسياري اينگونه است به خاطرهمين دركارت هاي عروسي يا نامه ها اسم كامل خانم ها منظوراسم كوچك آنهاست مثلاً محدثه – نوشته نمي شود واين خيلي ها خوب نمي دانند وتنها به حرف اول اكتفا مي كنند . مثلاً م مخفف محدثه است يا به اسم كوچك خانم هاي غريبه صدا نمي زنند واين را تجاوز به حريم او تصورمي كنند – البته اين كه امروزه شرايط كمي تغيير كرده خود مسئله ديگري است ... اما امروزه چندان درنام گذاري فرزندان دقت نمي كنند وگاه اسمي را براي فرزند خود برمي گزينند كه به بدنامي درتاريخ مشهوربوده وهنگاه برزبان آوردن آن فوري ذهن هركس متوجه آن شخص خواهد شد كه درتاريخ به اعمال بد مشغول ومعروف بوده – مثلاً چنگيز كه آدم ياد جنايت هاي چنگيز خان مي افتد – يااسم هايي كه معاني خوبي ندارند يا اگر به فرهنگ لغت رجوع كنيم مي بينيم كه مترادف هاي خوبي دركنار آن نگذاشتند درحاليكه شايد اكثريت اين حديث از پيامبر(ص) را شنيده باشند كه مي فرمايد : « از جمله حقوقي كه فرزند برپدرومادردارد 3 چيز است : 1- اسم نيكو براي او انتخاب كند 2- سواد وادب به او بياموزد 3- هنگامي كه بالغ شد براي او همسربگيرند » .

چنانچه ملاحظه مي فرموديد انتخاب اسم نيكو اولين حق فرزند است ما نبايد نامي را براي فرزندمان انتخاب كنيم كه مايه آزردگي خاطراو شويم يعني زماني كه بزرگ شد ووارد جامعه گرديد با نگاهي متفاوت روبروشود به اين معني كه با شنيدن نام او يا هنگام فراخواندنش واكنشي از خود نشان دهند دچار سرخوردگي خواهد گشت – چنانچه بعضي ها پس از اينكه درموقعيتي قرارگرفتند كه بتوانند نام خود را عوض كنند چنين خواهند كرد .

درهمين راستا دركشورها ، منجمله كشورخودمان سازمان ثبت احوال محدوديت هايي را براي نامگذاري مي گذارد كه طبيعي ومنطقي است وتنها مي توان از نام هايي استفاده كرد كه يا درفرهنگ ايراني هستند ، مثلاً محمد يا عيسي درفرهنگ ديني وكوروش يا رستم درفرهنگ ايراني – دركشورهاي ديگر نيز اين محدوديت ها به شكل ديگري است مثلاً نبايد نام معني غير اخلاقي يا توهين آميز داشته باشد يا دربعضي از كشورها نام بايد متناسب با  فرهنگ جاري باشد مثلاً درآمريكا وانگليس  75 درصد از نام هاي كوچك بالنسبه تكراري است واز 755 نام فراتر نمي رود كه براي آمريكا با 296 ميليون نفرجمعيت رقم بالايي نيست ، پس درنامگذاري فرزندانمان بايد دقت زيادي كنيم ومبادا نامي را انتخاب كنيم كه فرزندانمان از نظرشخصيتي دراجتماع مورد تحقيرقراردهند وچنانچه اشاره شد خوشبختانه قوانين دراين زمينه هست البته براي اقليت هاي مذهبي هم مشكلي نيست وقانون دراين زمينه نيز تبصره هايي دارد .

نكته ديگري كه درجامعه ما متأسفانه مثل يك اپيدمي رشد كرد وتبديل به يك آسيب اجتماعي شده انتخاب نام غير ديني يا تغيير نام از ديني به غيرديني است نگارنده مدعي نيست كه صرف عوض كردن نام ديني مثلاً من به نام غيرديني مثل سهراب ، كه البته ايرانيان نيز مردمي دينداربودند ومقصود ما ازدين اسامي ائمه مطهر مي باشد ، منجربه تضعيف دين ودينداري مي شود ابداً چراكه اگر بخواهي با عوض كردن نام الان هويت وجودي خويش را ازدست بدهد آن هويت اصلاً هويت نيست ! آنچه كه حقير درباره آن مي خواهد بگويد اين است كه متأسفانه عده اي چنين تصورمي كنند كه اگر به جاي نام زهرا نان نگين را انتخاب كنند ، با فرهنگ وباكلاس مي شوند واگر نعوذ بالله به جاي غزل ، فاطمه بگذارند درنظرعام اصل تلقي مي شوند درحاليكه اين نگرش غلط است ونگارنده با اين طرز تفكر مخالف است وگرنه به هيچ عنوان قصه تعيين وتكليف كردن را ندارد وخود را شايسته نمي بيند كه به ديگران امر يا دستوربدهد ويا تغيير نام هم چندان مشكل ندارد اما بحث برسرنوع نگرش است كه مثلاً درحالت اول نامي را انتخاب كنند كه معناي بدي داشته باشد يا نام مشهورشخصيتي منفي درتاريخ باشد همينطوربه جاي نام ايشان نام حيوان يا موجودات بي جان را بگذارند . مثلاً به جاي خديجه بگذارند لاله بعد تصوركنند كه اين نام گذاري فرهنگ آنان را بالا مي برد .

عكس اين مطلب درمورد دوستانمان درصدا وسيما هم صدق مي كند . دربسياري از سريال ها وفيلم ها فردي ! افرادي را كه نقش منفي را ايفا مي كنند عمدتاً نام اصل ايراني مي گذارند مثل آرش ، سياوش درحاليكه اين درست نيست ونگاه مخاطب را به فرهنگ ايراني ، نام وفرهنگ نام ايراني ظنين مي كند واين شايسته نيست كه .... فرهنگ از يك رسانه ملي چنين كاري را كنند چنانچه درسطرقبل هم گفتيم صرف عنوان مذهبي داشتن دليل برخوب بودن نيست مگراينكه شاهان پهلوي يك محمدرضا وديگررضا نام داشتند يا شاهان قاجاري مثل محمد خان كه 40 هزارچشم از مردم كرمان درآورد ....نام مبارك رسول الله را نيز داشت . بياييم منطقي باشيم . با اميد به اين كه نام خوبي را زوج هاي جوان برفرزندانشان بگذارند تا باعث سرخوردگي آنان نشوند وبا نام گذاري صحيح فرزندان فرهنگ بزرگ ايراني واسلامي را نشان بدهند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 11:12  توسط حسین پائین محلی  | 

 

« بهاران از كجاست كه روح روئيدن وسبز شدن ناگاه درتن خاك مرده پيدا مي آيد ؟ واز كجاست كه روح شكفتن ، ناگاه از تن چوب خشك ، چندين برگهاي سبز وشكوفه هاي سفيد وآبي وزرد وسرخ برمي آورد ؟ بهاران ، راز داررستاخيز پس از مرگي است وقبرستانها ، مزاري هستند كه درآنها ، بذرمردگان افشانده اندو جسم تا نميرد ، كجا رستاخيز مي پذيرد ؟ با بهاران ، روزي نو مي رسد وما همچنان چشم به راه روزگاري نو. اكنون كه جهان وجهانيان مرده اند آيا وقت آن نرسيده كه مسيحاي موعود سررسد ( ويحيي الارض بعد موتها )  ( سيد مرتضي آويني )

به سرم زد ازغرفه ها بازديد كنم ، چون اولاً از بيكاري حوصله ام سررفته ثانياً اگه خود ما خبرنگارهاي غيرحرفه اي از كارهاي خودمان وهمكارانمان ديدن نكنيم پس چه كسي مي آيد ؟ از ديگران چه انتظاري داريم ؟ بگذريم !

چشمم به عكس بزرگي از سيد شهداي اهل قلم ، سيد مرتضي آويني مي افتد . اگه اشتباه نكنم نام غرفه نسيم صبح است والبته درچند غرفه ديگر نيز عكس شهيد آويني هست واين غريب نيست ، بلكه قريب به ذهن است چون شهيد آويني را مردم ما با مستند روايت فتح مي شناسند . كاري كه بعد از انقلاب درمورد جنگ صورت گرفت ، اهل سينما وهنرهم آويني را به عنوان بنيانگذارنقد فيلم درايران شناختند . كسي كه اولين مجله ي تخصصي هنري سوره را به راه انداخت . ایشان بنیانگذار رشته سینمای اشراقی هستند که حتی دررشته فلسفه هنر نیز درامریکا از ایشان یادشده.حتی اسپیلبرگ فیلم معروفش را -نجات سرباز برایان-از روی روایت فتح اوینی از حیث ساختاری گرته برداری کرده!اما آن چه كه غريب ماند انديشه او بود كه با آن زندگي كرد وبرسرآن جان باخت . بزرگان انسانهاي تك بعدي نبودند ، بلكه ساختار شكن وهنجارشكن بودند وجلوتراز زمانه فكر مي كردند وگرنه چطورمي توانستند زمانه را آنگونه كه مي خواستند دگرگون كنند ؟

آويني هم يكي از بزرگان بود . حتي مخالفان فكري او نثرزيباي اورا مي ستودند وبه توانايي ايشان درحوزه هنر وسينما اذعان مي كردند وشايد اين حربه اي بود براي اين كه انديشه اورا به حاشيه برانند . آويني انديشمندي بود درساحت تفكر. براي من كه با او محشورشده ام يك معماست . خانم ايشان نقل مي كنند كه درجواني دردانشگاه شهيد آويني را همه مي شناختند وبه او احترام مي گذاشتند .

ايشان يك مذهبي ، متفكر، هنرمند وعارف بوده اند . بسيارخوش تيپ بودند . روزي سيبيل نيچه اي وهمه را تحت تأثيرقرارمي دادند ووقتي كه انقلاب شد تغيير ژرفي درايشان رخ داد . به اين معني كه مجموعه بسياري از آثارونوشته هاي خود را درگوني اي ريخت وآتش زد وگفت : آنها حديث نفس بود ، بايد هنررحماني باشد نه شيطا ني ، آري ، آويني اينگونه بود! او تنها درحوزه هنر وسينما فعال نبود بلكه توانايي او آنقدرزياد بود كه نمي شد اورا محدود به حوزه اي كرد اما شايد زبان هنري وهنررحماني كه از آن صحبت مي كرد وبرآن گونه رفتار مي نمود بيشترايشان را نشان داد . او درحوزه انديشه نيز آثار متنوع ومتعددي دارد كه مي توان به فرداي ديگر به عنوان مثال اشاره كرد . كتاب فردايي ديگر شامل هشت مقاله دردو بخش است . بخش دوم كه بيشتر مقالات را شامل مي شود درحوزه شعر وادبيات وعرفان است كه با زباني غير قابل تصوربيان شده است . بخش اول مجموع سه مقاله است كه درباب نسبت ما با تجدد ، ژاپن وتجدد وهمين طورتحليل تطبيقي از دو متفكر غربي درباب غرب .

بگذريم ، آويني را با شعر وادبيات وهنروعرفان وسينما شناختيم ودرست هم شناختيم . اما آويني كسي نبود كه تنها دراين حوزه ها خلاصه شود . او آموزگارطريق تفكر بود . همينطورمرغ مرگ انديش بود . ما وظيفه داريم بعد ناشناخته اورا كه تفكر او بود وامروز مهجورماند ودرميان سروصدا ها به حاشيه رانده شده ، به دوست داران حقيقت بشناسانيم . به اميد آن روز اين نوشتاررا با جمله اي از شهيد آويني به اتمام مي رسانيم :

« درعالم رازي هست كه جز با خون فاش نمي شود » .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 11:0  توسط حسین پائین محلی  | 

 

هايدگر فيلسوف شهيرآلماني معتقد بود تمدن بشري حاصل اليناسيون انساني است . به عبارتي درنگاه او تمدن جديد ماهيت وروح خاص خودرا داشت وبه هيچ عنوان اهل تعامل با فرهنگ نيست واين نگرش مارا به ياد فيلسوف فرهنگ ، نيچه مي اندازد كه به نحوي مي توان اورا پدرفكري هايدگرمحسوب كرد . نيچه كه از او به عنوان فيلسوف فرهنگ ياد كرده اند چنين مي پنداشت كه نقطه اوج تمدن دربرابرنقطه اوج فرهنگ قرارمي گيرد چرا كه تمدن كنوني كه حاكم برزندگي بشر است وريشه درغرب دارد وماهيتش ماهيت ستيزي است يعني تمدن اگر چه خود زاييده فرهنگ است اما پس از بالندگي فرهنگ را مي بلعد ودرخود هضم مي كند وآن را از كارآيي خود خارج خواهد كرد وبا اين اضمحلال فرهنگ ، خود تمدن نيز به زعم اشپينگلرروبه افول خواهد رفت ....

تمدن كنوني بشر كه ماواي آن غرب است وامروز به آن مدرنيته نيز اطلاق مي شود درجريان بودن ماهيت وذات آن تلقي مي گردد واز اين جاست كه عده اي برآنند : مدرنيته قوه هاضمه قوي دارد چرا كه از سويي چنان چه اشاره مي گردد هرچيزي را مي پذيرد وبه درون خود راه مي دهد وماهيت آن را درراستاي خود تغيير مي دهد از سويي اين جريان داشتن مدرنيزم كارآيي وارزش ذاتي پديده ها را نيز تنزل مي دهد به همين جهت بود كه كساني چون هايدگر معتقد بودند كه مدرنيزم درتكنولوژي فعليت مي يابد وذات تكنولوژي را گشتالت مي دانست واين گشتالت بودن تكنيك باعث مي شد به هرچيزي نگاه ابزاري وآماده دردست داشته باشد حتي انسان نيز دراين نظام ماشينيسم تبديل به ماشين مي شود .....

قصدمان بحث تفضيلي فرهنگ وتمدن همچنين تبيين نسبت بين اين دو تمدن جديد نيست بلكه خواستيم فقط به اجمال بگوييم كه اين مسئله روشن شود كه جهان جديد روح خودرا دارد وجهان قديم نيز همچنين ، پس فرهنگ نسبتي را كه با بشردردنياي قديم داشت درجهان تجدد از دست مي دهد وكارآيي خويش را درايده وسوژه تنزل مي دهد . مثال بارز استفاده از لباس هاي سنتي دررستوران ها وهتل هاي چند ستاره يا اشياء سنتي به عنوان تزيين منزل است . استفاده كنندگان از اين لباس ها ووسايل نه به خاطراين كه ارزشي ذاتي براي آنها قائل باشند ويا احترام بگذارند وخودرابه آداب ورسوم واعتقادات پايبند بدانند بلكه جهت لذت بردن ، متفاوت بودن ، جذب ديگران ، مثلاً راضي كردن مشتري درفضايي كه بايد از او پذيرايي كنند و... از آنها استفاده ابزاري مي كنند وبا حقيقت آنها هيچ نسبتي نخواهند داشت وبرقرارنمي كنند . اين مسئله را مي توان تعميم داد ودرباره فيلم هايي كه درباب آداب ورسوم از تلويزيون پخش مي شود تا تحقيق هاي علمي درزمينه فرهنگ وفولكوريك كه به مجموعه بازي ها ، اعتقادات ، آداب ورسوم ، پوشش ، ضرب المثل ، معماري بناها ومردم اطلاق مي شود انجام مي پذيرد ومصداق داشت  . مثلاً ساخت فيلم درباب اعتقادات وآداب ورسوم به اين معني نيست كه قصدشان ترويج است بلكه يك كار هنري محسوب مي شود كه بايد از آن لذت برد !!!!!

ما وقتي يك فيلم هندي مي بينيم بيشتر هنر سينمايي هاليوودي را شاهد هستيم . تكنولوژي جهان را درحد تصويرتقليل داده است وفرهنگ نيز دراين ميان حقيقت را از دست مي دهد يا تحقيق علمي چنانكه از عنوان آن پيداست علمي است . يعني علمي كه درعصرجديد ساينس اطلاق مي شود كه تجربي است يعني معرفت محسوب نمي شود واز آنجا كه گوهر علم مدرن پژوهش روشمند بودن باز پيداست كه نسبت حقيقي نمي تواند با آن برقراركند چنانكه شرق شناسي چون دوگوبينو سفيرفرانسه درايران درعهد قاجاردرسفرنامه علمي خود با استهزا درمورد ايراني ها صحبت كرده بود واين پرسش را مطرح كرد كه ايراني ها وقتي به هم مي رسند از يكديگر مي پرسند دماغت چاق است ؟ يا هنگامي كه مي خواهند وارد خانه اي بشوند ومي ترسند ويكديگر را هل مي دهند .

پيداست كه او با جان اين فرهنگ نسبتي نداشت وگرنه يك بچه 10 ساله هم فلسفه اين سنن را مي داند ! ما شرقي ها هويت مند بوده ايم وهنوز امروزه درگيروداربا تجدد هم وغم مان هويتمان است . يعني آنچه كه ما را ساخته ما به اصطلاح «ما» كرده است وآن همان عناصرفرهنگي است كه با آن از زماني كه به دنيا مي آييم ارتباط برقرارمي كنيم .

هويت ما كه گذشته ما را مي سازد همواره دراكنون ما نيز حضوردارد ولي درعصرجديد اين هويت وعناصرفرهنگي كه فرهنگ ما محسوب مي شوند دستخوش تغييراتي گرديده اند كه ما را نيز شامل شده است . تا حدي كه بعضي از ما حتي نامي از اين عناصرفرهنگي كه بخشي از فرهنگمان است وارزش مند تلقي مي گردد را نمي دانيم واي بسا روزي كه تنها درفرهنگ لغت بتوان نشاني از اين ها يافت . ما بايد اين نكته را خوب دريابيم كه از معنوي ترين مردمان دراين كره خاكي محسوب مي شويم كه امروز درتقابل با گردباد مدرنيزم غربي دچارفراموشي نشويم ودردوران نيهليزم تكنولوژيك از تاريخ خويش غفلت نكنيم .

متأسفانه اين مسئله دربين ما از ياد رفته است چنانچه به عنوان مثال نگارنده به خاطردارد كه دردوران كودكي ونوجواني بازي هايي را با همسالان خود مي كرد كه ريشه درست فرهنگي خودمان داشت چون : ارنگ دورنگ ، جاب دنو ، چوب چلك بازي ، وحتي بازي هايي كه كمي تحت تأثيرتجدد به وجود آمده بودند ونهايتاً بازي هايي چون فوتبال وواليبال كه زاييده عصر جديد بودند والبته ضرري هم نداشتند .

مراد ما نيز نفي يكي يا تأييد ديگري نيست بلكه بعضي از بازي هاي مدرن مثل آتاري ، سوني ، پلي استيشين و... از سويي ذهني است واين ذهني بودن هم اعتياد آوراست هم به فشارروحي منجرخواهد شد . گذشته از اين ها كه بعضي از آن بازي ها متناسب با سنت غربي ساخته شده كه خشونت واباحي گري را هم تبليغ مي كند . چون مبارزه و.... همين طوراز شاخصه هاي ديگر اين بازي هاي مدرن فردگرايي است كه انسان را از جمع گريزان مي كند .... درحالي كه بازي هاي سنتي خودمان هيچ يك از اين ويژگي هاي منفي را نداشت ، بلكه مي توان به فهرستي طويل از ويژگي هاي مثبت آن اشاره نمود كه به عنوان مثال دروني كردن ارزش هاي اجتماعي فرهنگي درتك تك بچه هايي كه دربازي هاي جمعي با يكديگر بودند ، يا تقويت حس همگرايي و... جان كلام اين كه :

ارزش هاي اجتماعي ، پيشينه تاريخي وكلاً داده هاي فرهنگي مان را ناديده نگيريم ومنفعل ندانيم ودربرابرهرتجدد وفرهنگ ديگري خودرا نبازيم گرچه اين دوران را كه از آن به نيهيليست تكنولوژي ياد كرده اند تمدن غربي با تكيه برتكنولوژيك رسانه اي يا به قول بودريارغول رسانه هاي تصويري ، جهان را تبديل به شهركرده ، همان تعبيردهكده جهاني فوكوياما ، كه درصدد است برساير فرهنگ ها سايه بياندازد ونهايتاً خودرا به صورت ارزش جهاني دروني كند !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 10:2  توسط حسین پائین محلی  | 

ادبیات ما :نقدی ازهنر براي هنر

بدون ترديد سرزمين ما ايران از نوادر جوامعي است كه هم داراي تمدني تاريخي وكهن وهم داراي فرهنگي غني است . تمدني نزديك به 3000 سال وفرهنگي 1400 ساله ، كشوري كه آن را جزود پنج تمدن بزرگ مي شناسد وقريب به چند صد سال دراوج شكوفايي وقدرت وعظمت بوده واين مايه افتخار است وقتي كه به گذشته برمي گرديم وتاريخ اين ملت را ورق مي زنيم ، مي بينيم كه درحوزه هاي مختلف فكري (علوم نظري و... ) فلسفه ، ادبيات ، تاريخ ، نجوم ، طب و..... داراي گنجينه هاي عظيمي هستيم وادبيات دراين ميان سهم بسزايي را داراست ، چرا كه فلسفه اسلامي را اعراب وشرق شناسان بيشتر درحوزه غرب مي بينند وتاريخ ما كه جزو پرفراز ونشيب ترين تاريخ هاست را عمدتاً تاريخ نويسان يوناني نوشته اند . اما ادبيات درطول حيات اين تمدن وسرزمين هميشه با اشكال گوناگون درميان مردم بوده گاهي درلباس نظم وشعرهاي عاشقانه ومثنوي هاي حماسي .... وگاهي درلباس نثروروايات وداستانها وگاهي به صورت مكتوب وگاهي به صورت شفاهي چون ضرب المثل و... جزو فرهنگ عامه درآمده ومانند فولكوريك گشته وسينه به سينه نقل گرديده وانتقال پيدا كرده ؛ ادبيات از اين حيث چه درميان عوام وچه درميان خواص ، درروح وجسم كالبد اين مردم دميده شده صرف نظراز اين كه زبان هرعلمي فلسفه ، تاريخ ، سياست و.... بايد با قلم اديبانه وهنرمندانه نوشته شود كه اگر چنين نباشد تأثيرآن پايدار، عميق وگسترده نخواهد بود . بنابراين ادبيات درهرشكلي كه به آن اشاره شد درتغيير وتحولات اجتماعي نيز شايد به عنوان مهمترين عامل درشكل گيري ويا افول سبك هاي ادبي مؤثرواقع شده وهنرابزاري بوده براي بيان واقعيات اجتماعي وعينيت ها ووقتي ادبيات از جنبه برون گرايي به خصوص شعر به درون گرايي تغيير حالت پيدا مي كند وعرفان يكه تاز ميدان مي شود شاهد افول تمدن خواهيم بود به تعبيرسيد جواد طباطبا يي هنگامي كه عرفان به جاي آن كه پادزهري باشد ودرحكم درمان عمل كند مي بينيم برروي مشكلات سرپوش مي گذارد بي آنكه آنان را حل كند خود زهري مي شود ودردي .... ودراينجا وظيفه ونقش ادبيات وبخصوص هنر كه اوج آن به تعبيرشريعتي درشعر است مشخص ومعلوم مي گردد كه اگر هنروادبيات درخدمت مسائل اجتماعي وواقعيات قرارگيرد درحل آنها وپيشرفت جامعه چه از حيث مادي وچه از حيث معنوي كمك شاياني مي كند وگرنه به تعبير آندره برتون اگر بخواهد دركنارواقعيات نايستد وجنبه دروني پيدا كند همان بهتر كه بميرد ! مثلاً خاقاني كه بعضي از او به عنوان گلوگاه شعر فارسي نام برده اند نيز به اين معنايي كه گفته شده نماينده هنر براي هنر است . شاعري كه شعر را براي هنرمي سرايد براي شعر! نه براي بيان مسايل اجتماعي وواقعيت هاي عيان درجامعه ! بخاطرهمين امر انطوركه هرايراني آور را آن طوركه سزاوار ودرخورشخصيت ، انديشه وآثاراوست مي شناسد . حتي دانشجويان رشته ادبيات من جمله نگارنده از رويارويي با اشعار او وخواندن آن ترسي ورعبي براندامش مستولي مي گردد كه وصفش دراين مقال نمي گنجد .

هنربراي هنرعلاوه برآن كه هنررا تبديل به يك مقوله شخصي كه هدف آن صرفاً رسيدن يا نوعي اپيكوريسم است مي كند هنرمند را نيز از جامعه خويش ومشكلات آن دورنگه مي دارد ودست آويز وملعبه اي هم خواهد شد دردست كساني كه به دنبال فخر فروشي ومباهات مي گردند وفقط درميدان هنربه جولان ورجزخواني مي پردازند واين يعني ا نتحاربراي هنروهنرمند !

دراعتقادات ديني ما نيز بي شك مقوله هنربراي هنرمردود شمرده شده است چراكه قرآن درعين زيبايي ودراوج هنروفصاحت وبلاغت براي انسان وجامعه انساني آمده وبه انسان راه كمال ، خوب زندگي كردن وزندگي خوب نمودن وصدها مقوله ديگركه جنبه اجتماعي دارد ودرپيروي از آنان انسان چه دراين جهان وچه درجهان ديگرعاقبت به خيرمي شود را مي آموزد .

لذا برحسب وظيفه برآن شديم قلم به دست بگيريم – البته درحد بضاعت – واين نكته را عرض كنيم كه هنربراي هنريعني بي هدف وبيهوده كردن آن – البته هنربراي هنرخود هدفي است اما بي ارزش چراكه هنررا به بي راهه مي كشاند – اگر هنررا موظف به هيچ امري ومقيد به هيچ شرطي نكنيم آن را فارغ از هرمقوله اي كرده ايم وآزاد از هرواقعيت اجتماعي ، هنجارها وحتي اخلاق واصول والاي انساني!!! چراكه هنربراي هنرديگربه خوبي وبدي نمي نگرد واين به تعبيرنيچه يعني « اخلاق به درك ، اخلاق به جهنم برود » همين !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 9:26  توسط حسین پائین محلی  | 

 از پيش خواندیم كه رشد مفهوم كمي است وتوسعه علاوه برآن شامل مفهوم كيفي هم مي شود وبه كشورهاي پيشرفته (غربي) عمدتاً توسعه يافته وبه ما شرقي ها – جهان سومي ها!- توسعه نيافته مي گويند واين نامگذاري سبب مي شود كه كمتر درباب ماهيت توسعه بيانديشم ، به اين كه توسعه چيست ؟ چه زماني ، كجا ، چراوچطورمطرح شد؟ شرايط وزمينه هاي تحقق توسعه چيست ؟ واين كه توسعه چه نسبتي با سياست ، اقتصاد وازهمه مهمترفرهنگ دارد ؟

غرب كه امروز توسعه يافته معرفي مي شود توانسته درحوزه اقتصاد وعلم وصنعت وفرهنگ وتكنيك وسياست به توسعه بپردازد واين پيشرفت باعث حيرت ما گرديده ، چنانكه از شدت حيرت عقلانيت را به كناري گذاشته وخود را ملزم به گزينش راه غرب مي دانيم وكمتر به مباني نظري توسعه درغرب فكر مي كنيم با تصوراين كه با شعاردادن ودست به گزينش زدن مي توان يك شبه راه توسعه را پيمود ، همگان را دعوت به تبعيت از گفتارمان وپذيرش بي چون وچراي آن مي كنيم ، درحالي كه چنانچه اشاره شد نتوانسته ايم به درك درستي از توسعه برسيم وتوسعه را تعريف كنيم و براي رسيدن به آن يا طي آن برنامه ريزي درست ودقيق وعلمي نماييم وبا فضاسازيهاي سياسي وگل آلود كردن آن برعليه كساني كه مارادعوت به تفكر درباب چگونگي محقق شدن شرايط توسعه وهمين طوراز امكان بودن توسعه حرف مي زنند خودرا منطقي جلوه مي دهيم !! ونهايتاً كارمان به جايي ختم پيدا مي كند كه ديگران را مقصربدانيم وبا برچسب زدن به مخالفان داخلي ومتهم كردن مخالفان خارجي از پاسخگويي فراركنيم ، غافل از اين كه نزديك به 50 سال از طرح توسعه درايران مي گذرد وما هنوز درالفباي آن مانده ايم ومتوجه اين موضوع نشده ايم كه اولاً توسعه هدف نيست ، ثانياً توسعه تعريفي دارد وبراي اجراي آن نيازمند تحقق شرايطي هستيم ، به عبارتي هربذري كه درهرزميني نمي رويد پس براي بذرريختن درزمين ابتدا بايد آن را شخم زد وعلف هاي هرز آن را از بين برد ..... بعد كه زمين براي كاشت مساعد شد دست به كاشت بزنيم وبعد از تلاش منطقي ومستمرانتظاربرداشت داشته باشيم وگرنه با شعار دادن هرگز به توسعه نمي رسيم وتوسعه محقق نخواهد شد ، چرا كه توسعه شرايط خاص خود را دارد يعني همان طوركه اشاره شد بايد بستر آماده باشد وشكست توسعه اقتصادي وسياسي درايران بيان گرهمين نكته مهم است كه بدون توجه به ساختارهاي اجتماعي وشاخصه هاي فرهنگي نمي توان برنامه ريزي كرد وانتظار داشت كه برنامه ها به ثمربنشيند ، چون جامعه يك ماشين نيست بلكه پديده اي پوياست كه ما هركاري را كه بخواهيم به سادگي نمي توانيم انجام دهيم واگر هم انجام بدهيم به نتيجه مطلوب ومورد نظرخود نمي رسيم .

به عنوان مثال دولت سازندگي شعار توسعه اقتصادي را داد وديدگاهش درباب اقتصاد مبتني برتجارت آزاد واقتصاد سرمايه داري بود وبا شكست هم مواجه شد چون اقتصاد سرمايه داري درجامعه ديني رشد نمي كند ويا جامعه به سمت ليبراليزم مي كشاند ودرهردو حالت نتيجه منفي است . توسعه سياسي هم كه شعار دولت اصطلاحات بود .... درداخل شعار زنده باد مخالف من درمنطقه شعار تنش زدايي ودرسطح بين الملل شعار گفتگوي تمدن ها .... با شكست مواجه شد ، چون توسعه سياسي شرايط خاص خودرا مي خواهد نمي توان دركشوري كه اقتصاد بيمار وتك محصولي دارد و.... دم از توسعه سياسي زد نتيجه آن كه امروز شايد تنها راه ما توجه به توسعه فرهنگي باشد به عبارتي از آن جايي كه توسعه دردوبعد اقتصادي وسياسي با شكست مواجه شده گزينه پيش روي ما توسعه فرهنگي است . گرچه با توجه به آن چه كه گفته شده بايد براي رسيدن به توسعه محقق كردن آن به شرايط آن هم توجه نمود ودرفكربرنامه ريزي براي مهيا نمودن شاخص هاي فرهنگي توسعه بود . توسعه فرهنگي برخلاف توسعه اقتصادي وسياسي نيازمند تأمل بيشتري است ، چراكه اولاً علاوه براين كه بايد درباب توسعه وشرايط آن انديشيد ، به نسبت توسعه وفرهنگ هم توجه كنيم ونوع ارتباط اين دورا دريابيم . ثانياً به راستي مي توان به توسعه فرهنگي قائل بود ؟! اگر توسعه به معني تغيير تدريجي وبنياني محسوب شود وفرهنگ به دستاوردهاي معنوي وبا آداب ورسوم ثابت يك جامعه ؛ چگونه مي توان به توسعه فرهنگي معتقد بود ؟لذا بايد به تعريف فرهنگ وچگونگي نسبت آن با مدرنيته ، علم وتكنيك وصنعت و..... هم پرداخت كه تدبير هركاري را اول بايد كرد تا سرانجام توسعه فرهنگي هم چون توسعه اقتصادي وسياسي نشود .... نتيجه آنكه : غرب با برنامه ريزي به تجدد رسيده است وهنگامي كه تجدد (مدرنيته ) به بن بست رسيد يا دچاربحران شد عالمان غرب طرح توسعه را درانداختند واين توسعه درحقيقت به معني بسط تجدد است . يعني مبناي نظري خود را داشت وشرايط خاص خود را دارد. ما غريب بر 150 سال است كه وارد تاريخ تجدد شده ايم ، اما هنوز به تجدد نرسيده ايم واين خود جاي سؤال است . از ديگرسو مطرح كردن توسعه درچنين وضعيت كمي تعجب برانگيز است . با اين كه كسي با توسعه از درمخالفت بلند نشده وحرف وحديث ما هم همه برسراين اين است كه ما اگر مي خواهيم به توسعه بپردازيم بايد شرايط آن را محقق كنيم وتعريفي از توسعه داشته باشيم وبراي آن برنامه ريزي دقيق ، كلان وعلمي وعملي كنيم ومبناي خاص (بومي) خود را داشته باشيم . ( ذكر اين نكته مهم است كه فقط صرف برنامه ريزي وحرف كافي نيست چراكه معلوم نيست با برنامه ريزي بتوانيم نقطه اي را غرب ديروز به آن رسيده است را طي كنيم ) . يعني چنان نباشد كه دنباله رو غرب باشيم ويا صادرات بي حد وحصركالاهاي علمي وتكنيكي دچارتوهم شويم وخود را توسعه يافته تلقي كنيم وفراموش نكنيم كه صدر تاريخ توسعه نيافته ذيل تاريخ توسعه يافته است . يعني مابايد از خواب ديگري شدن بيرون بياييم تا خود شويم ودرآن صورت است كه به انديشه هاي خود جامه عمل بپوشانيم واين جز از طريق خود باوري نيست واين خود باوري مستلزم توجه به فرهنگ است ؛ چرا كه گسترش فرهنگ خود دررأس توسعه قراردارد . فرهنگ نقش سازنده ي اساسي وپديدآورنده درتمام زمينه هاي توسعه برعهده دارد . با مشخص شدن اين ؛ بايد توسعه را درفراگيرشدن همه جانبه فرهنگ جستجو كرد . ودربرنامه ريزي فرهنگي هم بايد سرمشق درستي ارائه شود وبا برنامه ريزي ديگري تا الگو قراردادن آنها به نتيجه مورد نظرنمي رسيم بلكه خود بايد ببينيم كه چه درانبان داريم واز فكر خويش مدد جوييم وبا تكيه برفرهنگ خودي به درمان دردها بپردازيم به قول حضرت حافظ معتقد باشيم كه :سالها دل طلب حام حم از ما مي كرد

                                  آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد

                                      گوهري كزصدف كون ومكان بيرون بود

                                            طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد

                                            مشكل خويش برپيرمغان بردم دوش

                                              كاو به تأييد نظر حل معما مي كرد

                                                 بيدلي درهمه احوال خدا با او بود

                                                 او نمي ديدش واز دور خدايا مي كرد

                                                اين همه شعبده خويش كه مي كرد اين جا

                                                     سامري پيش عصا ويد بيضا مي كرد

                                                       فيض روح القدس ارباز مدد فرمايد

                                                       ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي كرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 9:12  توسط حسین پائین محلی  | 

تأملی کوتاه درباره فلسفه وجودی:

 عمدتاً فلسفه معاصرغربی را به دوجريان کلان تحليلی ـ تجربی واروپايی ـ قاره ای تقسيم می کنند . شايد به گزاف نگفته باشيم که بعد از مارکسيسم اگزسيتانسياليزم بيشترين تأثيررا درغرب داشته است . بنيان گذاراين مکتب سورن گرکگورعارف بزرگ دانمارکی است که برای اولين بارخودرا به عنوان فيلسوف وجودی معرفی کرد ! اگرچه اگزسيتانسياليزم به عنوان يک مفهوم ونگرش بيشتروجود داشت .

متفکران اين مکتب اصالت را به وجود می دهند نه به آن معنايی که درفلسفه اسلامی تعبيرمی شوددرفلسفه اسلامی برخی فيلسوفان بين ماهيت ووجود اصالت را با وجود می دهند اما دراين جا اصلاً بحث برسراين دو ـ ماهيت ووجود ـ نيست بلکه انسان موجود بی ماهيت قلمداد می شود که پرتاب شدگی از ويژگيهای اساسی او محسوب می گردد اين انسان يا به تعبيرهايدگر دازاين درجستجوی ماهيت خود به سوی آينده می رود واصلاً درصدد طرح ريزی برای آينده است وتلاش می کند ازاين راه حرکت به سوی آينده وساختن ماهيت خويش ـ ماهيت خودرا بسازد که البته اين به سادگی ميسرنيست بلکه همراه با يک اضطراب وجودی است . اگزیستانسيالیزيم برخلاف مکاتب ديگر يک نظام فلسفی مدرن يا فلسفه سيستماتيک نيست ! اتخاذ موضع مشترک برخی از فيلسوفان چون کرکگور، نيچه ، هايدگر، ياسپرس ، سارترومارسل ، درحوزه معرفتی باعث گرديده تا آنها را دراين جريان فکری قراربگيرند وگرنه هايدگرهستی شناس بود وخودرا از سارترجدا می داشت وسارترنيز زمانی اعلام کردکه بايد پذيرفت که ايدئولوژی برترقرن 20 مارکسيسم هست والبته تلاش زيادی درآشتی دادن مارکسيسم واگزستيانياليزم از خود نشان داد با اين که يکی از عوامل شکل گيری اين مکتب نقد شديد کرکگوربراصالت جمع وتاريخی نگری مارکس وهگل بودودراواخرعمرهم اعلام کرد يک آنارشيست است !!! نيچه راهم بيشتربه عنوان پيام آورمرگ باورونهيليزم می شناسد وياسپرس نيز از اين که اورافيلسوف مکتبی بخوانند فاصله می گرفت . علاوه برمتفکران که نام آنها ذکرگرديدمی توان ازداستايوفسکی ، سيمون دوبوآروکامونيز به عنوان کسانی يادکردکه تفکراگزيستانس را درقالب رمان يا داستان بسط می دادند فلسفه وجودی درمقايسه باسايرمکتب های فلسفی معاصراز تعالی بيشتری برخورداراست وبه قول شريعتی بهترين است ! اين فلسفه دررابطه با تعليم وتربيت وروان شناسی نيز آراعميق وقابل تأملی داردکه البته با مرگ سارترـ که معروف به غول اين مکتب درفرانسه بود وخوداز طريق ترجمه هانری کربن با هايدگرواگزيستانسياليزم آشنا شده ، اين مکتب روبه افول رفت علاوه بربی ماهيتی انسان که همراه با اضطراب می باشد واين ناشی از پرتاب اووحرکتش به سوی آينده است ازويژگيهای ديگرانسان که دراين مکتب برآن اشاره شده است می توان به آزادی ، اصالت خود ، اختيارو... اشاره کرد .چنانچه کرکگوربه نقدشديد مارکس وهگل می پردازدوايده آنان مبنی براين که هويت انسان درپيوستن با جمع ساخته می شود وپس اصالت با جمع است را شديداً مورد حمله قرارمی دهد وحتی آنان را دروغگوخطاب می کند ازمنظرمتفکران وجودی اين مفاهيم باعث رشد معنوی انسان می شود . چنانچه سارترآدمی را درآزادی تعريف می کند وهايدگرمعتقداست هرانسانی خود سرنوشت خويش را به گونه ای که می خواهدرقم می زند با اين وجودمتفکران فوق عليرغم داشتن مواضع مشترک گاه باتضادهای فکری هم مواجه هستند ، چنانچه خودسارتربراين اساس متفکران را به دوگروه خداباوروملحدتقسيم می کند . براين اساس کرکگورومارسل از متفکران خداباوروسارتروبرخی ديگرملحد قلمداد می شوند ودراين ميان از هايدگروياسپرس می توان به متفکران معنوی ياد کردچراکه هايدگربا طرح برخی از مسائل چون توجه انسان به مرگ واهميت دادن به ندای وجدان انسان را تاحد زيادی به نوعی عرفان نزديک می کند برخلاف انسان سارتر که محکوم به آزادی ونهايتاً پوچی است . دازاين هايدگرموجودی اصيل است که متفاوت با سايرموجودات به عنوان يک هستنده معناداردرهستی می زيد وبه زمان توجه می کند چنانچه به زعم اودازاين زمان بودگی است . انسان شناسی هايدگرورای انسان شناسی علمی وفلسفی سوژه يا ابژه نگر است که قابل مقايسه با هيچ انسان شناسی ديگر دردوران مدرن که با رهيافتی سکولاراست نمی باشد لذا می توان به وضوح به توارد بين فلسفه اوواسلام اشاره کرد . انشاءا... درفرصتی مناسب برتبيين وتحليل ديدگاههای هايدگردرحوزه های مهم معرفتی خواهيم پرداخت ، چون نقد غرب ، تحليل ماهيت تکنولوژی انسان شناسی هايدگرو... ، هايدگرميزان ارزشمندی انسان را دردرک وبرداشت او می دانست. اين نوشتاررابا جمله ای از هايدگربه پايان می بريم .

انسان ارباب طبيعت نيست شبان وجود است !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 8:56  توسط حسین پائین محلی  | 

(دوئل دموکراسی ها؟!)

آدمی از گذشته های بسیار دور حتی آن زمان که نوشتن را نیاموخته بود در رویای آرمان شهری به سر می برد تااین که مراحل را پشت سر گذاشت و به تعبیر مارکیست ها با طی کردن کمون ها متمدن شد . تمدن که در نظام شهری آن باید شاهد نوعی نظم اجتماعی باشیم و این ها رمونی اجتماعی معلول یک نظام سیاسی است .

شرقیان از هزاران سال پیش در سایه حاکمیت پادشاهانی بوده اند که خود رامالک جان و مال مردم می پنداشتند و مردم نیز آنان را سایه خدا تلقی می کردند (!) ( مثلاٌ همین شاه خودمان در مصاحبه تاریخی خود با خانم اوریانافالاچی مدعی شده که از طرف خداوند الهاماتی به اومی شود مبنی بر این که او نسبت به مردم ایران مسئول است و باید ماموریت خود را به نحو احسن انجام دهد ! و مسلماٌ وقتی در انجام این ماموریت خطیر شکست می خورد از انقلاب ایران به عنوان توطئه بین المللی غرب علیه خودش یاد می کند )و شایداین امر – استبدادتاریخی – مهم ترین عامل عقب افتادگی شرق قلمداد شود ولی در غرب از سده 6 قبل از میلادی ما شاهد دموکراسی هستیم گر چه نمی توان نظام شاهی و فئودال ها را نیزمنکر شد .با این تفاسیر می بینیم که پس از چند هزار سال از تمدن بشری ما دونظام سیاسی را می توانیم ذکر کنیم یکی پادشاهی و دیگری دموکراسی . از آن جایی که بشر دوران طفولیت خود را طی کرده و تا حدی به بلوغ فکری رسیده و در صد د این است که در انتخاب نظام حاکم بر خویش تاثیر گذار باشد دموکراسی را به عنوان بهترین نظام سیاسی پذیرفته و از آن بهترین تجربه یاد می کند . امروزه جامعه های مختلف در اقصی نقاط این کره خاکی به سوی دموکراسی می روند حتی نظام های توتا لیتار نیز مدعی آن اند !!! و این یعنی پذیرفتن اجباری دموکراسی و یا تلاش برای مشروع جلوه دادن نظام سیاسی خود !!! دموکراسی در لغت به معنی حکومت مردم است امام امروزه از آن معانی مختلفی قرائت شده و یا حتی برداشت های متضاد !!!

چنانچه نگارنده در مقاله مدرینته ایرانی به اشکال متفاوت آن در غرب اشاره نموده که از حوصله این نوشتار خارج است اما به اختصار می توان به دموکراسی لیپرال ،مارکسیستی و فاشیستی اشاره نمود و این تفاوت به جوهر ه دموکراسی بر می گردد که بی ماهیت است با این وجود مبنای نظام های سیاسی فوق یکی بوده و تنها در روش یا سطح به تضاد با یکدیگر کشیده شده اند . مردم سالاری دینی قرائتی دیگر از دموکراسی بود که در قرن 20 دموکراسی غربی را به چالش کشید  البته باید این نکته را متذکر شد که مردم سالاری دینی مفهوم جدیدی نیست چنانچه می توانیم 2 نمونه عینی و موفق آن را حکومت امام علی (ع) و مدینه النبی پیامبر (ص) دانست اما مقصود ما از دموکراسی دینی به معنای جدید آن نیست که در دنیای جدید که ویژ گی های خاص خود را دارد ما توانستیم قرائتی از دین و دموکراسی ارائه بدهیم که نه تنها متناقض نیست بلکه کاملاٌ قابل جمع اند ... ( رجوع شود به مدرنیته ایرانی ازراقم این سطور ) با این وجود این مسئله نباید به بت کردن دموکراسی منجر شود چنانچه اندیشمندان بزرگ جهانی چون افلاطون و نیچه بر نقد دموکراسی پرداخته تا جایی که از آن به عنوان استبداد اکثریت بر اقلیت یا حکومت گله ای یاد می کنند !!!پس نباید نقائص دموکراسی را منکر شده و از آن بت ساخت چرا که عقلانیت انتقادی بشر مدرن به چیزی ارزش نمی دهد (!؟) اما چنانچه بیشتر اشاره شد نمی توانیم دستاورد دموکراسی را نادیده بگیریم اما از این نکته هم غافل نباشیم که دموکراسی باید ما را به تکامل برساند وگرنه بسا که در کشوری دموکراسی باشد اما به زعم شریعتی عین دیکتاتوری تلقی گردد و نمونه کامل آن هایک مدافع دموکراسی بود که رژیم پینوشه را بر حکومت آلنده ترجیح می داد !!! حتی روشنفکران دینی خودمان چون عبد الکریم سروش که خود را مدافع دموکراسی (؟) می داند نیز اذغان می نماید که دموکراسی معقول ترین شیوه حکومت نیست ولی مقبول ترین است و از این جهت چاره ای جز پذیرش آن نیست ! به هر حال امروزه دو قرائت از مفهوم دموکراسی وجود دارد که هر کدام مبانی فکری خاص خود را دارد و ما نظاره  گر صف آرایی این دو مدل سیاسی در برابر یکدیگر در نظام بین الملل هستیم که  به آن اشاره شد .  مدل لیبرال از دموکراسی بر انسان  محوری  فرد گرایی پلورالیسم و سرمایه داری  تکیه دارد و مدل دینی برخدا  محوری  مونیسم بجای پلورالیسم  تاکید می کند  نظام لیبرالیستی  نه تنها بر سرمایه داری پیوند خورده بلکه در خدمت آن قرار گرفته که می توان از آن به تعبیر مارکوزه به توتا لیتا ریسم صنعتی  یاد کرد . برعکس  دموکراسی دینی نه تنها  در خدمت سرمایه داری نیست بلکه سرمایه داری  رانیز در خدمت  ارزشهای دینی قرار می دهد پس مشخص می گردد که نظام های  فوق بعنوان دو پارادایم در مقابل یکدیگر  قرار می گیردند به عبارتی دموکراسی علیه دموکراسی !!! لیبرالیزم با تکیه بر ابزار های قدرتمند خود -نظامی سیاسی نهادهای بین المللی و رسانه ها و سینمای هالیوود- توانسته تا حدی خود را به جهان تحمیل کند و با تکنولژی رسانه ای به جغرافیای فرهنگی وسیاسی خود بپردازد و در مقابل شکل گیری انقلاب ما و رشد سریع آن در مدت کمتر از سه دهه با وجود مشکلات عدیده ای که خارج و داخل با آن مواجه بود ترور ،جنگ،سازندگی،تحریم و ...توانست در مقابل با دموکراسی غربی به راه خود ادامه دهد و مشروعیت آن را نیز به پرسش کشد .  یکی از کم هزینه ترین و آسانترین راهکار هایی که دموکراسی دینی در حوزه بین الملل می تواند برای جلوه دادن مشروعیت خود و به چالش کشاندن غرب ، که نسخه اصلی آن به عزم بودریار آمریکاست ، از خود نشان دهد انتخابات است که دو شاخه مهم آن حضور گسترده مردم و انتخاب آگا هانه آن هاست ، مولفه هایی که به هیچ عنوان در لیبرال دموکراسی معنایی ندارد چنانچه فریدذکریا نیز به آن اشاره نمود ه، چرا که در بستر دموکراسی از سوی مردم با حضور چشم گیر به بالا بردن در صد مشروعیت نظام کمک می کند و از سویی با انتخاب آگاهانه خود در رشد دموکراسی دینی اهتمام می ورزند و غرب را که با بدویت مدرن لباس مدنیت به تن کرده را به چالش کشاند و بشر غربی را به جامعه معنوی دعوت و هدایت می کنند .                                       والسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 8:8  توسط حسین پائین محلی  | 

تاملی برزیباشناسی معماری جدیدوقدیم!

حدودچند دهه پيش كه زلزله در بوئين زهرا خانه هاي مسكوني را ويران كرد دولت در يك طرح به ساخت منازل براي مردم همت گماشت اما مردم عليرغم اين كه بي كاشانه بودند آن خانه هاي جديد را قبول نكردند. چرا؟ نوشتار كنوني در صدد است از حيث تئوريك در مقام اجمال به بررسي معماري ايراني و اسلامي بپردازد و تفاوت آن را با معماري جديد واكاوي كند. دوستان بحث تفصيلي در باب معماري ايراني اسلامي و هنر ايراني اسلامي را مي توانند در آثار بزرگاني كه به تفضيل در اين باب پرداخته اند دنبال كنند چرا كه كساني چون محمد مدد پور، دكتر حسن بلخاري در ايران معاصر در باب زيبايي شناسي معماري قديم آثار متنوع و قابل استنادي را ارائه كردند و در بين شرق شناسان نيز كساني چون كرين و بوركهارت به جد سخنان قوي در اين باب بر زبان راندند.

ترديدي نيست كه جهان بيني انسان به انسان در زندگي كردن خط مي دهد. در قديم همگي تمدن ها كه در بره هاي مختلف ظهور كردند و يا گاه با هم بودند نوع زندگي انسان در رابطه پديدارهاي گوناگون و شكل مواجه انسان باچيزها را در زيست جهان آنسان تعريف مي كردند. چنانچه انسان به طبيعت احترام مي گذاشت و خود را در قضا و قدر مي ديد و در محيط اجتماعي خود را حاصل جامعه قلمداد مي كرد اين شكل از جهان بيني كه انسان مخلوق خداست نه تنها در روابط انساني و نوع مواجه او با ديگري تعيين كننده بود بلكه در معماري منازل و شهرسازي و ابزار سازي او نيز لحاظ مي شد.

از گذشته هاي دور هر تمدني نوعي نگاه از خویش به معماري نشان مي داد اما همگي تمدن هاي گذشته خدامحور بوده و نوع معماري نيز چنين بود البته ذكر دو نكته در اين جا ضروري است اول اينكه تمدن هاي سكولار و الحادي نيز در گذشته بودند كه بنا به سنت الهي نابود شدند و تنها اسم آنها در قرآن ذكر شده و امروزه كمتر بحثي در باب آنها مي شود. دوم اين كه بحث كردن از معماري ايراني- اسلامي يا هنري و عيني شايد در بادي امر كمي غريب به نظر رسد اما كافي است به برخي از فيلم هايي كه در باب تمدن هاي قبلي از اقصي نقاط جهان ساخته شده توجه كنيم تا چنين كثرتي كه از آن بحث شد را ببينيم هر چند در اين كثرت ها نوعي وحدت نيز مشاهده می شود كه در معماري جديد نشاني از آن نيست و اگر گاه ظاهر براي پر كردن و تكميل معماري جديد لحاظ شده با اين مقدمه لازم است در باب معماري قديم و شاخص هاي آن بيشتر بگوييم و بحث را به متن ببريم.

شايد از زبان پدربزرگانمان شنيده باشيم كه خانه حكم ناموس انسان را دارد و نبايد به راحتي آن را خراب كرد يا فروخت و يا اگر قصد فروختن را داشته باشند، بنا بر ضرورت و اجبار- حالتي خاص را از خود نشان مي دهند يكي از ويژگي هاي كه در قديم در باب معماري لحاظ مي شد شكل دايره وار بودن آن هست و دومين ويژگي آن كه در وسط حياط حوضچه قرار دارد آب مظهر پاكي و روشنايي و بركت است. سومين ويژگي آن وجود اندروني و بيروني بود كه غريبه ها يا مهمان ها را در جايي و اهل خانه در جاي ديگر قرار داشتند چهارمين ويژگي قرار دادن بادگير براي فصل گرما بود و گل اندود كردن خانه از بيرون و درون براي حفظ گرما در فصل سرما بود. از ويژگي هاي ديگري كه به آن مي شود اشاره كرد زيبايي شناسي است كه حتي بر روي ديوار حياط لحاظ مي شد در بعضي مناطق شمالي كشور روي ديوار- كه از گل رس و كاه ساخته مي شد گل زنبق مي كاشتند كه هم جلوي تخريب ديوار در اثر بارش باران را مي گرفت و هم به زيبايي كمك مي كرد. علاوه بر آن مي بتوان از نصب نعل اسب روي درب ورودي حياط براي حفظ اهل منزل از چشم نظر ياد كرد هم چنين ساخت مستراح در بيرون خانه و در حياط. از ديگر مواردي كه در معماري قديم وجود داشت وجود سردابه بود به نحوي كه علاوه بر حفظ غذاجهت مصرف روزانه بسياري از ميوه جات را كه در فصول مختلف به بار مي نشستند را در آنجا قرار مي دادند براي مصرف در فصل ديگر چرا كه آدم ها مزاج ها و طبع هاي گوناگوني داشتند و ... يكي ديگر از ويژگي هاي معماري قديم وجود مخفي گاه در حياط براي در امان بودن از دشمنان خارجي و يا سربازان حكومت بود از جمله موارد ديگري را كه مي توان در معماري قديم به آن شااره كرد راه داشتن خانه ها به هم از طريق درهايي بود كه در ديوار تعبيه كردند اين شكل از معماري حتي تا زمان رضاخان هم وجود داشت كه وقتي او كشف حجاب كرد زن ها از اين طريق به خانه همسايه مي رفته و به رابطه اجتماعي خود ادامه مي دادند. از ديگر ويژگي هاي معماري قديم وجود مسجد در بازار بود كه گره خوردگي دين و دنيا را در بينش ايراني اسلامي نشان مي دهد و به زعم يكي از شرق شناسان اين تعامل دين و دنيا و اعتقاد در معنويت تنها در جامعه اسلامي به خصوص ايران قابل مشاهده است. خوشبختانه هنوز برخي از موارد كه اشاره شده هنوز در برخي از مناطقي كه سنتي تر هستند و قابل مشاهده است به عنوان مثال مسجد جامع گرگان در نعلبندان كه محل كسب و كار است. اين نگاه در معماري نه تنها در خانه شخصي و بازار بلكه در زورخانه ها و حمام ها نيز جلوه گر بوده و چنانچه زورخانه حالت دايره اي است و پائين تر از كساني كه جهت تماشا آمده اند و درب ورودي زورخانه كه كوچك است و بايد خود در حين ورود خم شود. در حمام هاي قديم نيز 4 نقطه براي 4 طبع و مزاج متعلق- طبق آبي و بادي و آتشي و خاكي- لحاظ شده بود در اين نشا ندهنده اين است كه معماري قديم نه تنها به نوع رابطه انسان با خدا، انسان با خويش، انسان با جامعه، انسان با طبيعت و حيوانات مي پرداختند بلكه بر فيزيولوژي انسان -بدن شناسي و طبع ها- و تفاوت مزاج ها هم توجه كرده بودند و از حيث بهداشتي هم اشاره شد كه چگونه مستراح در بيرون خانه تعبيه شده بود. در معماري قديم هر چيز جاي مشخصي داشت چنانكه براي نماز خواندن جاي خاصي وجود داشت و جاي حيوانات هم معلوم بود. معماري قديم سرشار از مهندسي نسان و جهان او كه به او آرامش مي داد و طيب خاطر!

معماري قديم به انسان سكينه مي داد چنان كه بسياري از خانه ها به تقليد از مساجد گنبدي ساخته مي شود و اين شكل از معماري آدم را در هستي قرار مي داد و يك سير به سويي اویي ايجاد مي شود. در معماري قديم همه چيز مخلوق خدا شناخته مي شود و از اين جهت در كاشت درختان در حياط نيز جهان بيني لحاظ مي شود چنانكه در انديشه ايراني انار درخت مقدس قلمداد مي گشته كه نه تنها در حياط ها بلكه در نقش قالي ها نيز مي توان نشاني از آن را يافت. در معماري قديم خانه نه تنها براي آسايش و آرامش ساخته شده بود بلكه جايي بود كه وجود آدمي- مراد هستي هستنده، انسان و بدن او- در آن قرار داشت و قابل مشاهده و دسترسي توسط غير نبود. معماري قديم چنان به قضا و قدر و باورها گره خورده بود كه حتي ساخت بناها و يا زمان رفتن در خانه جهت زندگي مبتني بر ساعت ديدن بود. معماري قديم بين خانه ها در يك شهر تفاوت چنداني در ظاهر نداشت و به زيبايي معنوي آن پرداخته شده بود و شايد بي جهت نبود كه آدمي از زندگي در آن ملول نمي شد! اما با ورود بشر تمدن غربي تنوع هاي محلي جاي خودش را به يكسان سازي معماري مبني بر مدرنيته داده و آن زيبايي معنوي گم شده و زيبايي ظاهري معماري قديم هم يا در برابر معماري پرزرق و برق رنگ باخته يا جزوي از آن مي شود چنانكه امروز برخي هتل هاي برزرگ را به سياق كاخ هاي قديم مي سازند اما روح انسان با ميل گذشته در آن پيدا نمي شود. معماري امروزهيچ گونه شباهتي به معماري قديم ندارد چرا كه ماهيت آن انسان مدارانه يا اومانيستي است. معماري امروز بالا مي روند آسمان را مي شكافد و بر زمين تصرف پيدا مي كند. گاه ساخت يك مكان چنان ارزش اقتصادي پيدا مي كند كه هر ارزشي در زير چرخ آن پيشرفت يا كسب اقتصادي مي شود. خانه هاي امروز ديگر نه لانه و كاشانه بلكه خوابگاه انسان تبديل شده است كه آدمي تنها ساعاتي را براي استراحت در آن مي گذراند. معماري امروز مصرفي است و تنها به سودخلاصه  مي شود. دلزدگي در چنين خانه اي يكي از عوامل اصلي محسوب مي شود كه مدام به خريد و فروش خانه منجر مي گردد چرا كه به قبول قديمي ها خانه روح ندارد و با آدم صحبت نمي كند. البته بشر مدرن بي وطن و بي مأوا شده و نيست انگاري در وجود او سكني گزيده. زيبايي شناسي معماري مدرن چيزي نيست جز زرق و برق كاذب از حاصل حاصل از نور  افشانی    در شب و رنگ هاي مصنوعي كاذب كه خود پس از مدتي ملال آور مي شود. تفاوت معماري جديد و قديم مرا ياد داستانی از مثنوي معنوي مي اندازد كه براي زيبايي خانه در مقابل پادشاه چینیان ورومیان به رقابت پرداختند.گروهي از انواع رنگها استفاده كردند و گروهي ديگر  به جاي آرايش ظاهر به پيرايش پرداختند چرا كه چنين رنگ و لعاب هايي موقتي هستند و بشر فطرت طلب هست و اين فضاسازي هاي قلابي روح بشر را سيراب نمي كند بلكه حريص تر مي كند و حكم آن اعرابي را دارند كه كوزه پر آب به دجله مي برد. زيبايي معنوي برخواسته از فطرت ريشه در امر قدسي دارد در حالي كه هر چه غير اوست محكوم به زوال است! نتيجه داستان مولانا چنين به پايان مي رسد كه پادشاه از زيبايي گروه اول كه در آن به جد كوشيدند مسرور مي شود اما در مقابل گروه دوم كه راه فطرت را رفتند  بيهوش مي شود و غرق در زيبايي حقيقي مي شود چنان كه ابراهيم ادهم كاخ پادشاهي را رها كرد و بر خانقاه رفت واين كه معماري جديدبه هیچ وجه نه می تواندونه می خواهدبه انتظاربشر- مبنی بررابطه وجودی که باید بین انسان ومحیط زندگیش برقرارباشد-پاسخگوباشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 10:26  توسط حسین پائین محلی  | 

تأملی در باب حقیقت هنر{۱} (تقدیم به: اندیشمندان ساحت حکمت انسی: استاد فردید(ره)، زنده یاد مددپور ، مرحوم معارف و سید شهدای اهل قلم آوینی.)

به راستی هنر چیست؟ حقیقت هنرچه می‌باشد؟ چه رابطه‌ای بین هنر، اثر هنری، هنرمند - با انسان - با خدا - یا امر قدسی - وجود دارد؟ آیا می‌توان به هنر دینی قائل بود و آیا این نگرش ناشی از دینی بودن هنر است یا این که ... به هر حال حوزه هنر حوزه وسیعی است و فلسفه هنر جزو فلسفه‌های مضافی است که فعلا در آن آتش بحث‌ها فروکش نمی‌کند و از آن‌جا که فرصت در این مقال کم است و مجال بررسی تفضیلی نیست دوستداران را به خوانش آثار بزرگانی چون محمد مددپور، محمدتقی جعفری و محمدرضا ریخته‌گران دعوت می‌کنیم که آثار مفصلی را در حوزه هنر، فلسفه، هنر دینی و ... ارائه کرده‌اند ما به اجمال هنر را از ابعادی مورد بررسی قرار می‌دهیم هر چند ممکن است این نوشتار پراکنده به نظر رسد اما امید است پنجره‌ای باشد برای دمیدن نور شرق در این روزگار ظلمانی غرب:

نیچه معتقد بود انسان ذاتا هنرمند است این جمله او درست است از آن جهت که از سپیده‌دم تاریخ از روزگارانی که بشر به تعبیر مارکس زندگی اشتراکی در غارها و جنگل‌ها داشت از خلق اثر هنری چون نقاشی بر دیواره غارها، تا جمع‌آوری اشیا زیبا یا ابزار سازی غفلت نمی کرد فطرت بشر زیبا پسند و زیبا گراست چون نیمی از او خدایی است و خداوند به عنوان اولین معلم بشر و خالق او خود خالق این جهان زیبا و اولین هنرمند است! و گرنه از آن جهت که انسان در اندیشه نیچه به خود واگذارده شده و آفرینشگر - به معنی فلسفی مبنی بر اصالت خود- تلقی می‌شود نیست! نیچه و پس از او هایدگرومارکوزه چنین استنباط می‌کردند که با هنر می‌توان از نیهلیزم که ماهیت عالم جدید نیز زاییده ماهیت این عالم است و خود در سوبژکتیوسیم غرق!

حال که از مقدمه اول و دوم گذشتیم بهتر است به جای طرح مجدد پرسش‌های اشاره شده نسبت هنر را با برخی مقولات بررسی کنیم و بدنیست قبل از فهم این رابطه‌ها به اتیمولوژی واژه هنر و دگردیسی‌هایی که در طول تاریخ تا دوران معاصر در هنر شکل گرفته بپردازیم:

اتیمولوژی هنر (ریشه‌شناسی واژه هنر):
یکی از راه‌هایی که می‌توان معنی کلمه و حقیقت مفهومی را فهمید ریشه‌شناسی واژگان است.

هنر از نظر لغوی ریشه‌اش در زبان فارسی به سانسکریت برمی‌گردد... و با لفظ سونر و سونره که در اوستایی به صورت هونر و هونره به معنی نیک زنی و نیک مردی هم ریشه است... در ادبیات کلاسیک نیز از هنر چنین یاد کرده‌اند که یا آن را مساوی با تقوی و فضیلت می دانستند- در عرفان - یا مساوی شجاعت - درحماسه- یا با فرزانگی مساوی می‌پنداشتند که فرزانگی هم مبنی برداشتن 4 هنر: شجاعت ، عدل، عفت و حکمت عملی بود:

1- کمال سر هنر ببین نه نقص گناه  //  که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند (حافظ)
2- چون غرض آمد هنر پوشیده شد // صد حجاب از دل به سوی دیده شد (مولانا)
3- توانگری به هنر است نه به مال و بزرگی به عقل است نه به سال (سعدی)

تاریخ تجلی اسماء الهی است اعم از اسماء جمال یا جلال از آن جا که تاریخ از ادواری تشکیل شده و در هر دوره بشر نسبتی با خود و خدا  پیدا می‌کند هنر نیز از این امر مستثنی نیست. هنر چنانچه از معنای لغوی آن هم استنباط شد تجلی محسوس حقیقت و شیدایی حق است و تماما قدسی محسوب می‌شود و ماهیتی دینی دارد اما بر اساس علم الاسماء تاریخی شاهد دگرگونی‌هایی در صورت آن در ادوار تاریخی هستیم... چنانچه در دوران ماقبل فلسفی هنر تخنه (techne) خوانده می‌شد و پوئیسیس (poiesis) در نظر بود در حالی که افلاطون و بعد از او ارسطو ساحت هنر یا تخنه را از پوئیسیس به محاکات یا تقلیک (mimesis) تنزیل دادند  به عبارتی آن را به خیال و زیبایی پیوند زدند که مربوط به عالم خارج است... ارسطو برای انسان 3 نوع فعالیت قابل بود و هنر را در ساحت سوم آدمی می دید که خود 2 گونه بود یکی فعالیت زیبایی جهت پالایش روح که کاثارسیس (katharsis) نامیده می‌شد و غایت آن تلقی می‌گردید و دیگری صنعت یا تولید ابزار نام می‌گرفت که برای تکمیل طبیعت بود- در سطور بعد به آن اشاره می‌شود- این آغاز سوبژکتیو بود که هایدگر این انحراف را فهمید و به آن اشاره کرد که چگونه اثر هنری که جلوه و ظهور حقیقت (aletheia) است فراموش می‌شود. در آغاز به زعم هایدگر هنر آغازین یونان متقی با ورع و پارسا بود یعنی مظهر استیلای حقیقت و پاسداری و صیانت از حقیقت را به جان می‌خرید لذا هنر از امر هنری سرچشمه نمی‌گرفت بلکه از امری قدسی و فوق هنری بر می‌آمد و تجلی می‌کرد این هنر بر خلاف هنر در عالم کنونی به ساحت پوئیسیس تعلق داشت. جمله هولدرلین"آدمی شاعرانه بر زمین سکنی می‌گزیندی نیز موید همین نظر است مرحله سوم که دوره اسلام و مسیحیت است بشر از غربزدگی بیرون می‌آید و هنر به معنی واقعی و حقیقی خود را پیدا می‌کند و می‌نمایاند تا دوره چهارم که دوباره ظلمت مدرنیته فراگیر می‌شود. این مرحله در رنسانس آغاز می‌شود که اصالت به انسان داده می‌شود [اومانیسم] و ساحت هنر به زیبایی شناسی جدید یا استتیک تنزل پیدا می‌کند که برای ارضای نفس اماره است چنین هنری را می‌توان هنر شیطانی نامیده نه رحمانی چرا که به زعم آدورنو نظام سرمایه‌داری برای تداوم حاکمیت خود بر توده ها فرهنگ را تبدیل به صنعت کرده و اثر هنری نیز به عنوان یک کالای (!) فرهنگی در نظر گرفته می‌شود که باید مصرف شود! این مصرف لذت را به همراه می‌آورد و این لذت تنوع طلبی را ایجاب می‌کند لذا ما با مواجه با یک اثر هنری دیگر نه ماهیت اثر بلکه با نوع کارکرد آن - آن‌گونه که می‌خواهیم!- کار داریم!!! در این دوران که نهایت تفکر دکارتی هست هنر به ادبیات -رمان- و سینما تبدیل می‌شود و این تکثرپذیری تکنیکی به حوزه اثر هنری سرایت می‌کند... و نیهیلیزم (nihilism) در هنر نیز جای می‌گیرد و چنین هنری خود به توزیع پوچی کمک می‌کند!

با بالفعل شدن تمدن غربی شاهد مرگ اثر هنری به معنای بزرگ آن به زعم هگل خواهیم بود اما از پس شب سیاه و ظلمت مدرنیته غربی طلوع سپیده را شاهد خواهیم بود ظهور متفکران بزرگی چون هایدگر و نیچه که ما را به ماهیت مدرنیته گوشزد می‌کنند و در فرگاه تجدد شکاف می‌اندازند آغازی است بر یک پایان و ظهور انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی آغازی است برای شکل‌گیری عالم پس فردایی که در آن هنر دوباره با حقیقت پیوند می‌خوردو آدمی در آن ساحت قرار می‌گیرد که از تفکر ظلمانی دکارتی رهایی یابد. به عنوان مثال سینمای آوینی نمونه روشنی از هنر پس فردایی است با امید به این که وقتی دست دهد تا از ساحت اجمال به تفضیل رویم و در نسبت هنر با حقیقت، شعر، دین، زیبایی همچنین هنر دینی و اسلامی صحبت کنیم چنانچه در شرق‌شناسی این افتخار را داشته‌اند که به ساحت هنر اسلامی- چون گنون، بورکهارت، کربن، ماسینیون و ... -  نزدیک شوند و آن را هرچند به طور علمی (!) به عده‌ای معرفی کنند... .

زین خرد باید همی جاهل شدن // دست در دیوانگی باید زدن
آزمودم عقل دوراندیشی را // بعد از این دیوانه سازم خویش را
عاشقم من بر رخش دیوانگی // سیرم از فرهنگ و از فرزانگی!
اوست دیوانه که دیوانه نشد // این عسس را دید و در خانه نشد! (مولانا)

نوشته: حسین پائین محلی 

منبع:حوزه هنری استان گلستان

۱-این مقاله قبلا با عنوان :"تاملی فردیدی درباب حقیقت هنر "دریکی از نشریات استانی  به صورت مفصلتری چاپ شده بود وبعدا به لطف استاد عبدی -به شکل کوتاهتر -درسایت حوزه هنری قرارداده شد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 8:51  توسط حسین پائین محلی  |